Festival Countdown

اتاق من آبیه

سه شنبه 19 تیر 1386 نویسنده: رادین درانی | نوع مطلب :عمومی ،

این روزا هركی به مامانی میرسه میگه : كوچولو چطوره ؟!!

مامانیم هم میگه : كوچولو دیگه بزرگ شده !!

آره من دیگه كم كمك بزرگ شدم .

 اگه حسابش رو بكنی تقریبا 28 هفته گی رو پشت سر میذارم

 و شاید دقیقا سه ماه دیگه پاهام رو بذارم روی زمین .

 انگار همین دیروز بودش كه با عمو لك لك اومدم زمین

میگم حالا طبق گفته اون آقا دكتره دیگه قیافم معلومه!!!

 شما فكر میكنید من چه شلكیم؟!!

البته اولش روی زمین میخوابم و تا بخوام پاهام رو بذارم زمین یه یه سالی طول میكشه

جمعه هفته پیش با بابایی و مامانی و مامان بابای مامانی رفته بودیم بازار

و بابابزرگ یه ست كامل تخت خواب و كمد و ... اینا برام خرید

 اینقده خوشكله كه حد نداره !

كلی هم مامان بزرگ برام لباس و اسباب بازی و شیشه و پوشك و اینا خریده

تازشم دل همتون بسوزه تخت من مث آدم بزرگا خوشخواب داره

فكر كنم به این چیزایی كه مامان و بابابزرگ برام خریدن میگن سیمسونی

میدونید تمام وسایل من آبیه !

بابایی میگه بچه تو بابات استقلالی بود یا مامانت!!

منم که فعلا نمیدونم استقلال چیه ؟!!خوردنیه یا پوشیدنی ؟!

 البته این بابایی هنو اتاق منو تخلیه نكرده

بماند كه یه هفته اییه مامان حكم تخلیه رو بهش ابلاغ كرده !

 از دیشب هم مامانی و بابایی خونه تكونی راه انداختن

پرده ها رو دارن میشورن و دیوار اتاق بنده رو تمیز دارن میكنن !

دیشب اینقده خسته شدم

بعدش چون خسته شده بودم كلی به مامانی لگد زدم

اونم دلش دیگه درد گرفته بود از بس لگد زده بودم!!!

دایی پژمان میگه وقتی كه من دنیا اومدم به پرستاره میگه به جای اینكه با دست بزنه پشتم

با لگد بزنه تا تلافیه این لگدهای من درآد

میگم حالا درد داره اون زدن خانم پرستار ؟؟!!! اگه درد داره كمك؟!!!!


نوشته شده در پنج شنبه ۲۰ مهر ۱۳۸۵ و ساعت 15:06 توسط : رادین درانی

   


اومدم بعد کلی تاخیر با خبرای جدید

سه شنبه 19 تیر 1386 نویسنده: رادین درانی | نوع مطلب :عمومی ،

 

سلام به همه خاله ها و عموهایی كه به من سر میزنند . از راه دور روی همتون رو میبوسم .البته خاله ها بهشون بر نخوره ها خوب هرچی باشه من هنو خیلی خیلی كوچولوام . فرك نمیكنم ایرادی داشته باشه كه روشون رو ببوسم .‌

ممنون كه همتون بهم لطف دارین و دوس دارین كه عكسای لحظه به لحظه ام رو ببینین . ولی میخواستم اینو بهتون بگم كه گرونه !!! بعدشم زیاد برام خوب نیس هی تند تند برم عكاسی . چونكه ممكنه اشعه ببینم اونوقت مث شگفت انگیزا بشم كه این بده !!!

هفته پیش با بابا و مامان و مامان بزرگ رفته بودیم دریا . خیلی باحال بود . منكه همینجوریش دائما تو دریام ولی وقتی مامانی هم تو آب بود من راحتتر شنا میكردم . اونجا فرزاد ( نوه عمه مامانیم ) به مامانی همش میگفت : خاله نمیشه نی نی رو بدی من برم باهاش تو آب با هم آب بازی كنیم . مامانی هم میگفت نه فرزاد جان نی نی با یه لوله كه به من وصله از بدن من غذا میگیره نمیتونه از من جدا بشه كه ...

خلاصه خوش گذشت با اینكه كم بودش . كاكشی من بزرگتر بودم میتونستم توی ساحل ماسه بازی كنم .

دیشب هم زلزله بودش . من شنیدم زلزله چن ثانیه اس ولی زلزله دیشب 4-5 ساعتی بودش . میدونید چرا ؟ چونكه دیشب خاله مهسا نامزدیش بود . كلی خوكشل شده بود . توی اون پیرهن صورتی تورتوری مث فرشته ها شده بود . بابا و مامانی هم كلی رقصیدن

. cpu ه كامپیوترمون سوخته . الانم دارم با كامپیوتر عمه ملیكا آپدیت میكنم . پس تا كامپیوترمون درست بشه خداحافظ .

نوشته شده در شنبه ۱۸ شهریور ۱۳۸۵ و ساعت 19:23 توسط : رادین درانی

حالا فهمیدین وقتی میگم زلزله بودش یعنی كه چی ؟

فردا هم قراره با بابا و مامانی بریم مسافرت . البته قرار بود سه روز پیش بریم ولی چون نامزدی خاله مهسا بودش مامانی و بابایی تصمیم گرفتن یه كم دیرتر بریم مسافرت . میخوایم بریم آستارا و اردبیل و سرعین و تبریز و .....

تازشم قراره بریم تو جنگل چادر بزنیم . اینقده خوبه !!!!

خوب من دیگه كم كم زحمت رو كم میكنم . دیر آپدیت كردم چونكه

   


برید کنار من اومدم با عکسام . یوهوووو

سه شنبه 19 تیر 1386 نویسنده: رادین درانی | نوع مطلب :عمومی ،

سلام به همه خاله ها و عموهایی که لطف دارن و به من مرتب سر میزنن

دیروز من و بابا و مامان رفتیم عکاسی که هم از من فیلم بگیرن و هم عکس

اینم یه عکس از من که دارم دولپی غذا میخورم

آقای دکتر داشت از من فیلم میگرفت که بابائی بهش گفت :

آقای دکتر صورتش هنو به حد کافی کامل نشده ها ؟!!

آقای دکتر گفت : بله آقا اگه دنبال سبیلش میگردین ٬ هنو در نیومده !!

بعدش مامانی زد زیر خنده و برا همین قسمتی از فیلم من موجدار شدش!!!

یه جای دیگه هم آقای دکتر میگفت :

الان بچه شما شبیه ET و سایر موجودات فضائیه !!!

میگفت كه من صورت كاملم توی هفته ۲۸ معلوم میشه ٬

بعدشم كه یه سری عكس از سایر نی نی های دیگه محض تبلیغات نشون داد

كه بابا و مامان رو وسوسه كنه كه هفته ۲۸ هم یه ۴۰ تومن دیگه پیاده شن !!!

راستی یادم رفت بگم كه من الان دقیقا ۱۸ هفته دارم .

مامان وقتی فیلم منو دید گفت نگا كنین مثل تارزان از بند ناف گرفته و داره پرواز میكنه

آخه من یه دستم رو به بند ناف گرفته بودم و با دوتا پاهام داشتم لگد میزدم

تازشم با اونیكی دستم داشتم دولپی یه چیزایی میخوردم

خلاصه نمایشی اجرا كردم كه همه كلی خوششون اومد

جورابمم كه آبی آبی بود ٬ اینو آقای دكتر گفتش

بعدش بابا و مامان تصمیم گرفتند بریم سینما

تو راه سینما بابایی دائم شعرای عشقولانه برای من میخوند :

مثلا : پسرم !پسرم ! یا یه پسردارم شا نداره و ....

مامان هم همش میخندید

بعدشم بردنم سینما و اونجا كلی كیت كت و چیپس و پفیلاو ساندیس خوردیم !!!

شبش هم رفتیم خونه مامان بزرگ و بابا بزرگ فیلمم رو اونا هم دیدن و اونا هم كلی

از خودشون برای من عشقولانه در كردند

امروز هم قراره بریم خونه مامان بزرگ و عمه ملیكا تا اونا هم شیرین كاریای منو ببینن

خوب دیگه زیاده عرضی نیس

باید بریم حاضر شیم

قربان همه شما

           بای بای


نوشته شده در جمعه ۲۰ مرداد ۱۳۸۵ و ساعت 17:38 توسط : رادین درانی

   


بابایی روزت مبارک

دوشنبه 18 تیر 1386 نویسنده: رادین درانی | نوع مطلب :عمومی ،

سلام بابایی جون جونی

امروز اومدم روزت رو تبریک بگم

اومدم آرزو کنم که سالیان سال زنده و سلامت باشی !!!

اومدم آرزو کنم که سال دیگه بتونم بهت لبخندم رو هدیه بدم !!

اومدم آرزو کنم سال بعدش بتونم بغلت کنم و ببوسم !!!

اومدم آرزو کنم سال بعدترش بتونم برات شعر بابا جون روزت مبارک رو بخونم!!!

اومدم آرزو کنم سال بعد بعدترش بتونم با یه نقاشی روزت رو تبریک بگم !!!

اومدم آرزو کنم .....

اومدم آرزو کنم سالیان بعدتر فرزندم بیاد با یه شاخه گل و با لحن کودکانه اش بهت بگه بابابزرگ روزت مبارک!!!

اومدم آرزو کنم ....

اومدم آرزو کنم سالیان سالیان بعدتر نوه ام بیاد با همسرش و بگه جد بزرگ روزت مبارک !!

اومدم آرزو کنم ...............

دوست دارم بیشتر از همه دینا

نی نی


نوشته شده در دوشنبه ۱۶ مرداد ۱۳۸۵ و ساعت 17:45 توسط : رادین درانی

   


اولین حرکات من

دوشنبه 18 تیر 1386 نویسنده: رادین درانی | نوع مطلب :عمومی ،

میدونین هنو یه هفته نشده که رفتیم دکتر ... میخواستم زودتر بنویسم براتون که چه کارایی یاد گرفتم ولی همش تصقیراین کامپیوتر خاله مریم بودش !!!آخه میدونین این چن روزه همش بابایی مغشول درست کردن کامپیوتر خاله مریم بودش بعدش این جعبه بزرگه هستش که بهش میگن مغز کامپیوتر اون وصل بود به تلویزیون کامپیوتر اونوقتش تازشم این صفحهه که کلید داره باهاش مینویسن هم وصل اون یکی بود بعدش بابایی میگفت دس نزنین کارم خراب میشه !!!

اینجوری شد که من نتونستم زودی به شما خبر بدم که وقتی رفتیم پیش آقای دکتر چی شد و چی نشد ؟!!؟ حالا بگذریم ....

دوشنبه با بابا و مامان رفتیم دکتر ... البته نه اینکه مریض باشیم خدای نکرده ها نه !!! رفتیم تا اینکه آقای دکتر مطمئن بشه که حال من خوبه !!! آقای دکتر اومد توی اتاق معاینه و گوشی رو گذاشت تا صدای قلبم رو بشنوه . منم بگی نگی شیطنتم گل کرده بود همچین که دکتر جای قلبم رو پیدا میکرد یه چرخ میزدم و شروع میکردم به شنا کردن ٬ همین باعث میشد یه چند دقیقه ای دکتر دوباره بگرده تا جای قلبم رو پیدا کنه ...

دکتر به مامانی گفت خوبه همه چیز منظمه !!! برای هفته آینده یه سونوگرافی سه بعدی مینویسم تا همه چیز معلوم بشه بعدش بابایی پرسید یعنی الان شما به ما نمیتونید بگید نی نی خان دختره یا پسر   آقای دکتر خندید و گفت شما چقدر عجله دارین برای اینکه بفهمین جوراب صورتی بخرید یا آبی . بسیار خوب حالا که اصرار دارید بهتون میگم : نی نی شما بیشتر به نظر میاد پسره چون هم قلبش تندتر میزنه هم اینکه خیلی شیطونه !!!حالا خوشحال شدید یا ناراحت ؟

بابایی و مامانی با هم گفتن : برای ما هیچ فرقی نمیکنه . فقط دلمون میخواست که بدونیم . ما هرچی باشه بسیار بسیار دوستش داریم

حالا اینجور که میگن من جورابم آبیه ... اسمم رو حالا نمیگم وقتی قطعی شد بهتون میگم

***

راستی الان چند روزیه که جام تنگ تر شده ولی در عوض همیشه پیش مامان و بابایی هستم . آخه یه روز صبح وقتی بیدار شدم و دور و برم رو نگاه کردم دیگه عمو لک لک رو ندیدم در عوض احساس کردم یه آهنگ قشنگ بالای سرم نواخته میشه . من این آهنگ قشنگ رو خیلی دوست دارم . بهم آرامش میده . تازشم همیشه صدای مامان و بابا رو میشنوم از بیرون این اتاق آبی که دارم . میدونین شنیدم بیرون از اینجا خیلی هوا گرمه !!! دلتون بسوزه من توی یه اتاق پر از آب شنا میکنم و گرمایی حس نمیکنم . تازشم صاحب یه جلد شدم که باعث میشه دیگه دیده بشم . آخه اون موقع ها کسی منو نمیدید .

حالا اگه شد روزیکه رفتیم عکاسی و عکس گرفتیم عکسم رو میذارم اینجا تا شما هم ببینید من چه شلکیم .

من دیگه خسته شدم و خوابم میاد فلا خدافس...


نوشته شده در شنبه ۰۷ مرداد ۱۳۸۵ و ساعت 17:28 توسط : رادین درانی

   


درباره وبلاگ


آخرین پستها


نویسندگان


آمار وبلاگ

کل بازدید :
بازدید امروز :
بازدید دیروز :
بازدید این ماه :
بازدید ماه قبل :
تعداد نویسندگان :
تعداد کل پست ها :
آخرین بازدید :
آخرین بروز رسانی :

شبکه اجتماعی فارسی کلوب | Buy Mobile Traffic | سایت سوالات