Festival Countdown

من ۲ماهه شدم

سه شنبه 19 تیر 1386 نویسنده: رادین درانی | نوع مطلب :عمومی ،

خب شما راست میگین دیر آپدیت کردم ٬ آخه خسته بودم خب نگا کنین

میبینید چه خسته ام !!!

بعدشم اینکه فقط توی نی نی های بلاگر یه با معرفت بود که اونم مانی جونمه

من و مانی !!!

هی من گفتم الان نی نی ها میان !!! الان میان !!! خبری نشد که نشد

منم دیدم اینطوریه خوابیدم

من خوابم توی بازارچه !!! به كارتم توجه كنید !!!

البته یه مامان نی نی هم اومده بود که نی نی نداشت .

مامانی بهش گفت هیراد جون برنامه آینده هستش ؟!! یعنی چی نمیدونم

بازارچه خیریه طبق موعد مقرر برگزار شد و هرکی نیومد از دستش رفت

بهم گفتن که گزارش بازارچه رو توی بلاگ حامی خواهند نوشت .

****

همونطور که گفتم من دو ماهه شدم .

رز كجایی منم جك !(این یك قسمت از فیلمنامه تایتانیك بودش !)

اما توی این ده روز اخیر که آپدیت نکرده بودم شیرینکاری های زیر رو انجام دادم :

۲۳ بهمنماه : دیگه از این روز عکسای مامانی و باباهی رو روی دیوار مامان زری اینا شناختم و   بهشون لبخند زدم .

۲۵ بهمن ماه : وقتی دیگران باهام حرف میزنن با آقو و آقخخخخخخخخ جوابشون رو میدم .

۳۰ بهمن ماه : وقتی خودم رو توی آینه دیدم اولش حسودیم شد چونکه مامانی یه نی نیه دیگه رو بغل کرده بود ولی بهدش فهمیدم که اون نی نی هه خودمم .

****

هفته پیش دوست خوبم شقایق خانم گل بدنیا اومد .

نی نیه خاله دریا رو میگم .

وزنش :۳۵۰۰ گرم

قدش : ۵۰ سانتی متر

دنیا اومدنت رو تبریک میگم خانم گل

****

امروز روز ۱۰ اسفندماه با مامانی و باباهی رفتیم پیش آقای دکتر جلالیان

وزنم شده : ۴۹۰۰ گرم

و

قدم : ۵۵ سانتی متر

فعلا خدافظ 


نوشته شده در جمعه ۱۱ اسفند ۱۳۸۵ و ساعت 01:37 توسط : رادین درانی

   


بازارچه خیریه ۳و۴ اسفندماه

سه شنبه 19 تیر 1386 نویسنده: رادین درانی | نوع مطلب :عمومی ،

سلام به دوستای گلم و به مامان باباهی هاشون

اینبار نیومدم از شیرین کاری هام بگم  فقط اومدم خبر یک بازارچه خیریه و یه قرار وبلاگی با دو منظور رو به همگی بدم :

۱- دیدار از دوستان وبلاگی

۲- جمع آوری کمکهای انسان دوستانه به سه طریق :

                 الف - خریداری محصولات بازارچه خیریه

                 ب - جمع آوری هدایا شامل لباس و اسباب بازی جهت هدیه به کودکان بی بضاعت

                 پ - جمع آوری کمکهای نقدی

که شما دوستان همیشگی میتونید بصورت دلخواه این کمکها رو به غرفه وبلاگ نویسان تحویل دهید و یا اینکه فقط به منظور شماره ۱ به بازارچه بیاین که به هر منظوری بیاین نیک و پسندیده است .

بازارچه روزای ۳و۴ اسفند هستش اما قرار وبلاگی ما جمعه ۴ اسفند از ساعت ۱۴:۰۰ دم غرفه آلوچه (حامی بلاگ) هست كه میدونم همتون میاین . اینم آدرس:

بزرگراه چمران، ورودی آتی ساز، خیابان نورالهی،خیابان سوری، خیریه فاطمه الزهرا

كروكی

***

این عکس نی نی هاییه که سال گذشته در بازارچه شرکت کردند

 

نی نی ها

عروسكها و بادكنكها

عروسكها و بادكنكها

و اینهم هدایایی كه برای عیدی دادن به بچه های بی بضاعت جمع آوری شده

این هدیه ها میتونه لباس یا اسباب بازی های نو باشه !!!!

همه دوست جونایی كه میان به ما خبر بدن و لطف كنن توی وبلاگاشون خبر بازارچه و قرار وبلاگی رو اعلام كنن .

منم حتما برای قرار وبلاگی اونجا هستم و دوست دارم همه دوست جونام رو ببینم میدونم كه مامان و باباهی ها به حرفای دوست جونام گوش میكنن و اگه بچه های خوبی باشن برای بازارچه میآرنشون . پس دوست جونای من حرف مامانی و باباهی هاتون رو خوب گوش كنین

به امید دیدار

در پناه خداوند یكتا


نوشته شده در جمعه ۲۷ بهمن ۱۳۸۵ و ساعت 14:26 توسط : رادین درانی

   


۴۳روزگی هم رسید

سه شنبه 19 تیر 1386 نویسنده: رادین درانی | نوع مطلب :عمومی ،

روز جمعه ۲۰ بهمنماه ۸۵ من چهل روزم شد و مامانی من رو بردش حموم و آب چله روی سرم ریخت و آرزو کرد برام که یه پسر خوب ٬ سالم و صالح باشم . آرزو کرد که درسخون باشم و حرفای مامانی و باباییم رو خوب خوب گوش کنم .

همیشه مامان زری به مامانی میگفت : از قدیم گفتن بچه رو ۴۰ روز نگه دار خودش رو جا میکنه !!!حالا مامانی حرفای مامان زری رو میفهمه چون من وقتی مامانی بغلم میکنه براش میخندم نیگا کنین .

من بلدم بخندم

اینم یه عكس بچه مثبتی از موقعی كه من خوابم

من وقتی خوابم بچه مثبتم ~!~

میدونید چیه من فقط موقعی كه خوابم آروم وایمیسم تا ازم عكس بگیرن . خصوصا اینكه جدیدا دوربین رو شناختم تا دوربین رو میبینم هیجان زده میشم . دوربین هم كه دیجیتاله برا همین وقتی من حركت میكنم عكس تار میشه

در ضمن بازارچه پیام امید در روزهای سوم و چهارم اسفندماه برقراره كه هدفش كمك به خانواده های بی بضاعته !!! در همین راستا بلاگرها هم اونجا یه غرفه قروش لواشك و آلوچه دارن . تمامی اطلاعات تكمیلی رو میتونید توی وبلاگ بابایی و مامانی بخونید . حتما بیاین كه منم میام میخوام همتون رو ببینم .


نوشته شده در دوشنبه ۲۳ بهمن ۱۳۸۵ و ساعت 14:09 توسط : رادین درانی

   


یک ماه من تموم شد

سه شنبه 19 تیر 1386 نویسنده: رادین درانی | نوع مطلب :عمومی ،

من یكماهه شدم

اولین عكس ماه دوم من

دیروز یعنی صبح دهم بهمن هشتاد و پنج مصادف با صبح عاشورای حسینی و دومین سالروز عقد مامانی و باباهی دقیقا من یكماهم تمام  شد . اول نمیخواستم تبریک بگم به خاطر عذاداری، اما شنیدم که عاشورا هم یه جورایی روز عشقه . همین شد که تبریکمم میگم. مامانی باباهی مباااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااارکه.اگرم دیدین چند روز نبودم واسه این بود که یه هفته ای سمت خونه مادرجون میرفتیم هیئت و جاتون خالی کلی عزاداری میکردیم .

 امروز منو واسه چکاب ماهیانه بردن پیش دکتر جلالی وزنم شده ۳ کیلو و هفتصد و پنجاه گرم ،به قول دکتر تقریبا روزی ۵۰ گرم رشد کردم که این عالیه  . قدم هم از عرض تشكم بیشتر شده دکتر گفت ۵ سانت قد کشیدم یعنی شدم ۵۲ سانت که اینم خوب بوده .
دیگه گردنم رو نسبتا نگه میدارم و وقتی مامانی به شكم منو میخوابونه دستام رو ستون میكنم و سرم رو بلند میكنم .

الان دیگه خوب شیرم رو میخورم . یه موقع هایی برای غذا دست و پام میلرزه و به قول مامان كولی بازیی راه میندازم كه بیا و ببین .

دیروز مامان زری جغجغه ام رو بست به كریرم و من یاد گرفتم كه با مشت بزنم بهش تا صدا بده .

كم و بیش مامان و بابا و مادربزرگا و بابا بزرگ رو میشناسم .

زن عمو جونم رو یه جوری نگا میكنم كه كم كم داره احساس میكنه قراره صاحب یه دختر دیگه بشه تا من دامادش بشم .

موهای صورتم ۹۹ درصدش ریخته و من سفید مفید شدم .

اینم از كارایی كه توی یكماهگی كردم . هنوز به سنی نرسیدم كه شیرین كاری كنم اون موقع حتما  براتون تعریف میكنم .

نوشته شده در پنج شنبه ۱۲ بهمن ۱۳۸۵ و ساعت 13:25 توسط : رادین درانی

   


من دیشب با باباهی رفتم هیئت

سه شنبه 19 تیر 1386 نویسنده: رادین درانی | نوع مطلب :عمومی ،

یه خبر خیلی خوب

روز جمعه هستی جونم هم سرزده بدنیا اومد

یه سئوال برام پیش اومده ؟!!! همه دخترا سرزده میان

وزنش ۲.۹۵۰ و قدش ۵۲ سانتی متر ه !!!

همینجا اومدنش رو تبریک میگم

****

من دیشب با باباهی رفتم هیات سینه زنی

من و باباهی و علم

اینم عكس تكی خودم

***

داره یه ماه میشه كه من پا به زندگی باباهی و مامانی گذاشتم . توی این یه ماهه بنده خدا مامانی یه شب آزگار راحت نخوابیده چون من نذاشتم . 

شبا توی خواب یا غر غر میكنم یا مشغول ساخت انرژی هسته ای هستم  یا گریه میكنم و شیر میخوام . روزها هم كه مامانی میخواد كم خوابی شبش رو جبران كنه معمولا نیم ساعتی یه بار بیدار میشم . چونكه من دوست دارم همه بیدار باشن و من خواب باشم و همچنین لوسترها و تلویزیون و احیانا DVD هم روشن باشه .

خلاصه كه وضع زندگی خانواده اینه


نوشته شده در یكشنبه ۰۸ بهمن ۱۳۸۵ و ساعت 12:43 توسط : رادین درانی

   


درباره وبلاگ


آخرین پستها


نویسندگان


آمار وبلاگ

کل بازدید :
بازدید امروز :
بازدید دیروز :
بازدید این ماه :
بازدید ماه قبل :
تعداد نویسندگان :
تعداد کل پست ها :
آخرین بازدید :
آخرین بروز رسانی :

شبکه اجتماعی فارسی کلوب | Buy Mobile Traffic | سایت سوالات