Festival Countdown

مامان چقدر خوشگل شدی !!!

دوشنبه 17 آبان 1389 نویسنده: رادین درانی |

مامانی چند روز پیش داشت موهاش رو سشوار میكرد منم نشسته بودم پشت سرش و نگاش میكردم یهو وقتی مامان رو دیدم انگاری یه چیزی توی سرم جرقه زد بهش گفتم :

واااای مامانی چقدر خوشكل شدی !!!!!!!!!!

مامان انگاری دنیا رو بهش دادم ذوق زده گفت : مرسی عزیزم !!

خوب تقصیر خودش بود نذاشت حرفم رو كامل كنم . در ادامه بهش گفتم : مثل سك شدی !!!

قیافه مامان دیدن داشت

گفت : بی ادب یعنی چی ؟!!

گفتم : نه آخه سگه خوشكله !!! موهاش فرفریه !!! گوشاش اینجوری افتاده رو صورتش !!!!!

حالا تصور كنید مامان اینجور موقعها باید بخنده یا گریه كنه ؟!!!

-----

من : مامان ...

مامان :

من : بابا ....

بابا :

مگه من با دیوار دارم حرف میزنم آخه ؟!!

-----

من : مامان منم مثل بابا میخوام نماز بخونم

مامان : خوب بخون عزیزم برو پهلوی بابا وایسا بخون !

من : آخه من نماز ندارم كه باهاش بخونم ؟!

مامان یه در بطری میده به من میگه برو باهاش نماز بخون !

من : این آخه سوراخه ! من چطوری با این نماز بخونم !

----

من : این خونه رو من دوست ندارم مامان بابا بریم یه خونه دیگه !

مامان : چرا دوست نداریش عزیزم !؟

من : آخه من اینجا نمیتونم بدو كنم !

بابا : خوب الان عیب نداره بدو

مامان : حالا اینجا رو دوست داری ؟

من : آره من اینجا رو خیلی دوست دارم !

   


بعد یكسال باز اومدم

یکشنبه 16 آبان 1389 نویسنده: رادین درانی |

سلام بعد یكسال باز اومدم ...

رادین در آستانه چهار سالگی

میدونید مامانم خیلی مشغله اش زیاد شده گاه گداری هم كه بیكار میشه یا به نت دسترسی نداره یا حوصله !

حالا بذارید خودم با سواد بشم یه وبلاگی بنویسم همهتون حالشو ببرید ....

***

بگذریم

دیگه كم كم داره چهارسالم تموم میشه . مامانی میگه انگاری همین دیروز بود كه من دنیا اومدم . دیشب به مامانی گفتم مامان یادته من كوچولو بودم توی دل تو بودم تو رفتی دكتر آقاهه دلت رو برید من دنیا اومدم و مامان لبخند میزد و به این فكر میكرد كه بچه چهار ساله من چقدر قشنگ براش به دنیا اومدن جا افتاده و براش جالب بود كه اصلا سئوالی هم براش پیش نمیاد .

آخه مامانی بهم گفته كه چون مامانی و بابایی همدیگرو خیلی دوست داشتن تصمیم گرفتند كه بچه دار بشن بهدش رفتن داروخونه قرص بچه خریدن مامانی خورده من رفتم توی دلش بعدش اونجا مامان بهم غذا داده تا بزرگ شدم ....

من فیلمش رو دیدم كه آقا دكتر دل مامانم رو برید و من رو از توش درآورد بیچاره مامانم خیلی دردش اومد تازه دلش خون اومد .دیروز هم با مامان رفته بودیم ماهی بخریم آقاهه داشت ماهی ارو می برید به مامان گفتم این ماهیه چقدر بیچارس گفت چرا گفتم آخه آقاهه داره با چاقو تنش رو میبره مامانی گفتش آخه داره ماهی رو پاك میكنه تا ببریم خونه بخوریم .

تازه یه سر ببعی رو هم دیدم كه رفته بود موهاش رو اصلاح كرده بود و اصلا مو نداشت .

دیشب مامان یه شلوار واسم خرید كه بپوشم و مثل بابا بشم  . بابایی دیشب رفت بیرون كار داشت و مامان خوابش میومد . بهش گفتم مامان بیا خواب بازی كنیم . تو بخواب منم مثل بابا یكم تلویزیون نگاه میكنم بعدش میخوابم ....

دیروز با بچه های مهد كودك جدیدم رفتیم نمایش دایی چپل تو كاخ سعد آباد اینقده خوش گذشت .

مامانی هم اومد با فرزانه جون – مدیره داخلی مهدمونه - كه من بهش گفتم عاشقتم صحبت كرد .فرزانه جون هم بهش گفت رادین توی كلاسشون مبصر شده و اینقدری كه بچه های كلاس به حرف من گوش میكنن به حرف اعظم جون – مربیمونه – گوش نمیكنن . خلاصه كلی واسه خودم لیدر شدم .مامانم صبح كه اومد مهد و دیدش كه بچه ها اینقدر برام ابراز احساسات میكنن كلی ذوق زده شد آخه فكر میكرد من هنوز نتونستم توی مهد جدیدم دوست پیدا كنم .

تازه فرزانه جون بهم آدامس دادش منم گازش زدم بعدش قورتش دادم ولی بعدش شب توی تلویزیون گفتش كه اگه آدم آدامس قورت بده هفت سال طول میكشه تا هضم بشه پس نی نی ها حواستون رو جمع كنین آدامس قورت ندین ...

راستی نگفتم كه مهدم رو عوض كردم ... آخه خونمون عوض شده اومدیم یه خونه بزرگ توی شهرك غرب بعدش مامانی و بابایی مجبور شدن مهدم رو عوض كنن . روزی كه برای خداحافظی رفته بودم مهد پیوند فریبا جون گریه كرد و از مامانی قول گرفت هر وقت رفتیم خونه مادر جون منو ببره كه فریبا جون ببینتم . بعدش رفتم مهد خاطره ها اینجا هم خوبه فقط بدیش اینه كه من تا ساعت 6:15 بعداز ظهر توی مهد هستم تا بابایی از شركت بیاد دنبالم ....

حالا مامانی سعی میكنه زود زود بیاد از كارای من بنویسه !!! امیدوارم به قولش عمل كنه ...

   


آخ جون بازم بازارچه خیریه

یکشنبه 12 اردیبهشت 1389 نویسنده: رادین درانی |

سلامممممممممممممممم

من اومدم

اینقدر بزرگ و شیطون شدم كه مامان بابا وقت نمیكنن بیان اینجا برام بنویسن

الان 3 سال و 3 ماهمه

هر روز میرم مهد كودك . مثل بعضیها نق نمیزنم

كلی دوست پیدا كردم اونجا

تازه فهمیدم كه مامان همسر بابا پیامه منم بهشون گفتم مادر جون همسرم باشه كه گفتن نمیشه

گفتم پس من بزرگ میشم درس میخونم میرم همسر میگیرم اسمشم میذارم شبمن (همون شبنم)

یه تولد مهد برام گرفتن یكی خونه عزیز . منم گیر دادم كه باید یكی هم خونه مادر جون بگیرن

هر جا باشم یه جمعیتی رو سر كار میذارم . اما نمیدونم چرا همه گازم میگیرن

سعی میكنم بازم بنویسم و عكس بذارم

راستی از وقنتی 40 روزم بود هر سال توی بازاچه خیریه ای كه مامان بابا اینا توش غرفه داشتن شركت

میكردم . خیلی خوب بود . پنگولم میاد هر سال. كلی عروسك میفروشن. اتاق بازی داره و كلی خوردنی

خوشمزه. مامان بابا و خاله ها هم كه آلوچه لواشك خونگی میفروشن هر سال.

چند روز مونده فقط.

بازارچه خیریه پیام امید

من جمعه میام. چون قرار وبلاگیه

 

اینجا نتیجه بازارچه برگزار شده قرار داره . بعد از بازارچه ویرایش شده

شما هم بیاید ببینمتوتن

   


من دیگه دوساله شدم

سه شنبه 10 دی 1387 نویسنده: رادین درانی |

سلام من در روز دوسالگیم شدم یه مموی ( پیشی)درست و حسابی میگی نه نیگا كن

رادین ممو میشود

****

من دیگه واسه خودم كلی بزرگ شدم .

قشنگ غذا میخورم و هر زمان كه گرسنه ام بشه از مامان پو ( معمولا به هر نوع غذا) یا توتو ( تخم مرغ اونم از نوع نیمرو اطلاق میشود .) درخواست میكنم .

دست رد به سینه شیرخشك نمیزنم و وقتی مامان و بابا سرم گول میمالن و شیر پاستوریزه بهم میدن فوری و بدون فوت وقت تفش میكنم بیرون و دستور میدم كه توی شیرم آب بریزن و شیرخشك .

البته خیلی واضح حرف نمیزنم ولی خدا بیامرزه پدر ایما و اشاره رو یه چیزایی و میگم اونایی رو كه نمیتونم بگم اشاره میكنم .

شبا دیگه تا ساعت یازده صبح میخوابم گاهی هم توی خواب حرف میزنم .

پریشب كه مامانی اومده بود توی تختم تا من خوابم ببره ستاره های روی سقف رو بهش نشون دادم .

شبا وقتی میخوام بخوابم مثل جوجه مرغا كه میرن لای پر مامانشون منم خودم رو زیر دست و پای مامانم جمع میكنم .

این یكماهه آخر دوسالگی حسابی كیفوور شدم چون مامانم سركار نمیرفت و پیشم خونه میموند .

هات داگ رو با لذت تموم میخورم میگی نه نیگا كن :

رادین و هات داگ

سه روز آخر آذر هم غرفه آلوچه و لواشك داشتیم به سنت هر ساله :

رادین كوچكترین عصو موسسه خیریه پیام امید

اونجا دوتا خانوم كه مامانی و بابایی میگفتن بازیگر سینما و تلویزیون هستند اومدن و با من عكس گرفتن :

رادین و مهراوه شریفی نیا

دیشب هم رفته بودیم سرزمین عجایب اونجا من رو شلك یه ممو گریم كردن  بعدش یه نی نیه منو توی را دید فكر

كردش من واقعا مموام قیافش رو ببینید :

رادین و نی نی متعجب

نكته جالب تولد امسالم این بودش كه من دیگه كاملا بلدم شمعم رو فوت كنم :

رادین و كیك تولد

رادین سوار كار

رادین هدیه خاله نیوشا رو پوشیده

فقط تنها كاری كه باید تاحالا یاد میگرفتم و نگرفتم اینه كه دیگه از پن پرز استفاده نكنم مامانی حسابی شاكیه كه من هنوز جیشم رو نمیگم

عكسای منتخب رو میخوام بذارم ولی متاسفانه سایتی كه معمولا باهاش كار میكنم مرتب error میده فعلا از یه سایت دیگه استفاده كردم . حالا از بین دوست جونا اگه كسی دعوتنامه پرشین گیگ رو داره برای آدرس بابایی بفرسته تا من برای همیشه از این سایت پیزوری راحت شم .

فعلا ( آ آ )

   پی نوشت


كوچولوترین غرفه دار دنیا

شنبه 23 آذر 1387 نویسنده: رادین درانی |

سلام به همه نی نی ها و مامان بابابهاشون.

 خوبین؟
بازم یه بازارچه خیریه دیگه.
بازم یه بگو بخند دیگه.
بازم یه بخور بخور دیگه.
بازم دیدن دوستان قدیمی و جدید بلاگی.
بازم شاد بودن با تمام وجود.
بازم یه روز پر خاطره.
و بالاخره بارم یه قرار وبلاگی شاد شاد شاد این بار در مراسم شب یلدا.
منتظر دیدن همتون توی این قرار و تبلیغ شما برای این قرار بزرگ توی بلاگتون هستیم.
اینم آدرس وبلاگ قرار با حصور حداقل 6 بلاگر غرفه دار در غرفه آلوچه و لواشك (حامی بلاگ)
http://hami83.persianblog.ir
و اینم سایت موسسه خیریه پیام امید برگزار كننده اصلی لین فستیوال خیریه بزرگ سال :
http://payamomid.com

دوست دارم امسال ذوستای جدیدی رو ببینما آخه منم اونجا غرفه دارم

   


درباره وبلاگ


آخرین پستها


نویسندگان


آمار وبلاگ

کل بازدید :
بازدید امروز :
بازدید دیروز :
بازدید این ماه :
بازدید ماه قبل :
تعداد نویسندگان :
تعداد کل پست ها :
آخرین بازدید :
آخرین بروز رسانی :

شبکه اجتماعی فارسی کلوب | Buy Website Traffic | Buy Targeted Website Traffic