تبلیغات
نی نی بلاگ

» من دیگه دوساله شدم ...
سلام من در روز دوسالگیم شدم یه مموی ( پیشی)درست و حسابی میگی نه نیگا كن 

****
من دیگه واسه خودم كلی بزرگ شدم .
قشنگ غذا میخورم و هر زمان كه گرسنه ام بشه از مامان پو ( معمولا به هر نوع غذا) یا توتو ( تخم مرغ اونم از نوع نیمرو اطلاق میشود .) درخواست میكنم .
دست رد به سینه شیرخشك نمیزنم و وقتی مامان و بابا سرم گول میمالن و شیر پاستوریزه بهم میدن فوری و بدون فوت وقت تفش میكنم بیرون و دستور میدم كه توی شیرم آب بریزن و شیرخشك .
البته خیلی واضح حرف نمیزنم ولی خدا بیامرزه پدر ایما و اشاره رو یه چیزایی و میگم اونایی رو كه نمیتونم بگم اشاره میكنم .
شبا دیگه تا ساعت یازده صبح میخوابم گاهی هم توی خواب حرف میزنم .
پریشب كه مامانی اومده بود توی تختم تا من خوابم ببره ستاره های روی سقف رو بهش نشون دادم .
شبا وقتی میخوام بخوابم مثل جوجه مرغا كه میرن لای پر مامانشون منم خودم رو زیر دست و پای مامانم جمع میكنم .
این یكماهه آخر دوسالگی حسابی كیفوور شدم چون مامانم سركار نمیرفت و پیشم خونه میموند .
هات داگ رو با لذت تموم میخورم میگی نه نیگا كن :

سه روز آخر آذر هم غرفه آلوچه و لواشك داشتیم به سنت هر ساله :

اونجا دوتا خانوم كه مامانی و بابایی میگفتن بازیگر سینما و تلویزیون هستند اومدن و با من عكس گرفتن :

دیشب هم رفته بودیم سرزمین عجایب اونجا من رو شلك یه ممو گریم كردن بعدش یه نی نیه منو توی را دید فكر
كردش من واقعا مموام
قیافش رو ببینید :

نكته جالب تولد امسالم این بودش كه من دیگه كاملا بلدم شمعم رو فوت كنم :



فقط تنها كاری كه باید تاحالا یاد میگرفتم و نگرفتم اینه كه دیگه از پن پرز استفاده نكنم مامانی حسابی شاكیه كه من هنوز جیشم رو نمیگم 
عكسای منتخب رو میخوام بذارم ولی متاسفانه سایتی كه معمولا باهاش كار میكنم مرتب error میده فعلا از یه سایت دیگه استفاده كردم . حالا از بین دوست جونا اگه كسی دعوتنامه پرشین گیگ رو داره برای آدرس بابایی بفرسته تا من برای همیشه از این سایت پیزوری راحت شم .
فعلا
( آ آ )
ویرایش شده در دوشنبه 16 دی 1387 و ساعت 02:23 ب.ظ
نوشته شده در سه شنبه 10 دی 1387 و ساعت 10:32 ق.ظ توسط : رادین درانی
» كوچولوترین غرفه دار دنیا ...
سلام به همه نی نی ها و مامان بابابهاشون.
خوبین؟
بازم یه بازارچه خیریه دیگه.
بازم یه بگو بخند دیگه.
بازم یه بخور بخور دیگه.
بازم دیدن دوستان قدیمی و جدید بلاگی.
بازم شاد بودن با تمام وجود.
بازم یه روز پر خاطره.
و بالاخره بارم یه قرار وبلاگی شاد شاد شاد این بار در مراسم شب یلدا.
منتظر دیدن همتون توی این قرار و تبلیغ شما برای این قرار بزرگ توی بلاگتون هستیم.
اینم آدرس وبلاگ قرار با حصور حداقل 6 بلاگر غرفه دار در غرفه آلوچه و لواشك (حامی بلاگ)
http://hami83.persianblog.ir
و اینم سایت موسسه خیریه پیام امید برگزار كننده اصلی لین فستیوال خیریه بزرگ سال :
http://payamomid.com
دوست دارم امسال ذوستای جدیدی رو ببینما آخه منم اونجا غرفه دارم
ویرایش شده در - و ساعت -
نوشته شده در شنبه 23 آذر 1387 و ساعت 12:51 ق.ظ توسط : رادین درانی
» اولین باری که من پارک ارم رفتم !! ... عمومی ,
میبینید دفعه قبل چقدر با عجله به روز کردم ٬ باور کنید همش بخاطر کمبود وقته !!!!
****
آره گفتمتون که دیگه واسه خودم مردی شدم !
پریروز برای اولین بار رفتم پارک ارم 
اونجا با دوست جونم " شکیبا " ماشین برقی و هلی کوپتر سوار شدم .
و تنهایی اسب دوار هم سوار شدم
و بدون استثناء از هیچکدوم هم نمیخواستم پیاده شم .
تازه ماشین برقی بزرگ هم با بابایی سوار شدم ولی تا
نوبتمون بشه بیچارشون کردم !!!
اینقده گریه كردم و تلاش كردم كه از لای نرده ها برم توی پیست
كه همه از خنده روده بر شدن !!!
مامانی میگفت مثل " تماشاگر نماها " میخواد از لای میله ها بره تو !!!
شدیدا" هم دلم میخواست سوار ترن هوایی بشم ولی از بخت بد اونجا نوشته بود :
" از سوار نمودن افراد زیر ۱۴ سال معذوریم "
بعدش رفتیم قلعه سحرآمیز و اونجا رفتیم " سینمای چهار بعدی " اولش مثل آدم
بزرگا نشستم و تماشا كردم كه یهو دیدم همه آدم گنده ها دارن جیغ میزنن با خودم
گفتم حتما" چیز ترسناكیه ٬ پس از مامانی خواهش كردم كه بغلم كنه تا سرم رو روی
شونش بذارم .
از بخت بد رفتنمون هم یه دفعه ایی شد و مامانی دوربین همراهش نبود
تا از الگانسی كه توی پارك ارم برام اجاره كرده بود تا سوار شم عكس بگیره .
حالا چند عكس براتون میذارم كه تاحالا ندیده اید :
فعلا تا دفعه بعد یاحق !!! 
ویرایش شده در جمعه 4 مرداد 1387 و ساعت 09:07 ق.ظ
نوشته شده در جمعه 4 مرداد 1387 و ساعت 09:07 ق.ظ توسط : رادین درانی
» من بعد از چند ماه اومدم ؟!! ... عمومی ,
سلام
میدونم كه خیلی دیر اومدم
خوب این مدته مامانیم كلی سرش شلوغ بود برا همین نمیرسید كه رایانه رو روشن كنه !!
***
خوب براتون بگم كه اولا با همتون قهرم !!!
چون هیچكدوم نیومدین سر قراره بازارچه ...
***
من الان دیگه یك و نیم سالگی رو گذروندم
دیگه الان مامانی و بابایی كافیه یه چشم به هم بزنن تا من رو اون دور
دورا در حال دویدن ببینن
دیگه الان راه كه میرم هیچی میدوم
دیگه الان غذا همه چی میخورم ( البته اگه میل داشته باشم )
دیگه الان به اسباب بازیهام میگم هاپو ٬ پیی (پیشی)
دیگه الان صدای حیوونارو در میارم مثل : بع - ماو - هاپ- گارگار
دیگه الان راحت سوار ماشینم میشم و پا میزنم
دیگه الان زمانیه كه گاهی جیغ دور و بریا از دستم در میاد
دیگه الان زمانیه كه خونه مرتب نمیمونه ٬ كابینت ها ٬ كمدها ٬ یخچال مادرجون و غیره در آنی روی زمین پخش میشه !!!
دیگه تا آهنگ شاد میشنوم نانای میکنم.
دیگه تا صدای اذان و قران میشنوم منم باهاش صدا در میارم.
دیگه الان زمانیه كه من معنیه لج كردن ٬ قهر كردن و داد زدن رو میدونم!
دیگه الان زمانیه كه تاب سوار میشم ٬ از پله های سر سره میرم بالا و سر میخورم ٬الاكلنگ بازی
میكنم و ...
بازم بگم ؟!! تصورتون از من كامل شد !!!
ویرایش شده در جمعه 21 تیر 1387 و ساعت 09:07 ق.ظ
نوشته شده در پنجشنبه 20 تیر 1387 و ساعت 12:07 ق.ظ توسط : رادین درانی
» و اینك بازارچه ... عمومی ,

یادتونه وعده یه بازارچه رو داده بودم
بالاخره زمانش رسید
دوستان حامی در بازارچه پیام امید مثل هر سال غرفه دارن
میخواید بدونید چی ؟!؟
فقط قول بدین دهانتون آب نیافته !!!
یه چیزه دیگه و اونم اینكه اونجا بساط بچه ها هم براهه !!!
اینم عكسای سال گذشته !!!
و یه وعده بهتر و اون اینكه مكان امسال بسیار بهتر از پارساله
و اینهم پوستر مراسم ...
مكان: خ ولیعصر . پایین تر از پارك وی . روبروی سوپر استار تالار سپید
زمان : ۲۴-۲۵-۲۶ بهمن ماه از ساعت ۱۰ صبح تا ۹ شب
اما قرار ما جمعه ۲ تا ۵ بعد از ظهره
منتظر دیدار تمام نی نی های بلاگر هستم
آّبروم رونبرید مثل پارسال حتماً بیاید .

ویرایش شده در دوشنبه 22 بهمن 1386 و ساعت 07:02 ق.ظ
نوشته شده در یکشنبه 21 بهمن 1386 و ساعت 05:02 ق.ظ توسط : رادین درانی
» اولین برفی كه من درك كردم ... عمومی ,
سلام
اینبار تلافی دفعه پیش رو درآوردم
مگه نه !!!!
آخه برف اومده
كلی
مامانی و بابایی برام آدم برفی ساختن
آخه من هنو كلی كوچولوام !!!!

میبینید اینجا هم نشستم رو پای آدم برفیم
راستش حیاطمون سر بودش
مامانی ترسید بخورم زمین
برا همین منو نشوند رو پای آدم برفی !!!
این اولین برفیه كه من دركش كردم
راستش خیلی سرد بود !!!!

این ژست من یعنی دالی
این كار رو تازه یاد گرفتم !!!!
تا بهم میگن رادین دالی فورا این كار رو انجام میدم !!!
البته دومین عكس رو به حساب بی لباسیم نذارین
مامانی چونكه پرو پاچه من سوخته توی شورتم یه پوشك میذاره
روش شورت پلاستیكی دكمه دار میبنده شاید پروپاچه من خوب شه !!!

این عكسم مال زمانیه كه دایی پژمان كلی متن برا كلوپ استقلال نوشته بود
تا اینكه من از راه رسیدم و چون دكمه دیگه ای جز ریست رادستم نبود اونو فشار دادم
فقط به خودم اومدم دیدم مامانی منو برداشت و در رفت . ![]()
البته رفتم بعدش دایی رو سفت بغل كردم و مراتب همدردیم رو باهاش اعلام كردم .

****
كارای جدید و اتفاقات تازه :
۱- چون تازه راه رفتن رو یاد گرفتم از جایی به طرف مقابل میدوم گاهی سوتی میدم
مثل چند روزه پیش كه بطرف در حموم مامانجی اینا دویدم و خودم رو روی در انداختم
فكر میكنید چه اتفاقی افتاد ؟!!! هیچ در حموم باز بود ...
۲- رومیزی مامانجی رو كشیدم چون چای داغ روش بود ریخت و تمام سینه ام سوخت
البته الان كاملا خوب شدم .
۳- كافیه یه نفر ادای گریه رو در بیاره ٬ آنچنان گریه ای راه میندازم كه بیا و ببین ...
مامانی اینا به جای اینكه منودعوا كنن گریه میكنن !!!!
۴- هركی میپرسه دوسم داری باحركت سر بهش میگم آره با حركت ابرو میگم نه ؟!؟ بالاخره
دوسش دارم یا نه ؟!!!
۵- بین غذاها لوبیا پلو ٬ پلو با آب گوشت ٬ پلو با جیگر ٬ پلو و فسنجان و سایر پلوها رو دوس
دارم ...گاهی هم سیب زمینی با تخم مرغ رو با اشتها میخورم
۶- فقط لالایی رضا صادقی رو دوس دارم ٬ هر لالایی كه برام میخونن غیر اون گریه میكنم .
![]()
۷- وقتی باباهی كامپیوتر ببخشید رایانه سرهم میكنه منهم میرم توی كیس كمك !!! نمی
دونم چرا نمیذارم من پیچ گوشتی رو بزنم به مادر برد!!!!! ![]()
*****
یه خبر !!!! ![]()
هفته آخر بهمن چهارشنبه ٬ پنج شنبه و جمعه
بازارچه پیام امید در تالار سپید
پایین تر از چهار راه پارك وی
در حال انجامه !!!!
اخبار تكمیلی رو از سایت پیام امید بخونین
فعلا دوس جونا خداحافظ همتون 
ویرایش شده در یکشنبه 21 بهمن 1386 و ساعت 04:02 ق.ظ
نوشته شده در سه شنبه 18 دی 1386 و ساعت 05:01 ق.ظ توسط : رادین درانی
» من یکساله میشوم ... عمومی ,
سلام به همه دوستای گلم ![]()
میدونم خیلی خیلی دیر کردم ![]()
ولی آخه ما اصلا خونه نیستیم
یعنی هرشب دیروقت میایم
و روزایی هم که خونه ایم اینقدر کار هست که اصلا فرصت نمیشه
منهم جدیداً کلی بزرگ شدم
و اصلا نمیذارم مامانیم تکون بخوره فوراً تا مشغول کاری میشه اعتراض میکنم .....
بگذریم ![]()
***
من دیگه الان این کارها رو دیگه یاد گرفتم :
- تا صدای موزیک میاد دست میزنم و سرم رو تکون میدم .(نا نای میکنم )
- چشمک میزنم (با عشوه گری )![]()
- وقتی سر و صدا زیاده منم جیغ میزنم .![]()
- وقتی کسی میخواد بره یا ما میخوایم بریم خونمون با طرف مقابل بای بای میکنم .
- راه میرم .
گاهی هوس دویدن به سرم میزنه مبل رو ول میکنم و بطرف دیوار مقابل می دوم .
- کلماتی مثل آبو (الو) - عم ( عمه ٬ عمو٬ دایی) - بوف ( غذا) - آبببب ( آب) - خخخ( حیوانات) ![]()
- دیگه از غذاهای مامانم اینا میخورم چون دندونام شده ۶ تا !!!!![]()
- بی سر و صدا و در نهایت خونسردی همه چیز رو بهم میریزم ![]()
***
دیشب تفلدم بودش ![]()

یه تفلد بزرگ که هشتاد نفر اومده بودن به صرف شیرینی و میوه
و رقص
دلم میخواست همه دوست جونای وبلاگیم رو دعوت کنم ولی جا خیلی کم بودش
همینجوری همه میگفتن مگه عروسیه ![]()
اینم کیک تفلدمه
مامانیم توی تفلدم از همه تونست تشکر کنه جز یه نفر
که مثل همیشه مارو شرمنده خودش کرده
درسته خاله نیوشای گلم رو میگم 
خاله نیوشا هزارتا تشکر هدیه های زیبات به دستم رسید
دوست دارم خاله گلی
***
من این دوماهه سر دندون درآوردن خیلی بی میل بودم به غذا
برای همین وزن پایان ماه پیشم ۷۰۰/۸
قدم هم : ۷۲
مامانیم خوشحاله چون این ماه دارم بهتر غذا میخورم .
البته برای یکسالگی هنوز نرفتم دکتر ![]()
فعلا خداحافظ 
ویرایش شده در - و ساعت -
نوشته شده در یکشنبه 9 دی 1386 و ساعت 12:12 ب.ظ توسط : رادین درانی
» ما اعتراژ داریم.... پوشك دراژ داریم ... عمومی ,
سلام . برین كنار كه خیلی اسبی ام.
دیروز عصری تو خونه لالا كرده بودم كه با صدای بابای كیان دوستم از خواب پریدم.میگفت كه شیر خشك هومانای پاكتی از 2750تومان یه هویی شده 3900تومان.
اخه این چه و ضعشه هی میخوایم ما نی نی ها قاطی سیاست نشیم نمیشه
تو جایی كه اگه كسی تورم رو 2 رقمی اعلام كنه دشمن مملكت شناخته میشه یه شبه شیر خشك ما نی نی ها48% گرون میشه.
اینقدر شاکی بودم که میخواستم برم بیرون گرد و خاک کنم که بردنم زیر دوش
آب یخ تا آروم بشم.
بعدشم چون صبر اومد منم بی خیال گرد و خاک شدم.
حالا از دیشب من با مامان بابای بیچاره راه افتادیم توی خیابونا و میگردیم ببینیم كی هومانای خرید قبلی داره تا بگیریم ذخیره كنیم.
میخوام همینجا اعتراض خودمو به گوش شنوایی در صورت وجود اعلام كنم و میگم كه اگه سر كوچه بعضی ها كه گوجه فرنگی همیشه ارزونه شیر خشكم ارزونه و همه دارن دروغ میگن كه گرون شده؟
آخه مگه ما نی نی ها چی میخوریم بجز شیر خشك كه بعضی ها میخوان
حقمونو بخورن.
اگه شیر گیرمون نیاد باید بشینیم شصت پامونو بخوریم.
به همین راحتی ها نیست كه. اخه ما نی نی ها وقتی به یه شیر خشك عادت
كنیم به این راحتی ها نمیتونیم بذاریمش كنار و بریم سراغ یه مدل جدید. آخه دلی دردش میگیره.
حالا دوستای منم هر كی معترضه نظرشو بنویسه. میخوایم بگیم مسئولا بخونن .
البته اگه كسی احساس مسئولیت بكنه.
راستی تا یادم نرفته :
وزن من در ۹ ماهگی : ۸ كیلو و ۲۵۰ گرم
قد من در ۹ ماهگی : ۶۹.۵ سانتی متر
۴ تا هم دندون تیز دارم الان که خیلی ها تیزیشو حس کردن.
دوست دارم دنبال این اعتراض رو بگیرینا فقط هم شما میتونین این کارو بکنین نه
کس دیگه
ویرایش شده در جمعه 20 مهر 1386 و ساعت 02:10 ق.ظ
نوشته شده در پنجشنبه 19 مهر 1386 و ساعت 03:10 ق.ظ توسط : رادین درانی
» سلام من كم كم نه ماهه میشم !!! ... عمومی ,
سلام سلام
میدونم كه خیلی دیر اومدم ولی مشغله زندگی زیاده 
توی این تقریبا دوماه من دیگه یاد گرفتم مبل رو بگیرم و وایسم
سوار فیلم میشم
ماشین بازی میكنم
باخودم توی آینه دماغ بازی میكنم
مامانی غافل بشه از مبل میپرم پایین
نیلوفر خواهر دوقلوم رو میخورم
كلاه گیسم قشنگه !؟!
مامانی كمربند كریر رو نبنده فوری میام بیرون
دیگه قشنگ میشینم توی لگن آب بازی
***
نكته ۱ - تا حالا یكبار مامانجی موهام رو كوتاه كرده .
نكته ۲ - آهنگ میشنوم با حركات موزون دست و سر و چرخش مچ نانای میكنم .
نكته ۳ - علاقه زیادی به ایستادن دارم . تا میبینم جایی رو میشه گرفت میگیرم و وایمیسم .
نكته ۴ - علاقه زیادی به كشتی گرفتن با بابایی دارم .
***
خاطره ۱ - یك روز صبح بابایی و ماتمانی باصدای جیغ من از خواب پریدن . فكر میكنید چی شده بود ؟!!!هیچی فقط اینجانب از لای نرده های تختم رد شده بودم و سرم به تخت گیركرده و بنده آویزون شده بودم .
خاطره ۲ - فردای همانروز بابایی مامانی رو صدا كرد و گفت بیاین شازده پسر رو ببینید !!! تصور میكنید مامانی چی دید ؟ نه !!! بنده توی تختم ایستاده بودم و عروسكای موزیكال بالای تختم رو از جا كنده و مشغول خوردنش بودم .
خاطره ۳ - اگه ببینم مامانیم داره میره سركار دنبالش گریه میكنم . یه روز صبح مامانی پاورچین پاورچین از در خونه رفت بیرون و خوشحال از اینكه من بیدار نشدم و گریه نكردم .... یهو یادش افتاد كه چیزی جا گذاشته همچین كه در رو باز كرد دیدش من ذوق كنان از برگشت مادر از جا پریدم ....
***
راستی ۱۶ شهریور تولد باباهی مهربون بودش
باتاخیر تولد باباهی مهربون رو تبریك میگم
***
درست در سن هشت ماهگی اینجانب دوتا دندون كوچولو در فك پایینم درآوردم 
ماه گذشته وزن من یه تكونی خوردش !!!
وزن من در هشت ماهگی : ۸ كیلو و ۱۰۰ گرم
قد من در هشت ماهگی : ۶۸ سانتی متر
ویرایش شده در - و ساعت -
نوشته شده در یکشنبه 1 مهر 1386 و ساعت 04:09 ق.ظ توسط : رادین درانی
» من برگشتم ... عمومی ,
سلام
بالاخره بعد از دو ماه تونستم با مرتب كردن تقریبی وبلاگم برگردم
راستش بعد از پاك شدن وبلاگم در اثر سوختن سرور میهن بلاگ
در آمریكا ٬ كلی روحیه ام تضعیف شده بود و اصلا دست و دلم به
نوشتن وبلاگم نمیرفت ....![]()
بابائی مهربون
كمك كرد و مطالب قبلی رو از مدیران میهن بلاگ گرفت
و مامانی امروز كه اولین روز تعطیلات تابستونیشه عكسای وبلاگم رو
وارد وبلاگ كرد به شكل سابق ولی تاریخها به هم خورده ...![]()
بگذریم ...![]()
مجبورم اتفاقات این دو ماه رو به اجمال بنویسم : ![]()
۱۰ خردادماه خاله نیوشام از آمریكا به ایران اومد و برای من كلی هدیه های زیبا آورد ٬ خاله نیوشا جونم ممنونم همین روز به تولد خاله نیوشا جون رفتیم و كلی خوش گذشت ![]()
۱۹ خرداد اولین آناناس تازه زندگیم رو خوردم . خیلی خوش ممز بودش من دوسش دارم .![]()
۲۳ خرداد با مامان و بابایی و مادرجون و عمه ملیكا رفتیم آستارا - اردبیل . كلی عكسای خوشكل توی این سفر كه اولین سفر زندگیم با ماشین بود گرفتیم و من برای اولین بار رفتم توی دریا . هرچند زیاد خوشم نیومدش .![]()
۲ تیرماه برای اولین بار بدست خودم لحجه ام رو تقویت كردم و نون بربری خوردم . همین روز تنهای تنها روی صندلی نشستم .![]()
۷ تیرماه ما به خونه خودمون اسباب كشی كردیم . توی خونه جدید اتاق من و بابایی مشتركه . مامانی میگه پدر و پسر باهم میرن و بر ضد من توطئه میچینن .![]()
۱۵ تیرماه تولد آرتین جون ( پسردائی مامانیم ) و برادر خاله بهاره رفتیم .اونجا برای خودم كلی روروك بازی كردم .![]()
۲۰ تیرماه از این روز شبا سر خوابیدم با مامانیم دعوام میشه . چون من میخوام بیدار باشم و بازی كنم و مامانی میخواد بخوابه .
۲۲ تیرماه اولین سرلاك عمرم رو تجربه كردم .![]()
۲۳ تیرماه دایی پژمان تصادف كرد و دو استخوان پاش شكست مجبور شدن عملش كنن و توی پاش پلاتین كار بذارن منم چند بار رفتم بیمارستان عیادتش . از این تاریخ به بعد بهش میگیم دایی پا طلائی .دعا كنین پاش زودتر خوب شه چون خیلی داره اذیت میشه
امان از آب سرد توی حموم ![]()
۶ مرداد منهم به دارندگان موبایل اضافه شدم . البته از نوع گوشی موبایل دارش فقط . یه موقع هایی جو گیرمیشم گوشی رو تا نصفه میكنم توی دهنم و بنا میكنم به داد زدن احتمالا با طرف دعوام شده ![]()
۱۲ مردادماه من به كمك مبل وایسادم
البته الان برای حركت از روشهای غلت خوردن و گاه گداری اگه حسش بود از روش سینه خیز استفاده میكنم .البته اگه مامانی یا بابایی دستامو بگیرن شروع میكنم به دویدن
راست میگم به خدا .
۱۹ مرداد ماه هر وقت خوابم بگیره بی رو در وایسی همونجا وسط اتاق میخوابم .
این ماه برای چكاب ماهیانه رفتیم
وزن من در این ماه : ۷.۳۰۰
قد من در این ماه : ۶۶
مامانی خیلی ناراحته چون رشد من در این دو ماه ثابت بوده
نمیدونه باید چیكار كنه
![]()
یه ماهی هست بابا و آبه میگم ![]()
باباییم حال میکنه
حالا هم خوابم میاد خدافظ 
ویرایش شده در دوشنبه 22 مرداد 1386 و ساعت 01:08 ق.ظ
نوشته شده در یکشنبه 21 مرداد 1386 و ساعت 06:08 ق.ظ توسط : رادین درانی
» من پنج ماهه شدم ... عمومی ,
سلام
من دیروز پنج ماهه شدم
وزن من : ۷.۸۰۰ کیلوگرم
قد من : ۶۳ سانتی متر
دور سرم :۴۲ سانتی متر
***
دیگه اسباب بازیهام رو میشناسم و باهاشون بازی میکنم
این خرسی منه که همیشه باهاش کشتی میگیرم
مامانی و مامانجی میگن : بچه خوابش قشنگه !!!
اینطور نیس ؟!
میدونید زیر پنکه خوابیدن خیلی میچسپه !!! منکه جلوی پنکه مست میشم .
میبینید پنکم هم مثل خودم کوچولوه !!!
من جدیدنا اگه حواسم نباشه تنهائی میشینم
وقتی میفهمم که نشستم میافتم زمین
تا مامانی غافل میشه از کریر میام بیرون
***
مامانی و باباهی امروز از صبح دارن اثاثیه خونه رو کارتن میکنن خوب دیگه یه ماهه دیگه میریم سر خونه زندگی خودمون و من میتونم برم توی حیاط دوچرخه سواری
خاله نیوشا م از آمریکا اومدش دیدنمون و کلی لباسای قشنگ برای من آورد مرسی خاله نیوشا !!!
دیشب هم تفلد خاله نیوشا بودش منم رفتم تفلد
روزا وقتی حوصله ام سر میره یهویی شروع میکنم به حرف زدن و وقتی هم میخوام بخوابم برای خودم لالایی میحونم کلا بچه خودکفایی هستم
قرار شده از این به بعد کم کم خوردن حریره بادوم رو با روزی یه قاشق تا سقف یه پیاله شروع کنم ٬ بعدشم قراره سوپ ماهیچه با هویج و رشته فرنگی و برنج بخورم . عصرها هم باید شیر بخورم .
هفته پیش عروسی خاله مهسا بودش ٬ منو که نبردن بی انصافا تازه خاله مهسا بدون اینکه منو ببینه رفتش شیراز ٬ آخه چه جوری دلت اومد بدون اینکه منو ببینی بری !؟! حالا وایسا دختردار که شدی به دخترت محل نمیذارم
راستی در آستانه تفلد ۵ ماهگی من پرسپولیس ثابت کرد که سرور استقلاله
( به این میگن استفاده ابزاری )
نوشته شده در جمعه ۱۱ خرداد ۱۳۸۶ و ساعت 18:20 توسط : رادین درانی
ویرایش شده در یکشنبه 21 مرداد 1386 و ساعت 03:08 ق.ظ
نوشته شده در چهارشنبه 20 تیر 1386 و ساعت 10:07 ق.ظ توسط : رادین درانی
» ما خونه دار شدیم ... عمومی ,
سلام
میدونید خوب شما حق دارید ولی مشکل اصلی اینه که من اصلا خونه نیستم که بخوام آپدیت کنم چون وقتی مامانیم میره سرکار منو میذاره پیش مامان زری . خوب اگه من یهویی جلوی مامان زری پاشم و برم بشینم جلوی کامپیوتر دایی پژمان میفهمه که من آدم بزرگی هستم برا همینه که وقت نکردم آپدیت کنم
****
از روز ۹ اردیبهشت روزا شیرم رو توی شیشه میخورم
از اواسط اردیبهشت اجسام رو با دست میگیرم قشنگ
وقتی باباهی باهام بازی میكنه غش غش خنده سر میدم ( ۱۴ اردیبهشت )
پشه ها زیاد شدن مجبور شدم برم توی پشه بند
از ۷ اردیبهشت رفتم کلاس رانندگی
****
راستی ما خونه دار شدیم
۱۲ اردیبهشت ساعت ۱۲ شب خونه قولنامه کردیم .
خونمون اینقده قشنگه تازه حیاط هم داره که توش برم دوچرخه سواری
****
روز ۹ اردیبهشت رفتم واکسن زدم خیلی آقایی کردم و اصلا گریه نکردم
این سری هم که رفتم پیش آقای دکتر جلالیان چکاب :
وزنم : ۶.۳۰۰ کیلوگرم
قدم :۶۱ سانتی متر
بودش .
تازگی ها یاد گرفتم ملچ و ملچ میکنم .
نوشته شده در پنج شنبه ۲۰ اردیبهشت ۱۳۸۶ و ساعت 11:19 توسط : رادین درانی
ویرایش شده در یکشنبه 21 مرداد 1386 و ساعت 03:08 ق.ظ
نوشته شده در چهارشنبه 20 تیر 1386 و ساعت 10:07 ق.ظ توسط : رادین درانی
» من چهار ماهه میشوم ... ... عمومی ,
میدونم که فاصله این پست و پست قبلی خیلی زیاد شد ٬ آخه میدونید دقیقا زمانیکه میخواستم پست جدیدم رو بنویسم عموی بزرگ بابا یی از دنیا رفت و ما کوله بار سفر رو بستیم و به کرمان رفتیم .
فکر کنم نگفته بودم که من اصالتا کرمانی هستم و تمام فامیلهای بابا ییم هم کرمان زندگی میکنن .
به هر حال عذر من رو بپذیرید که اینبار خیلی تاخیر داشتم
***
و اینک اخبار این ماه :
۲۱ فروردین از این روز رسما داریم دنبال خونه میگردیم تا بابایی و مامانی بخرن و خونه دار شیم . هنوز که چیزی پسند نکردیم
۲۲ فروردین من چون مرد بزرگی شدم از این شب به بعد توی تخت خودم ٬ توی اتاقم میخوابم . اصلا هم نمیترسم . شبا از ساعت ۱۲ میخوابم صبح ساعت ۷ بیدار میشم شی شیری میخورم و دوباره میخوابم تا ۱۰-۱۱ . البته اگه نصفه شب بهم شیر بدن توی خواب میخورم و دست رد بهش نمیزنم .
مامانی برا اینکه احیانا اگه بیدار شدم صدام رو زودی بشنوه همون تاکی واکی که خاله نیوشا برام از آمریکا فرستاده بود میذاره بالای سرم . اینجوری حتی صدای نفسهام رو هم میتونه بشنوه .
۲۳ فروردین به اولین عروسی عمرم رفتم . مامانی اولش میخواست برا اینکه خسته نشم منو نبره ولی مادر جونم از مامانی خواست منو بیاره . منم مثل یه آقای گل روی میز دراز کشیده بودم و رقصیدن خانوما رو نگاه میکردم . و موز و شیرینی میخوردم
فقط آخر مجلس یه خرابکاری بزرگ کردم( از نوع ناجورش ) که به یه حموم نیاز داشتم .این قیافه مامانیه در اون لحظه
۲۶ فروردین همونطور که در بالا هم گفتم عموی باباهی از دنیا رفت و ما رفتیم کرمان . این اولین مسافرت من با قطار بودش . مثل همیشه من مثل یه آقای گل اصلا مامانیم رو اذیت نکردم و توی کرمان زبانزد شده بودم .
تازه توی قطار هم برای خودم یه بلیط داشتم و روی تخت خودم در طبقه دوم خوابیدم .
۱ اردیبهشت دیگه آقو نمیگم و این برای مامانی و باباهی خیلی عجیبه به جای آقو از یکسری اصوات کش دار برای صحبت کردن استفاده میکنم و وقتی باباهی و مامانی به من توجه نکنن اینقدر آواز میخونم تا بیان بالای سرم ٬ انوقت براشون یه قش قش خنده سر میدم تا دیگه دلشون نیاد از بالای سرم بلند شن
۴ اردیبهشت این روز من آب هندونه رو تجربه کردم و خیلی خوشم اومدش .
۵ اردیبهشت از بس که من شیرینم یه جونور ناجنس نتونسته طاقت بیاره و صورت من رو به این روز در آورده
***
سه شنبه هفته دیگه من چهار ماهه میشم و این معناش اینه که مامانیم باید بره سرکار . من دیگه توی دل مامانیم نیستم ولی فهمیدم که هروقت مامانیم یاد این قضیه میافته بغضش میگیره . چند روز پیش به من میگفت کاشکی میشد میذاشتمت توی دلم تا با خودم ببرمت سرکار .
من میدونم مامانیم دلش برای من تنگ میشه وقتی بره سرکار ولی چه میشه کرد
قانون مرخصی شش ماه آخرشم تصویب نشد که نشد
حالا نی نی هایی که مامانتون هنو پیشتونه و مرخصیش تموم نشده فدر این روزاتون رو بدونین
نوشته شده در پنج شنبه ۰۶ اردیبهشت ۱۳۸۶ و ساعت 11:04 توسط : رادین درانی
ویرایش شده در یکشنبه 21 مرداد 1386 و ساعت 03:08 ق.ظ
نوشته شده در چهارشنبه 20 تیر 1386 و ساعت 10:07 ق.ظ توسط : رادین درانی
» سه ماهگی من و دوازده بدر ... ... عمومی ,
من سه ماهه شدم چون دیگه باباهی و مامانی رو میخندونم
وقتی شیر میخورم مست میکنم
همچین شصتم رو میخورم که همه گشنشون میشه
کافیه مامانی غافل بشه اونوقت منو اونجایی که گذاشته پیدا نمیکنه
دیگه ترجیح میدم بشینم به جای خوابیدن
به جای سیزده بدر میرم دوازده بدر
***
روز یازدهم سالگرد باباهی بابا پیام بودش دسته جمعی رفتیم بهشت زهرا و باباهی پسرش رو به بابا بزرگ نشون داد میدونم که بابا احمد منو از اون بالای ابرا دیدش .
روز دوازدهم دسته جمعی با خاله و دخترخاله های باباهی و مامان بزرگ و عمو پیمان اینا و مامان و باباهی مامانیم رفتیم یه باغ توی شهریار خیلی خوش گذشت
سیزده بدر امسال رو با مامان و بابا و مامان زری و بابا رضا رفتیم پارک پردیسان ٬ درحالیکه بارون بشدت میبارید و هممون خیس شده بودیم . هرچی باشه بارون رو هم باید تجربه کنم دیگه .
![]()
رفتیم دکتر برا چکاب ماهیانه
وزن من توی این ماه ۵.۷۰۰ گرم
و قد من ۵۸ سانتی متر بود .
نوشته شده در یكشنبه ۱۹ فروردین ۱۳۸۶ و ساعت 15:47 توسط : رادین درانی
ویرایش شده در یکشنبه 21 مرداد 1386 و ساعت 02:08 ق.ظ
نوشته شده در چهارشنبه 20 تیر 1386 و ساعت 10:07 ق.ظ توسط : رادین درانی
» سال نو مبارک ... ... عمومی ,
سلام به همه دوستای گلم
سال نو به همتون مبارک امیدوارم سال خوبی داشته باشید
خانواده به من میگن علیمردان خان مثل بابایی حالا چرا ؟! خوب نگا كنین
اینم عكس من و خواهر دوقلوم نیلوفر
خوب من پسرم دیگه ٬ نگا كنین رفتم رو درخت
رادین فوتبالیست
چهارشنبه سوری باباهی منو از روی آتیش پروند زردی من رو به آتیش تحویل دادو از آتیش سرخی تحویل گرفت .
برای تحویل سال من کلی خوابم میومد همش سرم میافتاد و ایستاده میخوابیدم ولی باباهی و مامانی کلی زحمت کشیدن و منو بیدار نگه داشتن که اولین سال تحویل سه نفرمون رو بیدار بمونم بعد از سال تخویل بابایی به من و مامانی دشت اول سال دادش .
بعدش هم رفتیم خونه مادرجون و مادر جون بهم یه تاب عیدی داد و عمو و زن عمو جون هم بهم یه ساعت دیواری قشنگ و یه قاب عکس هدیه دادن . بعد از اون رفتیم خونه مامان زری و بابا رضا و از اونها یه کارت پستال قشنگ به همراه بیست هزار تومان پول عیدی گرفتم . دایی پژمان هم یه پتو برای نوجوانیم بهم داد .
و یه شیرینكاری كه از روز دوم سال ۱۳۸۶ یاد گرفتم :
دیگه وقتی مامانی یا بابایی زیر بازوم رو نگه میدارن میشینم و پا میشم
نوشته شده در شنبه ۰۴ فروردین ۱۳۸۶ و ساعت 14:33 توسط : رادین درانی
ویرایش شده در یکشنبه 21 مرداد 1386 و ساعت 02:08 ق.ظ
نوشته شده در چهارشنبه 20 تیر 1386 و ساعت 10:07 ق.ظ توسط : رادین درانی
» اولین ۴شنبه سوری من ... عمومی ,
سلام سلام
امروز چهارشنبه سوریه اولین چهارشنبه سوریه من حالا توی پی نوشت از خاطره چهارشنبه سوریم براتون مینویسم
هی به باباهی گفتم برام نارنجك بخر میخوام نارنجك بندازم گفتش نه عزیزم اونا خطرناكه . حالا قرار شده عصر بره برام از ترقه های بی خطر بخره تا بلایی سرم نیاد .
قابل توجه همه دوست جونای عزیزم یه وقت از ترقه های غیر استاندارد استفاده نكنیدها اونوقت شب عید و آجیل و شیرینی و شكلات و .... از همه مهمتر عیدی ها رو از دست میدین خدای نكرده و اونوقت ممكنه همه عید رو مجبور باشین توی بیمارستان بمونین ( اینم پیام اخلاقی این پست بودش )
****
كارهایی كه من توی این مدت یاد گرفتم یا شاید مامانیم یاد گرفت :
۱۲ اسفندماه مامانیم كشف كرد كه من با آهنگ لالاییه گوگوش و رضا صادقی ساعتها میخوابم البته اگه گشنه ام نباشه . برا همین از این روز به بعد این دو آهنگ توی خونه ما قطع نمیشه تازه مامانی این دوتا آهنگ رو توی گوشی موبایلشم ریخته تا بیرون هم ازشون استفاده كنه
( پیرو ضرب المثل معروف كه میگه بچه خوابش قشنگه )
۱۵ اسفندماه بالاخره مامانی بعد یكهفته تلاش موفق شد كه واكسن منو بزنه و این به این خاطر بودش كه مامانی یكهفته تمام میرفت مركز بهداشت محلمون و چون مسئولش نمیومد سركار موفق نمیشد . به من واكسنهای ب ث ژ ٬ فلج اطفال و هپاتیت نوبت دوم رو زدند و بعدش من چنان جیغی سر خانوم پرستار زدم تا بار آخرش باشه كه مامانم رو سركار بذاره
۱۶ اسفندماه مامانیم كشف كرد من به عروسك كوكی موزیكدارم علاقه مندم . هروقت كه اون رو كوك میكنه و بالای سرم میذاره من ساعتها باهاش اختلات میكنم به قسمتی از اختلات ما توجه كنید : ( آقووووووووووووووو خنده آخخخخخخخخخخخ خنده و ..... )
۲۰ اسفند ماه برای اولین بار رفتم فروشگاه و یك بسته شكلات رادین فندقی خریدم .
تا حالا طعم بستنی زعفرونی نونی ٬ آب هلو و انبه ٬ آب جوشیده - عرق نعناع و نبات و آب خالی رو غیر از شیر تجربه كردم . اصلا شیشه و پستونك رو دوس ندارم
یك هفته اس كه آب دهنم راه میافته و مرتب دستم رو كامل میكنم توی دهنم بهم شك كردند كه درحال دندون درآوردن باشم خوب میخوام چلوكباب خوردن رو شروع كنم .
یه ماهیه شبا خوب میخوابم و صبح ساعت شش بیدار میشم و صبحانه میخورم به قول بابا رضا كارمند كوچولوام دیگه ( البته دیشب كه مامانی این خبر رو به مامان زری داد تا الی صبح بیدار بودم )
****
بلاهایی كه تاحالا سرم اومده :
۳ اسفندماه توی ماشین با بابایی و مامانی داشتیم میرفتیم كه یهو ترمز ..... من ولو شدم از توی كریر بین دوتا صندلی
۸ اسفندماه توی كریر خوابیده بودم كه مامانی اومد بغلم كنه ٬ سرم خورد به میز شیشه ای آشپزخونه
۲۲ اسفندماه مامانی میخواست ناخونام رو بگیره تا اینقدر خودم رو خط خطی نكنم اشتباها از ته گرفت بعدش خون اومد
این پست رو سه بار نوشتم چون دوبار پریدش
از خاله دریا درخواست میكنم اون آهنگ رو از روی وبلاگش ورداره چون همیشه هنگ میكنه و باعث میشه صفحات اكسپلو.... بسته شه
نوشته شده در سه شنبه ۲۲ اسفند ۱۳۸۵ و ساعت 14:46 توسط : رادین درانی
ویرایش شده در یکشنبه 21 مرداد 1386 و ساعت 02:08 ق.ظ
نوشته شده در چهارشنبه 20 تیر 1386 و ساعت 10:07 ق.ظ توسط : رادین درانی
» مامان گلی تولدت مبارک ... عمومی ,
سلام به همه دوستای نی نی و مامان باباهای گلشون: ![]()
امروز اینجا قراره مثل وبلاگ خاله بهاره باشه.
پس همه سوووووووت سووووووووت دست دست. بیاین وسط.
نی نی پسرا باباكرم برقصن . نی نی دخترا عربی ( نه وطن پرست باشیم . كرشمه برقصن)
فقط مواظب باشین پوشكتون پس نده !!!!
دهه چراغها رو چرا خاموش كردین؟ یعنی جیش بوس لا لا؟
نـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــه فهمیدم . قراره تانگو برقصیم . اما من كه هنوز حتی نمیتونم تو رورؤك بشینم.
آخه میدونین امروز تولد مامانی گلمه كه از همه مامانی های دنیا بهتره.

حالا بفرمایین یه کیک خوشمزه :

هر چند یه خورده از مامان باباهی ناراحتم . آخه دیشب منو گذاشتن پیش مامان زری وخودشون دوتایی مادام موسیو رفتن رستوران آینه ونك .
آخه بگو دفعه قبلی كه 3 تایی رفتیم مگه من نق نق كردم كه این دفعه منو نبردین. تازشم من بازم چیزی نگفتم شما بجایی كه بهم جایزه بدین امروز بردین بهم واكسن زدین؟؟؟
منم بجاش امروز بعد از واكسن كاری كردم كه كارگردان فیلم جیغ بهم پیشنهاد بازی تو فیلم جیغ4 رو داده.
حالا كه اینطوره من هم واسه تولدم با نی نی ها میرم كاپی چاپ شما ها رو نمیبرم.
راستی مامانی! باباهی چی برات خریده ؟ 
اما شوخی كردم این روز فرق داره منم با نیومدنم یه جوری تو تولدتون شریك بودم دیگه.
تازشم پس فردا قراره مامان بزرگی ها و بابا بزرگ و دایی و عمه و عمو و زن عمو و
دختر عموم كه واسه تولد اومدن پیشمون منم هستم.
پس بازم از اینجا داد میزنم مامان گلی تولدت مبارك.

نوشته شده در سه شنبه ۱۵ اسفند ۱۳۸۵ و ساعت 11:59 توسط : رادین درانی
ویرایش شده در - و ساعت -
نوشته شده در سه شنبه 19 تیر 1386 و ساعت 04:07 ق.ظ توسط : رادین درانی
» من ۲ماهه شدم ... عمومی ,
خب شما راست میگین دیر آپدیت کردم ٬ آخه خسته بودم خب نگا کنین
بعدشم اینکه فقط توی نی نی های بلاگر یه با معرفت بود که اونم مانی جونمه
هی من گفتم الان نی نی ها میان !!! الان میان !!! خبری نشد که نشد
منم دیدم اینطوریه خوابیدم
البته یه مامان نی نی هم اومده بود که نی نی نداشت .
مامانی بهش گفت هیراد جون برنامه آینده هستش ؟!! یعنی چی نمیدونم
بازارچه خیریه طبق موعد مقرر برگزار شد و هرکی نیومد از دستش رفت
بهم گفتن که گزارش بازارچه رو توی بلاگ حامی خواهند نوشت .
****
همونطور که گفتم من دو ماهه شدم .
اما توی این ده روز اخیر که آپدیت نکرده بودم شیرینکاری های زیر رو انجام دادم :
۲۳ بهمنماه : دیگه از این روز عکسای مامانی و باباهی رو روی دیوار مامان زری اینا شناختم و بهشون لبخند زدم .
۲۵ بهمن ماه : وقتی دیگران باهام حرف میزنن با آقو و آقخخخخخخخخ جوابشون رو میدم .
۳۰ بهمن ماه : وقتی خودم رو توی آینه دیدم اولش حسودیم شد چونکه مامانی یه نی نیه دیگه رو بغل کرده بود ولی بهدش فهمیدم که اون نی نی هه خودمم .
****
هفته پیش دوست خوبم شقایق خانم گل بدنیا اومد .
نی نیه خاله دریا رو میگم .
وزنش :۳۵۰۰ گرم
قدش : ۵۰ سانتی متر
دنیا اومدنت رو تبریک میگم خانم گل
****
امروز روز ۱۰ اسفندماه با مامانی و باباهی رفتیم پیش آقای دکتر جلالیان
وزنم شده : ۴۹۰۰ گرم
و
قدم : ۵۵ سانتی متر
فعلا خدافظ

نوشته شده در جمعه ۱۱ اسفند ۱۳۸۵ و ساعت 01:37 توسط : رادین درانی
ویرایش شده در یکشنبه 21 مرداد 1386 و ساعت 02:08 ق.ظ
نوشته شده در سه شنبه 19 تیر 1386 و ساعت 04:07 ق.ظ توسط : رادین درانی
» بازارچه خیریه ۳و۴ اسفندماه ... عمومی ,
سلام به دوستای گلم و به مامان باباهی هاشون ![]()
اینبار نیومدم از شیرین کاری هام بگم فقط اومدم خبر یک بازارچه خیریه و یه قرار وبلاگی با دو منظور رو به همگی بدم :
۱- دیدار از دوستان وبلاگی
۲- جمع آوری کمکهای انسان دوستانه به سه طریق :
الف - خریداری محصولات بازارچه خیریه
ب - جمع آوری هدایا شامل لباس و اسباب بازی جهت هدیه به کودکان بی بضاعت
پ - جمع آوری کمکهای نقدی
که شما دوستان همیشگی میتونید بصورت دلخواه این کمکها رو به غرفه وبلاگ نویسان تحویل دهید و یا اینکه فقط به منظور شماره ۱ به بازارچه بیاین که به هر منظوری بیاین نیک و پسندیده است .
بازارچه روزای ۳و۴ اسفند هستش اما قرار وبلاگی ما جمعه ۴ اسفند از ساعت ۱۴:۰۰ دم غرفه آلوچه (حامی بلاگ) هست كه میدونم همتون میاین . اینم آدرس:
بزرگراه چمران، ورودی آتی ساز، خیابان نورالهی،خیابان سوری، خیریه فاطمه الزهرا

***
این عکس نی نی هاییه که سال گذشته در بازارچه شرکت کردند
عروسكها و بادكنكها
و اینهم هدایایی كه برای عیدی دادن به بچه های بی بضاعت جمع آوری شده
همه دوست جونایی كه میان به ما خبر بدن و لطف كنن توی وبلاگاشون خبر بازارچه و قرار وبلاگی رو اعلام كنن .
منم حتما برای قرار وبلاگی اونجا هستم و دوست دارم همه دوست جونام رو ببینم میدونم كه مامان و باباهی ها به حرفای دوست جونام گوش میكنن و اگه بچه های خوبی باشن برای بازارچه میآرنشون . پس دوست جونای من حرف مامانی و باباهی هاتون رو خوب گوش كنین
به امید دیدار
در پناه خداوند یكتا
نوشته شده در جمعه ۲۷ بهمن ۱۳۸۵ و ساعت 14:26 توسط : رادین درانی
ویرایش شده در یکشنبه 21 مرداد 1386 و ساعت 02:08 ق.ظ
نوشته شده در سه شنبه 19 تیر 1386 و ساعت 04:07 ق.ظ توسط : رادین درانی
» ۴۳روزگی هم رسید ... عمومی ,
روز جمعه ۲۰ بهمنماه ۸۵ من چهل روزم شد و مامانی من رو بردش حموم و آب چله روی سرم ریخت و آرزو کرد برام که یه پسر خوب ٬ سالم و صالح باشم . آرزو کرد که درسخون باشم و حرفای مامانی و باباییم رو خوب خوب گوش کنم .
همیشه مامان زری به مامانی میگفت : از قدیم گفتن بچه رو ۴۰ روز نگه دار خودش رو جا میکنه !!!حالا مامانی حرفای مامان زری رو میفهمه چون من وقتی مامانی بغلم میکنه براش میخندم نیگا کنین .
اینم یه عكس بچه مثبتی از موقعی كه من خوابم
میدونید چیه من فقط موقعی كه خوابم آروم وایمیسم تا ازم عكس بگیرن . خصوصا اینكه جدیدا دوربین رو شناختم تا دوربین رو میبینم هیجان زده میشم . دوربین هم كه دیجیتاله برا همین وقتی من حركت میكنم عكس تار میشه
در ضمن بازارچه پیام امید در روزهای سوم و چهارم اسفندماه برقراره كه هدفش كمك به خانواده های بی بضاعته !!! در همین راستا بلاگرها هم اونجا یه غرفه قروش لواشك و آلوچه دارن . تمامی اطلاعات تكمیلی رو میتونید توی وبلاگ بابایی و مامانی بخونید . حتما بیاین كه منم میام میخوام همتون رو ببینم .
نوشته شده در دوشنبه ۲۳ بهمن ۱۳۸۵ و ساعت 14:09 توسط : رادین درانی
ویرایش شده در یکشنبه 21 مرداد 1386 و ساعت 02:08 ق.ظ
نوشته شده در سه شنبه 19 تیر 1386 و ساعت 04:07 ق.ظ توسط : رادین درانی
» یک ماه من تموم شد ... عمومی ,
من یكماهه شدم
دیروز یعنی صبح دهم بهمن هشتاد و پنج مصادف با صبح عاشورای حسینی و دومین سالروز عقد مامانی و باباهی دقیقا من یكماهم تمام شد . اول نمیخواستم تبریک بگم به خاطر عذاداری، اما شنیدم که عاشورا هم یه جورایی روز عشقه . همین شد که تبریکمم میگم. مامانی باباهی مباااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااارکه.اگرم دیدین چند روز نبودم واسه این بود که یه هفته ای سمت خونه مادرجون میرفتیم هیئت و جاتون خالی کلی عزاداری میکردیم .
امروز منو واسه چکاب ماهیانه بردن پیش دکتر جلالی وزنم شده ۳ کیلو و هفتصد و پنجاه گرم ،به قول دکتر تقریبا روزی ۵۰ گرم رشد کردم که این عالیه . قدم هم از عرض تشكم بیشتر شده دکتر گفت ۵ سانت قد کشیدم یعنی شدم ۵۲ سانت که اینم خوب بوده .
دیگه گردنم رو نسبتا نگه میدارم و وقتی مامانی به شكم منو میخوابونه دستام رو ستون میكنم و سرم رو بلند میكنم .
الان دیگه خوب شیرم رو میخورم . یه موقع هایی برای غذا دست و پام میلرزه و به قول مامان كولی بازیی راه میندازم كه بیا و ببین .
دیروز مامان زری جغجغه ام رو بست به كریرم و من یاد گرفتم كه با مشت بزنم بهش تا صدا بده .
كم و بیش مامان و بابا و مادربزرگا و بابا بزرگ رو میشناسم .
زن عمو جونم رو یه جوری نگا میكنم كه كم كم داره احساس میكنه قراره صاحب یه دختر دیگه بشه تا من دامادش بشم
.
موهای صورتم ۹۹ درصدش ریخته و من سفید مفید شدم .
اینم از كارایی كه توی یكماهگی كردم . هنوز به سنی نرسیدم كه شیرین كاری كنم اون موقع حتما براتون تعریف میكنم .
نوشته شده در پنج شنبه ۱۲ بهمن ۱۳۸۵ و ساعت 13:25 توسط : رادین درانی
ویرایش شده در یکشنبه 21 مرداد 1386 و ساعت 02:08 ق.ظ
نوشته شده در سه شنبه 19 تیر 1386 و ساعت 04:07 ق.ظ توسط : رادین درانی
» من دیشب با باباهی رفتم هیئت ... عمومی ,
یه خبر خیلی خوب
روز جمعه هستی جونم هم سرزده بدنیا اومد
یه سئوال برام پیش اومده ؟!!! همه دخترا سرزده میان
وزنش ۲.۹۵۰ و قدش ۵۲ سانتی متر ه !!!
همینجا اومدنش رو تبریک میگم
****
من دیشب با باباهی رفتم هیات سینه زنی
اینم عكس تكی خودم
***
داره یه ماه میشه كه من پا به زندگی باباهی و مامانی گذاشتم . توی این یه ماهه بنده خدا مامانی یه شب آزگار راحت نخوابیده چون من نذاشتم .
شبا توی خواب یا غر غر میكنم یا مشغول ساخت انرژی هسته ای هستم یا گریه میكنم و شیر میخوام . روزها هم كه مامانی میخواد كم خوابی شبش رو جبران كنه معمولا نیم ساعتی یه بار بیدار میشم . چونكه من دوست دارم همه بیدار باشن و من خواب باشم و همچنین لوسترها و تلویزیون و احیانا DVD هم روشن باشه .
خلاصه كه وضع زندگی خانواده اینه
نوشته شده در یكشنبه ۰۸ بهمن ۱۳۸۵ و ساعت 12:43 توسط : رادین درانی
ویرایش شده در یکشنبه 21 مرداد 1386 و ساعت 02:08 ق.ظ
نوشته شده در سه شنبه 19 تیر 1386 و ساعت 04:07 ق.ظ توسط : رادین درانی
» یه عکس دخترکش با موهای خروسی ... عمومی ,
ببینید موهای خروسی منو !!!
با یه خنده دختر كش 
من شبا توی خواب راه میرم جدیدنا !!!
خدمت همه دوست جونا بگم خبر دنیا اومدن شرمینه جونم رو خاله نیلو دادش !!
نوشته شده در یكشنبه ۰۱ بهمن ۱۳۸۵ و ساعت 14:58 توسط : رادین درانی
ویرایش شده در یکشنبه 21 مرداد 1386 و ساعت 02:08 ق.ظ
نوشته شده در سه شنبه 19 تیر 1386 و ساعت 04:07 ق.ظ توسط : رادین درانی
» ۲تا خبر جدید ... عمومی ,
سلام سلام
و اون خبر اینه که دوست جونم شرمینه خانوم امروز سه شنبه ۲۶ دیماه اول صبح با عجله و سرزده پا به زمین گذاشتن . با عجله به این خاطر که قرار بود چند روز دیگه بیادش .
وزنش ۳۱۰۰ و قدش ۴۹ سانتی متره !!!
از من رستم تره !!! حالا شرمینه جون تو که از من زورت زیادتره یه وقت منو نزنی ها !!!!
***
حالا یه خبر هم از خودم بدم و اون اینکه دیروز دوشنبه ۲۵ دیماه ساعت ۹ مامانی و باباهی و مادر جون و مامان زری و من رفتیم بیمارستان میلاد . من خواب بودم تا ساعت یازده آخه شب قبلش تا صبح نخوابیده بودم . لابد هیجان داشتم دیگه !!!! برا همین تا ۱۱ خواب بودم .
یهویی دیدم سردم شد . بلند شدم دیدم بعله !!! توی اتاق عمل هستم و نه خبری از مامانی هست نه باباهی . فقط یه خانوم پرستار از اونایی که توی بیمارستان وقتی دنیا اومدم بودش و یه آقای دکتر که بعدا شنیدم مامانی به دیگران داشت میگفت دکتره اصلا شبیه دکترا نبودش بیشتر شبیه آمپول زنا بود . خلاصه دست و پای من رو بستن به تخت و همون کاریو کردن که آدم بزرگا بهش میگن ختنه !!!!
من چون پسر شجاعی بودم نفر اول رفتم توی اتاق عمل بعدشم اصلا بخاطر ختنه گریه نکردم چون سردم شده بود گریه کردم ولی مادرجون پشت در اتاق داشت گریه میکرد . بعد از عمل مامانی اومد منو تحویل گرفت چون خیلی گریه کرده بودم گلوم خشک شده بود برا همین به من شیر داد و من ساکت شدم .
راستی عکسای قبلیو امروز دیدم که نشون نمیده اگه این ادامه داشته باشه عکسا رو مجبورم توی یه سایت دیگه آپلود کنم . خاله دریا هم اگه دید این قضیه ادامه داره باید عکساشو از اول یه جای دیگه آپلود کنه چون مثل اینکه این سایته پولشو نداده درش رو تخته کردن .
نوشته شده در سه شنبه ۲۶ دی ۱۳۸۵ و ساعت 21:45 توسط : رادین درانی
ویرایش شده در یکشنبه 21 مرداد 1386 و ساعت 01:08 ق.ظ
نوشته شده در سه شنبه 19 تیر 1386 و ساعت 04:07 ق.ظ توسط : رادین درانی
» چند تا عکس جدید ... عمومی ,
شما بگین چند سالتون بود چمشك زدن رو یاد گرفتین

من دیشب بلال خوردم واسه همین تا صبح اذان گفتم

اینم یه خنده كه دل همتون رو ببره

راستی یادم رفت كه بگم بهتون من رسما یكشنبه ۱۶دیماه جزء شهروندهای ایرانی شدم و شناسنامه دار و روز سه شنبه ۱۹ دیماه هم باباهی رفت سازمان تامین اجتماعی و برام دفترچه گرفت .
میگم اگه از عكسام باور نكردید من آدم بزرگم باید بگم آخر پاییز مامورای سرشماری اومدن در خونه و منو نشمردن چون ده روز مونده بود بیام در نتیجه من جوجه نبودم كه منو آخر پاییز بشمرن
نوشته شده در شنبه ۲۳ دی ۱۳۸۵ و ساعت 19:26 توسط : رادین درانی
ویرایش شده در یکشنبه 21 مرداد 1386 و ساعت 01:08 ق.ظ
نوشته شده در سه شنبه 19 تیر 1386 و ساعت 04:07 ق.ظ توسط : رادین درانی
» من نافم دیشب افتاد ... عمومی ,
یه خبر مهم !!! 
من دیشب از آدم فضایی بودن دراومدم چونکه نافم دیشب افتاد . 
الان اینقده راحتم که حد نداره 
راحت شکمم رو تکون میدم بدون ترس از اینکه نافم به جایی گیر کنه و درد بگیره
هورااااااااااااااا 
***
دیشب مجلس اسم گذاری من بود
بزرگترای فامیل دور هم جمع شدن و کاچی خوردن
عمو منوچهر ( عموی بزرگ مامانی ) توی گوش من اذان گفت
و نام بزرگ علی رو توی گوشم خوند 
نوشته شده در دوشنبه ۱۸ دی ۱۳۸۵ و ساعت 14:20 توسط : رادین درانی
ویرایش شده در - و ساعت -
نوشته شده در سه شنبه 19 تیر 1386 و ساعت 04:07 ق.ظ توسط : رادین درانی
» منم مثل آدم بزرگا رفتم حموم ... عمومی ,
منم مثل آدم بزرگا روز چهارشنبه 13 دیماه رفتم حموم
البته مثل مثل آدم بزرگا نه ها!!! مامان زری منو برد حموم منم كه آب دوست اصلا صدام در نیومد همینجوری بی صدا آب بازی كردم . مامان بزرگی زیر سرم رو گرفته بود منم روی آب خوابیده بودم !! خوب هرچی باشه یه پا شناگرم .


خوب وقتی از حموم اومدم بیرون گریه كردم چونكه سردم بود منم كه كلی سرماییم !!
راستی یه چیزی هیچكدوم از لباسایی كه اینجا برام خریده بودن اندازم نبود از بس كه من كوچولوام . فقط لباسایی كه خاله نیوشا برام از آمریكا فرستاده بود اندازم بودن .


نوشته شده در شنبه ۱۶ دی ۱۳۸۵ و ساعت 14:50 توسط : رادین درانی
ویرایش شده در یکشنبه 21 مرداد 1386 و ساعت 02:08 ق.ظ
نوشته شده در سه شنبه 19 تیر 1386 و ساعت 04:07 ق.ظ توسط : رادین درانی
» سلام. من اومدم سر فرصت ... عمومی ,
همونجور که متوجه شدین من بالاخره بدنیا اومدم
دقیقا ساعت ۱۰ روز ۱۰ ماه ۱۰ سال ۱۳۸۵
فقط امیدوارم نمره هام ناپلئونی نشه !!!
وقتی بدینا اومدم همچین داد و بیدادی راه انداختم که این دیناییا بفهمن من ازشون نمیترسم . مامانی صداش از پشت پرده میومد یه آقایی هم دوربین دسش بود و گاهی از من و گاهی از مامانی فیلم میگرفت .
آقای دکتر شکیبا میگفت به مامانی نگران نباش دنیا اومد و مامانی بهش میگفت پس چرا گریه نمیکنه . آقای دکتر گفت وایسا گریه هم میکنه و اون موقع بود که من شروع کردم به داد و بیداد کردن که دینا بدونید که من دینا اومدم . اون آقایی که دوربین دسش بود به مامانی میگفت گریه نکن تو باید بخندی نباید گریه کنی .
بهدش خانوم پرستار عقبایی منو بغل کرد و من همون موقع دوتا دستم رو کردم توی دهنم آخه اینجوری خوب تمرکز میگیرم و من رو برد به مامانی نشون داد و من اون موقع بود که برای بار اول مامانی رو دیدم ...
وزن من : ۲۶۰۰ گرم
قد من : ۴۷ سانتی متر
همه واکسنام رو تا دوماهگی بیمارستان زد .
مدارک مامانی و باباهی و من رو بیمارستان گرفت تا روز شنبه خودشون برام شناسنامه بگیرن !
ما دیروز ساعت ۱۳:۳۰ روز ۱۱ دیماه ۱۳۸۵ با مامانی و باباهی و مامان زری ( مامان مامانی) اومدیم خونه و توی خونه مادرجون( مامان باباهی ) و عمه ملیکا منتظرمون بودن .
برامون اسفند دود کردن ٬ قرآن گرفتن و ببعی سر بریدن ( خودمونیما من دلم برای ببعیه سوخت !)
مادرجون برای نهار خورشت قیمه پخته بود و برای مامانی چون فقط باید مایعات میخورد سوپ و کاچی پخته بود . شب هم بابا رضا و دایی پژمان اومدن خونمون .
دیروز من از بیمارستان تا ساعت ۶ بعدازظهر خوابیدم . دیگه مامانی نگران شده بود برا همین زنگ زد اتاق نوزادان بیمارستان وگفت که باید چیکار کنم ؟!! اونا هم گفتن که لباساش رو سبک کنید و وادارش کنید که بیدار شه چونکه من کوچولو ام و ممکن بودش که از حال برم .
مامانی هم لباسای منو کم کرد عوضش منم تا صبح نذاشتم بخوابه خوب سردم بود و برا همین هر نیم ساعت گریه کردم و نذاشتم مامانی و بابایی و مامان زری بخوابه !!
خلاصه ساعت ۶ صبح بودش که مامان زری فهمید و لباس منو زیادتر کرد و پستونک رو گذاشتن دهنم و من دیگه خوابیدم تا ساعت ۹ .
اینم عکس امروز من

راستی مامانی میگه بزودی توی وبلاگش با بابایی برای همه خاله های منتظر نی نی از تجربه -اش مینویسه .
مثل اینکه طولانی شد حالا بازم میام و براتون مینویسم .
فعلا خدافظ
نوشته شده در سه شنبه ۱۲ دی ۱۳۸۵ و ساعت 15:34 توسط : رادین درانی
ویرایش شده در یکشنبه 21 مرداد 1386 و ساعت 01:08 ق.ظ
نوشته شده در سه شنبه 19 تیر 1386 و ساعت 04:07 ق.ظ توسط : رادین درانی
» دیدین بالاخره منم به دنیا اومدم ... عمومی ,
شلام شلام .
بالاخره منم ساعت ۹:۳۰ امروز صبح به دنیا اومدم . اما خیلی خستم.
آخه مامانی و بابایی که خواب نداشتن دیشب نذاشتن منم بخوابم.
شنیده بودم وقتی من بدنیا میام مامانی خوابه و چشاش بستس ام چشاش باز بود و داشت حرف میزد. اخه بی حسی موضعی شده بود.
بعدشم که داشتن منو میبردن اطاق نی نی ها باباییو دیدم که دویید ازم عکس گرفت اما نتونستم خوب ببینمش که . آخه با دوربینش یه نوربالایی زد که من چمشامو بستم.
خلاصه امروز خیلیا رو دیدم مامان بزرگی ها و بابا بزرگی و دایی پژمان و یه سری فامیل. عمه ملیکا و بقیه هم بعد از ظهر میان.
فعلن اومدم عکسمو بذارم تا به روز ترین نی نی باشم.
راستییییییییییییییییییییییییییییییی
اگه گفتین اسمم چیه؟
اسم من رادین هستش RADIN
رادین یعنی رادمرد
تازه تمام حروف فامیلیم هم توشه
رادین درانی RADIN DORRANI
اینم عکسمه که بابایی ۵ دقیقه بعد از عمل گرفته
اول اینو ببینین چش نخورم

خوب حالا هم عكس خودمو ببینین

دیگه باید برم اطاقی كه مامانی بستریه
بعدشم برم نذارم دایی و بابایی پرستارو بزنن
آخه پرستاره محكم زد پشتم گریه منو درآورد.
این زیر هم ۲ تا عکس تر تمیز ترم رو براتون میذارم.


بوس بوس
نوشته شده در یكشنبه ۱۰ دی ۱۳۸۵ و ساعت 13:12 توسط : رادین درانی
ویرایش شده در یکشنبه 21 مرداد 1386 و ساعت 01:08 ق.ظ
نوشته شده در سه شنبه 19 تیر 1386 و ساعت 04:07 ق.ظ توسط : رادین درانی
» همش ۳ روز مونده تا بیام ... عمومی ,
میبینید دیگه من چشم گذاشتم تا شماها قایم شید و من بیام بیرون و همتون رو ببینم
مامانی دیگه از امروز رسما نمیره سركار
خوب این مدت براش سخت بود كه بره ولی بخاطر اینكه من چهارماه كامل شیر بخورم تحمل كرد
حالا من اگه بچه خوش شانسی باشم این مجلس قانون شش ماه مرخصی رو زودتر تصویب
میكنه اونوقت من بجای چهارماه شش ماه شیر میخورم و زورم زیاد میشه
دقیقا یك شنبه قراره بیام اگه عجله نكنم و زودتر نیام
دیگه مامانی و باباهی طاقتشون طاق شده و روزشماری میكنن
باباهی هر شب كه میخواد بخوابه به مامانی میگه همش ... روز دیگه مونده .
خوب خوشحالن دیگه كه من میخوام بیام دیگه
به هر حال قول میدم كه فوری فوری اولین عكسم رو براتون بذارم تا ببینید كه من چقدر
خوشكلم
اینم عكس هفته سی و نهم

دیگه خدافظ تا بیام
نوشته شده در پنج شنبه ۰۷ دی ۱۳۸۵ و ساعت 12:30 توسط : رادین درانی
ویرایش شده در یکشنبه 21 مرداد 1386 و ساعت 01:08 ق.ظ
نوشته شده در سه شنبه 19 تیر 1386 و ساعت 04:07 ق.ظ توسط : رادین درانی
» هفته سیو هشتم ... بدوین ساکمو بستن ... عمومی ,
من در هفته سی و هشتم

دیشب مامانی از اونجایی كه همش نگرانه من یهو ناغافل بیام
ساكم رو بست
دلتون بسوزه اینقده توش وسایل گذاشته كه باباهی پیشنهاد داد
ساك رو بذاریم خونه و به جاش كمدم رو ببریم بیمارستان
آخه تصقیره مامانی نیستش كه اگه شمام جاش بودین وقتی
هركی بهش میرسه میگه نكنه نی نی الان یهو ناغافل بیاد
خوب نگران میشدین دیگه !!
نمیشدین
حالا جونم واستون بگه كه مامانی چیا برام گذاشته
۱- یه شیشه شیر
۲- یه جفت جوراب
۳- یه شورت سایز ۱
۴- ۳ تا پوشك كامل
۵- ۵ تا پوشك ناقص
۶- یه مشمای دكمه دار
۷ - یك عرقگیر ركابی
۸- یه سرهمی سفید شماره ۱
۹- یك پیرهن آستین دار
۱۰- یك شلوار
۱۱- یك سوئی شرت
۱۲- یك كلاه سایز ۱
۱۳- یك دستكش
۱۴- یه پتوی قنداق فرنگی
۱۵- یك بسته گوش پاكن
۱۶- یك بسته دستمال كاغذی
خوب حالا شما بگین چیزی كمه یا نه ؟!!!
نوشته شده در شنبه ۲۵ آذر ۱۳۸۵ و ساعت 18:31 توسط : رادین درانی
ویرایش شده در یکشنبه 21 مرداد 1386 و ساعت 01:08 ق.ظ
نوشته شده در سه شنبه 19 تیر 1386 و ساعت 04:07 ق.ظ توسط : رادین درانی
» هفته سی و هفتم و هدایای خاله نیوشا ... عمومی ,
اینم از هفته سی و هفتم

توی این هفته من حسابی سنگین شدم جوری كه مامانی راه رفتن براش مشكل شده و
سركار رفتن براش اسباب زحمت . ولی خوب مساله اینه كه میخواد تا روز آخر بره سركار تا بتونه
چهار ماه مرخصی زایمان رو تمام و كمال بهم شیر بده تا من قوی بشم
میدونید منكه تو دل مامانی هستم همش میشنوم كه داره به خدا میگه كاش زودتر این قانون
افزایش مرخصی زایمان تصویب بشه تا من رو بتونه تا شش ماهگی شیر بده تا قویتر بشم میشه
شماها هم دعا كنین كه این اتفاق بیافته
خوب دیگه مامانی ناحارت نباش همش بیست روز دیگه مونده تا من بیام اونوقت تو دیگه راحت
میشی ( بین خودمون بمونه دارم گولش میزنم )
***
راستی خاله نیوشا زحمت كشیدن برای من از اون دوردورا ( اون ور دنیا ) هدیه های زیبایی فرستادن

***
چند شب پیش عمه ملیكا اومده بود اینجا و وبلاگ منو خونده بود و كلی خوشش اومده بود
خوب دیگه من برم كه مامانی بتونه بخوابه
شب بخیر
نوشته شده در سه شنبه ۲۱ آذر ۱۳۸۵ و ساعت 00:13 توسط : رادین درانی
ویرایش شده در یکشنبه 21 مرداد 1386 و ساعت 01:08 ق.ظ
نوشته شده در سه شنبه 19 تیر 1386 و ساعت 04:07 ق.ظ توسط : رادین درانی
» من چه شکلیم؟ ... عمومی ,
مامان و بابا همش منتظرن ببینن که من چه شکلیم برا همین خاله نیوشا جونم یه آدرس بهم داد
تا بتونم توش قیافم رو به مامان و باباهی نشون بدم .
حالا این قیافه منه توی هفته ۳۵
***
توی این مدت که باباهی و مامانی نی نی کلوب رو درست کردن خیلی خاله ها و عموهای زیادی پیدا کردم تازشم کلی دوستای نی نی همسن خودم پیدا کردم .
کلی هم دوست از طریق وبلاگم پیدا کردم مثل :
و خیلی دوستای خوب دیگه که الان چون باباهی گشنشه باید برم سر میز ناهار
وگرنه منو میاد مثل یه بره تو دلی میخوره
راستی دوستای گلی که به من لینک دادن و منو شرمنده کردن لطفا بهم اطلاع بدن
تا منهم بهشون لینک بدم .
نوشته شده در جمعه ۱۰ آذر ۱۳۸۵ و ساعت 14:14 توسط : رادین درانی
ویرایش شده در یکشنبه 21 مرداد 1386 و ساعت 01:08 ق.ظ
نوشته شده در سه شنبه 19 تیر 1386 و ساعت 04:07 ق.ظ توسط : رادین درانی
» یه ضربه ناگهانی ... عمومی ,
دیشب ( پنج شنبه ۰۲/آذرماه) یهویی من کلم خورد به سقف
یکمی شوکه شده بودم آخه مامانی خورده بود زمین 
برا همین تا نیم ساعت هیچ تکونی نخوردم 
مامانی و بابایی کلی ترسیده بودن مامانی گریه میکرد 
و بابایی سعی میکرد مامان رو آروم کنه 
بعدش رسیدن بیمارستان
خانم پرستار مامانی رو معاینه کرد و صدای قلب منو گوش کرد
بعدش من شروع کردم به حرکت کردن و خیال مامانی و بابایی و خانم پرستار رو راحت کردم 
***
بابایی هرشب خواب میبینه که من دارم میام توی این دنیا 
انگاری کلی عجله داره که صدای گریه های من نذاره بخوابه 
***
راستی بابایی و مامانی توی MYPARDIS یه کلوب برای نی نی های بلاگر مثل من یه کلوب درست کردن که توش تجربیاتشون رو به اشتراک گذاشتن . از همه نی نی های عزیز بلاگر همینجا دعوت میکنم که عضو این کلوب بشن تا بتونیم یه جا جمع بشیم و راحتتر از احوال هم باخبر بشیم .
آدرس کلوب رو هم براتون میذارم :
نوشته شده در جمعه ۰۳ آذر ۱۳۸۵ و ساعت 10:48 توسط : رادین درانی
ویرایش شده در - و ساعت -
نوشته شده در سه شنبه 19 تیر 1386 و ساعت 04:07 ق.ظ توسط : رادین درانی
» جشن سیسمونی و از این حرفها ... عمومی ,
هفته پیش یعنی ۱۹ آبانماه مامانی و باباهی برای من جشن سیسمونی گرفتن
این جشن جشنیه که توش فامیلها رو دعوت میکنن که وسایل نی نی توی راه رو ببینن
و در ضمن اون یه جشن هم میگیرن و هر کس یه کادوی کوچولو برای نی نی توراه میآره .


خلاصه دردسرتون ندم
مامانی و باباهی بنده خدا کلی تدارک دیدن و روز قبلش تمام زیر و بالای خونه رو ریختن
بیرون و تمیز کردن و کلی میوه و شیرینی و سالاد الویه و ... تدارک دیدن ولی از ۵۰ نفر
و اندی مهمون فقط ۲۰ نفر اومدن .
حالا تصور کنید قیافه مامان و بابا چه شکلی شد .

البته حدود ۱۰ نفر از مهمونا بخاطر خاله باباهی که توی بیمارستان بستری شد نیومدن
ولی بقیه .....
یه موقع هایی من حس میکردم که مامانی بغض کرده بود ٬ منکه توی دلش بودم فهمیدم
که داشت توی دلش میگفت همینه آدم وقتی خواهر نداره تنها میمونه و خودش باید
مجلسش رو گرم کنه ...

کاشکی من یه خاله داشتم که مامانیم اینقده غصه نمیخورد
نوشته شده در شنبه ۲۷ آبان ۱۳۸۵ و ساعت 08:52 توسط : رادین درانی
ویرایش شده در - و ساعت -
نوشته شده در سه شنبه 19 تیر 1386 و ساعت 04:07 ق.ظ توسط : رادین درانی
» اینم از اتاقم ... عمومی ,
بالاخره بعد مدتها این آقای سرویسکار محترم تشریف اوردن و کار کمد من رو تموم کردن میدونید آخه من همش منتظر بودم که کار اتاقم کامل بشه تا بیام درباره اتاقم براتون بنویسم .
شب عید فطر بودش که تخت و کمدم رو از فروشگاه آوردن و برام چیدن ( اول آبان ۸۵) اون موقع بود که بابایی و بابابزرگ فهمیدن که آقای فروشنده طبق معمول یادش رفته میله و طبقه اضافی کمد رو روش بذاره برای همین بابایی و بابابزرگ گفتن که ما از پول شما ۶۰ تاش رو نگه میداریم هروقت اومدین کار رو انجام دادین بهتون میدیم .
خلاصه که امروز کمد لباسهای من چیده شد . مامانی و بابایی همه لباسام رو مث آدم بزرگا به چوب لباسی زدن و آویزون کردن . تازشم دل مامانی و بابایی بسوزه که من کمد دارم و اونا کمد ندارن
اتاق من همونطور که گفتم آبیه . تخت و کمدم هم دورنگ آبی داره . یه ویترین هم دارم که توش اساب بازیام رو گذاشتم که هنو هیچی نشده پره پره . لوستر اتاقم هم آبیه چهارخونه اس و وسطش یه عروسک خوشکل سفید نشسته .
گوشه اتاقم هم یه دولفین آبی بادی نشسته که قراره من باهاش مشت بازی کنم . یه پشه بند آبی هم دارم که منو وقتی میبرن مسافرت میذارن توش که حشره ها من رو گاز نگیرن . یه هاپوی گنده پشمالو هم وسط اتاقم خوابیده که نذاره بچه های بزرگتر اساب بازیام رو خراب کنن .
یه تخت ننویی هم دارم و یه کالسکه که قراره بابایی و مامانی منو باهاش ببرن پارک گردش و یه کریر که قراره وقتی مامانی بعد از مرخصی خواست بره سره کار بابایی منو بذاره توش و ببره تحویل مامان بزرگ بده .
پرده اتاقم هم پراز مرغ و خروس و جوجه اس .
تازشم بابایی و مامانی هفته پیش رفتن خیابون سهروردی برام نوار کاغذدیواری با طرح تویی تی و اون گربه سیاه پشمالوه گرفتن و دورتادور اتاق زدن .
منکه اتاقم رو خیلی دوس دارم شما چطور
***
راستی یه سئوال شما صورتک های متنم رو میتونید ببینید ؟
حتما جواب این سئوالم رو بهم بدین برام مهمه
نوشته شده در جمعه ۱۲ آبان ۱۳۸۵ و ساعت 17:48 توسط : رادین درانی
ویرایش شده در یکشنبه 21 مرداد 1386 و ساعت 01:08 ق.ظ
نوشته شده در سه شنبه 19 تیر 1386 و ساعت 04:07 ق.ظ توسط : رادین درانی
» بالاخره موفق شدم ... عمومی ,
سلام 
تعجب نكنید كه من اینبار زرنگ شدم و زودی آپدیت كردم
آخه یه اتفاق مهم افتاده !
و اون اینه كه بالاخره موفق شدم اتاقم رو پس بگیرم !! 
جونم واستون بگه كه امروز مامورین اجرای حكم تخلیه اومدن و اسباب بابایی رو ریختم تو كوچه

البته زیاد نگران بابایی نشین منظورم از كوچه اتاق پذیراییه !! 
خوب اونجا بهتره دیگه براش چونكه همیشه توی اتاق حوصله اش سر میرفت 
تازشم دلش واسه مامانی میتنگید حالا منم بهش لطف كردم فرستادمش پیش مامانی 
میبینید من چقدر بچه خوبیم 
خوب من دیگه برم كه مامانی منتظرمه بره بگیره بخوابه چون فردا باید بریم سر كار 
نوشته شده در یكشنبه ۲۳ مهر ۱۳۸۵ و ساعت 23:51 توسط : رادین درانی
ویرایش شده در - و ساعت -
نوشته شده در سه شنبه 19 تیر 1386 و ساعت 04:07 ق.ظ توسط : رادین درانی
» اتاق من آبیه ... عمومی ,
این روزا هركی به مامانی میرسه میگه : كوچولو چطوره ؟!!
مامانیم هم میگه : كوچولو دیگه بزرگ شده !!
آره من دیگه كم كمك بزرگ شدم .
اگه حسابش رو بكنی تقریبا 28 هفته گی رو پشت سر میذارم
و شاید دقیقا سه ماه دیگه پاهام رو بذارم روی زمین .

انگار همین دیروز بودش كه با عمو لك لك اومدم زمین
میگم حالا طبق گفته اون آقا دكتره دیگه قیافم معلومه!!!
شما فكر میكنید من چه شلكیم؟!!
البته اولش روی زمین میخوابم و تا بخوام پاهام رو بذارم زمین یه یه سالی طول میكشه

جمعه هفته پیش با بابایی و مامانی و مامان بابای مامانی رفته بودیم بازار
و بابابزرگ یه ست كامل تخت خواب و كمد و ... اینا برام خرید
اینقده خوشكله كه حد نداره !
كلی هم مامان بزرگ برام لباس و اسباب بازی و شیشه و پوشك و اینا خریده
تازشم دل همتون بسوزه تخت من مث آدم بزرگا خوشخواب داره
فكر كنم به این چیزایی كه مامان و بابابزرگ برام خریدن میگن سیمسونی

میدونید تمام وسایل من آبیه !
بابایی میگه بچه تو بابات استقلالی بود یا مامانت!!
منم که فعلا نمیدونم استقلال چیه ؟!!خوردنیه یا پوشیدنی ؟!

البته این بابایی هنو اتاق منو تخلیه نكرده
بماند كه یه هفته اییه مامان حكم تخلیه رو بهش ابلاغ كرده !

از دیشب هم مامانی و بابایی خونه تكونی راه انداختن
پرده ها رو دارن میشورن و دیوار اتاق بنده رو تمیز دارن میكنن !
دیشب اینقده خسته شدم

بعدش چون خسته شده بودم كلی به مامانی لگد زدم

اونم دلش دیگه درد گرفته بود از بس لگد زده بودم!!!
دایی پژمان میگه وقتی كه من دنیا اومدم به پرستاره میگه به جای اینكه با دست بزنه پشتم
با لگد بزنه تا تلافیه این لگدهای من درآد
میگم حالا درد داره اون زدن خانم پرستار ؟؟!!! اگه درد داره كمك؟!!!!


نوشته شده در پنج شنبه ۲۰ مهر ۱۳۸۵ و ساعت 15:06 توسط : رادین درانی
ویرایش شده در - و ساعت -
نوشته شده در سه شنبه 19 تیر 1386 و ساعت 04:07 ق.ظ توسط : رادین درانی
» اومدم بعد کلی تاخیر با خبرای جدید ... عمومی ,
سلام به همه خاله ها و عموهایی كه به من سر میزنند . از راه دور روی همتون رو میبوسم .البته خاله ها بهشون بر نخوره ها خوب هرچی باشه من هنو خیلی خیلی كوچولوام . فرك نمیكنم ایرادی داشته باشه كه روشون رو ببوسم .
ممنون كه همتون بهم لطف دارین و دوس دارین كه عكسای لحظه به لحظه ام رو ببینین . ولی میخواستم اینو بهتون بگم كه گرونه !!! بعدشم زیاد برام خوب نیس هی تند تند برم عكاسی . چونكه ممكنه اشعه ببینم اونوقت مث شگفت انگیزا بشم كه این بده !!!
هفته پیش با بابا و مامان و مامان بزرگ رفته بودیم دریا . خیلی باحال بود . منكه همینجوریش دائما تو دریام ولی وقتی مامانی هم تو آب بود من راحتتر شنا میكردم . اونجا فرزاد ( نوه عمه مامانیم ) به مامانی همش میگفت : خاله نمیشه نی نی رو بدی من برم باهاش تو آب با هم آب بازی كنیم . مامانی هم میگفت نه فرزاد جان نی نی با یه لوله كه به من وصله از بدن من غذا میگیره نمیتونه از من جدا بشه كه ...
خلاصه خوش گذشت با اینكه كم بودش . كاكشی من بزرگتر بودم میتونستم توی ساحل ماسه بازی كنم .
دیشب هم زلزله بودش . من شنیدم زلزله چن ثانیه اس ولی زلزله دیشب 4-5 ساعتی بودش . میدونید چرا ؟ چونكه دیشب خاله مهسا نامزدیش بود . كلی خوكشل شده بود . توی اون پیرهن صورتی تورتوری مث فرشته ها شده بود . بابا و مامانی هم كلی رقصیدن
. cpu ه كامپیوترمون سوخته . الانم دارم با كامپیوتر عمه ملیكا آپدیت میكنم . پس تا كامپیوترمون درست بشه خداحافظ .
نوشته شده در شنبه ۱۸ شهریور ۱۳۸۵ و ساعت 19:23 توسط : رادین درانی
حالا فهمیدین وقتی میگم زلزله بودش یعنی كه چی ؟
فردا هم قراره با بابا و مامانی بریم مسافرت . البته قرار بود سه روز پیش بریم ولی چون نامزدی خاله مهسا بودش مامانی و بابایی تصمیم گرفتن یه كم دیرتر بریم مسافرت . میخوایم بریم آستارا و اردبیل و سرعین و تبریز و .....
تازشم قراره بریم تو جنگل چادر بزنیم . اینقده خوبه !!!!
خوب من دیگه كم كم زحمت رو كم میكنم . دیر آپدیت كردم چونكه
ویرایش شده در - و ساعت -
نوشته شده در سه شنبه 19 تیر 1386 و ساعت 04:07 ق.ظ توسط : رادین درانی
نوشته های اخیر
اولین باری که من پارک ارم رفتم !!...-
من بعد از چند ماه اومدم ؟!!...-
اولین برفی كه من درك كردم ...-
ما اعتراژ داریم.... پوشك دراژ داریم...-
سلام من كم كم نه ماهه میشم !!!...-
صفحات وبلاگ