Festival Countdown

من چه شکلیم؟

سه شنبه 19 تیر 1386 نویسنده: رادین درانی | نوع مطلب :عمومی ،

مامان و بابا همش منتظرن ببینن که من چه شکلیم برا همین خاله نیوشا جونم یه آدرس بهم داد

تا بتونم توش قیافم رو به مامان و باباهی نشون بدم  .

حالا این قیافه منه توی هفته ۳۵ 

***

توی این مدت که باباهی و مامانی نی نی کلوب رو درست کردن خیلی خاله ها و عموهای زیادی پیدا کردم تازشم کلی دوستای نی نی همسن خودم پیدا کردم .

کلی هم دوست از طریق وبلاگم پیدا کردم مثل :

شرمینه جون

پرنیان جون

آرین کوچولو

نی نی خاله دریا

سینا و تینا جون

پرنیان ملوسک

صبا شازده کوچولو

هستی جون

و خیلی دوستای خوب دیگه که الان چون باباهی گشنشه باید برم سر میز ناهار

وگرنه منو میاد مثل یه بره تو دلی میخوره

راستی دوستای گلی که به من لینک دادن و منو شرمنده کردن لطفا بهم اطلاع بدن

تا منهم بهشون لینک بدم .


نوشته شده در جمعه ۱۰ آذر ۱۳۸۵ و ساعت 14:14 توسط : رادین درانی

   


یه ضربه ناگهانی

سه شنبه 19 تیر 1386 نویسنده: رادین درانی | نوع مطلب :عمومی ،

دیشب ( پنج شنبه ۰۲/آذرماه) یهویی من کلم خورد به سقف

یکمی شوکه شده بودم آخه مامانی خورده بود زمین

برا همین تا نیم ساعت هیچ تکونی نخوردم

مامانی و بابایی کلی ترسیده بودن مامانی گریه میکرد

و بابایی سعی میکرد مامان رو آروم کنه

بعدش رسیدن بیمارستان

خانم پرستار مامانی رو معاینه کرد و صدای قلب منو گوش کرد

بعدش من شروع کردم به حرکت کردن و خیال مامانی و بابایی و خانم پرستار رو راحت کردم

***

بابایی هرشب خواب میبینه که من دارم میام توی این دنیا

انگاری کلی عجله داره که صدای گریه های من نذاره بخوابه

***

راستی بابایی و مامانی توی MYPARDIS  یه کلوب برای نی نی های بلاگر مثل من یه کلوب درست کردن که توش تجربیاتشون رو به اشتراک گذاشتن . از همه نی نی های عزیز بلاگر همینجا دعوت میکنم که عضو این کلوب بشن تا بتونیم یه جا جمع بشیم و راحتتر از احوال هم باخبر بشیم .

آدرس کلوب رو هم براتون میذارم :

نی نی کلوب


نوشته شده در جمعه ۰۳ آذر ۱۳۸۵ و ساعت 10:48 توسط : رادین درانی

   


جشن سیسمونی و از این حرفها

سه شنبه 19 تیر 1386 نویسنده: رادین درانی | نوع مطلب :عمومی ،

هفته پیش یعنی ۱۹ آبانماه مامانی و باباهی برای من جشن سیسمونی گرفتن

این جشن جشنیه که توش فامیلها رو دعوت میکنن که وسایل نی نی توی راه رو ببینن

و در ضمن اون یه جشن هم میگیرن و هر کس یه کادوی کوچولو برای نی نی توراه میآره .

خلاصه دردسرتون ندم

مامانی و باباهی بنده خدا کلی تدارک دیدن و روز قبلش تمام زیر و بالای خونه رو ریختن

بیرون و تمیز کردن و کلی میوه و شیرینی و سالاد الویه و ... تدارک دیدن ولی از ۵۰ نفر

و اندی مهمون فقط ۲۰ نفر اومدن .

حالا تصور کنید قیافه مامان و بابا چه شکلی شد .

البته حدود ۱۰ نفر از مهمونا بخاطر خاله باباهی که توی بیمارستان بستری شد نیومدن

ولی بقیه .....

 

یه موقع هایی من حس میکردم که مامانی بغض کرده بود ٬ منکه توی دلش بودم فهمیدم

که داشت توی دلش میگفت همینه آدم وقتی خواهر نداره تنها میمونه و خودش باید

مجلسش رو گرم کنه ...

کاشکی من یه خاله داشتم که مامانیم اینقده غصه نمیخورد


نوشته شده در شنبه ۲۷ آبان ۱۳۸۵ و ساعت 08:52 توسط : رادین درانی

   


اینم از اتاقم

سه شنبه 19 تیر 1386 نویسنده: رادین درانی | نوع مطلب :عمومی ،

بالاخره بعد مدتها این آقای سرویسکار محترم تشریف اوردن و کار کمد من رو تموم کردن میدونید آخه من همش منتظر بودم که کار اتاقم کامل بشه تا بیام درباره اتاقم براتون بنویسم .

شب عید فطر بودش که تخت و کمدم رو از فروشگاه آوردن و برام چیدن ( اول آبان ۸۵) اون موقع بود که بابایی و بابابزرگ فهمیدن که آقای فروشنده طبق معمول یادش رفته میله و طبقه اضافی کمد رو روش بذاره برای همین بابایی و بابابزرگ گفتن که ما از پول شما ۶۰ تاش رو نگه میداریم هروقت اومدین کار رو انجام دادین بهتون میدیم .

تخت من

خلاصه که امروز کمد لباسهای من چیده شد . مامانی و بابایی همه لباسام رو مث آدم بزرگا به چوب لباسی زدن و آویزون کردن . تازشم دل مامانی و بابایی بسوزه که من کمد دارم و اونا کمد ندارن

ویترین اساب بازی

 لوستر و پشه بند

اتاق من همونطور که گفتم آبیه . تخت و کمدم هم دورنگ آبی داره . یه ویترین هم دارم که توش اساب بازیام رو گذاشتم که هنو هیچی نشده پره پره . لوستر اتاقم هم آبیه چهارخونه اس و وسطش یه عروسک خوشکل سفید نشسته .

لوستر

گوشه اتاقم هم یه دولفین آبی بادی نشسته که قراره من باهاش مشت بازی کنم . یه پشه بند آبی هم دارم که منو وقتی میبرن مسافرت میذارن توش که حشره ها من رو گاز نگیرن . یه هاپوی گنده پشمالو هم وسط اتاقم خوابیده که نذاره بچه های بزرگتر اساب بازیام رو خراب کنن .

 

یه تخت ننویی هم دارم و  یه کالسکه که قراره بابایی و مامانی منو باهاش ببرن پارک گردش و یه کریر که قراره وقتی مامانی بعد از مرخصی خواست بره سره کار بابایی منو بذاره توش و ببره تحویل مامان بزرگ بده .

پرده اتاقم هم پراز مرغ و خروس و جوجه اس .

پرده و تخت نوزادی

تازشم بابایی و مامانی هفته پیش رفتن خیابون سهروردی برام نوار کاغذدیواری با طرح تویی تی و اون گربه سیاه پشمالوه گرفتن و دورتادور اتاق زدن .  

منکه اتاقم رو خیلی دوس دارم شما چطور 

***

راستی یه سئوال شما صورتک های متنم رو میتونید ببینید ؟

حتما جواب این سئوالم رو بهم بدین برام مهمه


نوشته شده در جمعه ۱۲ آبان ۱۳۸۵ و ساعت 17:48 توسط : رادین درانی

   


بالاخره موفق شدم

سه شنبه 19 تیر 1386 نویسنده: رادین درانی | نوع مطلب :عمومی ،

سلام  

تعجب نكنید كه من اینبار زرنگ شدم و زودی آپدیت كردم

آخه یه اتفاق مهم افتاده !

و اون اینه كه بالاخره موفق شدم اتاقم رو پس بگیرم !!

جونم واستون بگه كه امروز مامورین اجرای حكم تخلیه اومدن و اسباب بابایی رو ریختم تو كوچه

  

 البته زیاد نگران بابایی نشین منظورم از كوچه اتاق پذیراییه !!

خوب اونجا بهتره دیگه براش چونكه همیشه توی اتاق حوصله اش سر میرفت

تازشم دلش واسه مامانی میتنگید حالا منم بهش لطف كردم فرستادمش پیش مامانی

میبینید من چقدر بچه خوبیم  

خوب من دیگه برم كه مامانی منتظرمه بره بگیره بخوابه چون فردا باید بریم سر كار


نوشته شده در یكشنبه ۲۳ مهر ۱۳۸۵ و ساعت 23:51 توسط : رادین درانی

   


درباره وبلاگ


آخرین پستها


نویسندگان


آمار وبلاگ

کل بازدید :
بازدید امروز :
بازدید دیروز :
بازدید این ماه :
بازدید ماه قبل :
تعداد نویسندگان :
تعداد کل پست ها :
آخرین بازدید :
آخرین بروز رسانی :

شبکه اجتماعی فارسی کلوب | Buy Website Traffic | Buy Targeted Website Traffic