Festival Countdown

مامان گلی روزت مبارک

دوشنبه 18 تیر 1386 نویسنده: رادین درانی | نوع مطلب :عمومی ،

سلام .

اولا که باید بگم مامانی خیلی دوست دارم .

شنیدم امروز همه نینی ها به ماماناشون روز مامانو تبریک میگن گفتم منم جا نمونم چون فک کنم من مامانمو از همه دنیا بیشتر دوست دارم.

گفته بودم که شبها با اجازه عمو لک لک از لوله بخاری میام پایین به مامان بابام سر میزنم اما نمیدونم چرا وقتی از لوله رفتم پایین و یه کم تو لوله بخارس یر و صدا کردم مامانی ترسید و فک کرد من سوسکم تو لوله بخاری. باشه مامانی حالا من سوسکم؟ Smiley

تازشم عمو لک لک میگه چند روز دیگه بیشتر رو پشت بوم نیستی و میری تو کالبدت تو شیکم مامانی. دیگه کم کم مامانی باید لباس دو نفره واسه من و خودش بخره و شکمو بازیایه من ۲ برابر میشهSmiley

چن روز دیگه هم قراره مامانی بره یه آزمایش سه بعدی بده تا بفهمه من دخترم یا پسرم. عمو لك لك میگفت اگه جوراب آبی پام باشه پسرم و اگه صورتی باشه دخترم.

اگه منم كه از هر كدوم یه لنگه میپوشم تا نفهمنSmiley

مامانی بازم میگم خیلیل دوستت دارم تازشم بدو حاضر شو به بابایی گفتم واسه امشب ببرتمون رستوران. بدو دهنم آب افتادSmiley


نوشته شده در یكشنبه ۲۵ تیر ۱۳۸۵ و ساعت 22:22 توسط : رادین درانی

   


نی نی شکمو

دوشنبه 18 تیر 1386 نویسنده: رادین درانی | نوع مطلب :عمومی ،

خودمونیم خیلی شکمو هستما !!!!

دیروز این مامان بنده خدا رو وادار کردم ۲ تا پیراشکی بخوره . البته یه دونه برا من خریده بود یه دونه برا بابایی !!! منکه نذاشتم یه دونه بابایی به دستش برسه . گفتم میخوام میخوام مامانی هم مجبور شد هردوتاش رو بخوره ....

امروز توی سرویس مامان اینا جونم خیلی گرم بود . منم کلی تشنه ام شده بود به مامان گفتم الا و لله من هویج بستنی میخوااااااام . مامانی هم مجبور شد یه هویج بستنی بزرگ رو بخوره ٬ البته از ترس من یواشکی برای بابایی هم خریده گذاشته تو یخچال که اومد بده بخوره فکل میکنه من نفهمیدم ٬ بین خودمون باشه که من فهمیدم ...

بعدش اومدیم توی راه خونه یه مغازهه هست کلی شلیلهای درشت داره من دیروزی خواستم مامانی گفت صبر کن بابایی که اومد خونه میخره . بابایی هم که اومد خونه چون ماشین نداشت نخریده بود ٬ دیگه امروز مامانی رو وادارش کردم که برام بخره . وقتی خرید دلم طاقت نیاورد که وایسم تا شلیلا خنک شه پریدم دوتاش رو خوردم .وای که چقده مزه داد ...

تازشم بابایی دیروز برام یه بسته چیپس خریده بود همشو خوردم خیلی مزه داد به بابایی هم دادم ...

مامانی برام تریف کرد که قبلا از اینکارا نمیکرده که تهنایی بره برای خودش بستنی بخوره ٬ فقد با بابایی میرفته ولی حالا چون من دلم خواسته تهنایی اینا رو خریده ...

خوب منو دوس داره دیگه ٬ دلش نمیاد من چیزی دلم بخواد و برام نخره که !!!


نوشته شده در چهار شنبه ۱۴ تیر ۱۳۸۵ و ساعت 18:24 توسط : رادین درانی

   


مامانی بابایی هوارتا مبارکه

دوشنبه 18 تیر 1386 نویسنده: رادین درانی | نوع مطلب :عمومی ،

سلام.

آخ جونمی من الان خیلی خوشحالم . آخه میدونین چیه؟ فردا اولین سالگرد عروسی مامانی و دومادیه باباییه.یهنی پارسال نهم تیر بود که مامان بابا بعد از کلی بزن بکوب بین دوستا و فامیلا اومدن تو این خونه که عمو لک لک منو بالا پشت بومش پیاده کرده و منتظرم که ۶ماه دیگه شیرجه برم بقل مامان بابا.

عمو لک لک میگه وقتی باباییتو خیلی سالا پیش مثل تو یه لک لکی برد رو پشت بوم خونشون اونم عینهو تو از دوست جونش جدا شد و پارسال بالاخره به دوست جونش که همون مامانی بود رسید البته مامانی چند سال دیر تر اومد رو پشت بومشون.

تازشم عمو لک لک خیلی چیزا دیگه بهم گفت. گفت اگه مامان بابا نبودن منم نبودم. پس مامان باباها خیلی خوبن. اونا که همیشه از مامان بابشون با عقش تعریف میکنن. تا حالا چن بار که رفتن خونه مامان باباشون منم گفتم عمو لک لک بردتم پشت پنجره اونجا. اینقده کیف کردم که نگو.

مامان بابای مامانی رو دیدم دایی پژمانو دیدم . مامانیه باباییو دیدم عمه ملیکا رو دیدم عمو پیمان و زن عمو و نی نی شون صهبا رو دیدم . اما هر چی گشتم باباییه بابا پیامو ندیدم.عمو لک لک میگفت فکر کنم برگشته پیش خدا. یه بار که عمو لک لک حالشو داشت میگم منو ببره اون بالا ببینمش و زودی برگردونه.

داشت یادم میرفت .منم میخواستم با این نوشتم دو تا بوس آبدار هدیه کنم به مامان باییم که بدونن منم یادشونم و با خوشحالیلشون ذوق میکنم.

مامانـــــــــــی بابایــــــــــی شالگرد ازدواجتون هوارتا مبارک :*


نوشته شده در پنج شنبه ۰۸ تیر ۱۳۸۵ و ساعت 20:07 توسط : رادین درانی

   


در انتظار ورود -۲

دوشنبه 18 تیر 1386 نویسنده: رادین درانی | نوع مطلب :عمومی ،

این چن وقته مامان همش تو فکر بود ٬ گاه گداری عصبانی میشد ٬ گاهی بغض میکرد( مثل همون وقتی که دوست جونم رفت و من غصه دار شدم )٬ گاهی هم گریه میکرد . خلاصه اینکه همون جوری بود که شما آدم بزرگا بهش میگین افسرده Smiley

خوب بابایی ٬خاله ها و عموها بهش دلداری میدادند ولی خوب اون لبخند میزد ولی منکه توی وجودش بودم حس میکردم که بازم غصه داره ( مثل همون وقتی که دوست جونم رفت و من غصه دار شدم .) امروز صبح مثل روزای دیگه نبود مامان با عجله حاضر شد و رفت از خونه بیرون . منم از عمو لک لک اجازه گرفتم که همراهش باشم و باهاش رفتم .

بنده خدا هی از این خونه (البته عمو لک لک گفت بهم هرجا سقف داره و شلک خونه اس خونه نیس ساختمون بهش میگن) نه ساختمون درمیومد و میرفت تو یه ساختمون دیگه .

حالا که اومده خونه خیلی حالش بهتره ٬ من اینو حس میکنم که کمتر غصه داره !!!نمیدونم چه اتفاقی افتاده ولی میدونم حالش بهتره .

منکه خیلی خوشحالم و خدای بزرگ رو از این بابت شکر میکنم .Smiley


نوشته شده در دوشنبه ۰۵ تیر ۱۳۸۵ و ساعت 17:48 توسط : رادین درانی

   


در انتظار ورود -۱

دوشنبه 18 تیر 1386 نویسنده: رادین درانی | نوع مطلب :عمومی ،

ساعت ۸ بود که با اجازه عمو لک لک از توی لوله بخاری رفتم توی خونه مامان و بابا . البته عمو لک لک عقیده داشت برای برگشتن اونا زوده ولی من اصرار داشتم زودتر برم توی خونه . دلم برای مامان و بابایی تنگ شده بود و عجله داشتم زودتر ببینمشون .

خیلی منتظر شدم ... اینقدی که خوابم برده بود!! که صدای باز شدن در رو شنیدم . گوشامو تیز کردم ببینم مامان و بابا چی میگن ٬ بالاخره من دخترم یا پسر :

بابا : دیدی بهت گفتم حالا زوده

مامان : آخه اونبار خودش گفت که با شنیدن صدای قلبش بهمون میگه دختره یا پسر !

بابا : به هر حال فرقی نمیکنه . دختر باشه یا پسر فقط سالم باشه .

مامان خندید و با شیطنت گفت : فرقی نمیکنه سالم باشه ٬ پسر باشه !Smiley

هردو خندیدند ٬ بازم طبق معمول نفهمیدم چرا خندیدند ...

مامان میگفت دکتر گفته مردادماه یه سونوگرافی سه بعدی هم جنسیت بچه رو مشخص میکنه و هم سلامتش رو . که بازم من نه فهمیدم سونوگرافی یعنی چی و نه سه بعدی و نه اینکه بچه چیه؟

- عمو لک لک سونوگرافی یعنی چی ؟

- عموجان توی این سونوگرافی که گفتی عکس شما نشون داده میشه و مشخص میشه که شما سالمی یا نه و همینطور اینکه پسری یا دختر .

***

بابا میگفت اینجوری که نی نی وبلاگ نوشته حالا همه فکر میکنن که قراره یه ماهه دیگه دنیا بیاد ٬ حضور همه خوانندگان وبلاگم باید عرض کنم خیر ٬ بنده در حدود یکماه دیگه قراره روح و جسمم یکجا قرار بگیره . به قول آدم بزرگا روح در جسمم دمیده بشه . بنده دقیقا منفی شش ماهمه !

ضمناً از همه عمو ها و خاله هایی که لطف کردن و بلاگ منو خوندن و برای من پیغام گذاشتن  تشکر میکنم .Smiley


نوشته شده در پنج شنبه ۰۱ تیر ۱۳۸۵ و ساعت 11:56 توسط : رادین درانی

   


درباره وبلاگ


آخرین پستها


نویسندگان


آمار وبلاگ

کل بازدید :
بازدید امروز :
بازدید دیروز :
بازدید این ماه :
بازدید ماه قبل :
تعداد نویسندگان :
تعداد کل پست ها :
آخرین بازدید :
آخرین بروز رسانی :

شبکه اجتماعی فارسی کلوب | Buy Mobile Traffic | سایت سوالات