همین امروز صبح وقتی سوار منقار عمو لك لك خوب و مهربون Smiley بودم و همراه با یه عالمه لك لك دیگه داشتیم به طرف زمین میومدیم ‌- البته عمو لك لك بهم گفت اسمش زمینه ! - زمین به نظرم یه نگین زیبا تو دل این آسمون خدا اومد .

گفتم خدا ٬ همون بزرگ آفریدگار رو میگم كه قبل از اینكه راه بیافتیم از هممون پرسید كه : 

آیا من آفریدگار شما هستم ؟                                                                                                     ما گفتیم : بله !! فقط نمیدونم كه چرا اینو از هممون پرسید . مگه میشه اون بزرگ مهربان ٬ آفریدگار ما نباشه !!! اینش رو نفهمیدم ٬ بهم گفتن بعدا میفهمی !!!

وقتی به سطح زمین نزدیك شدیم اون یكی عمو لك لك مهربون كه با ما همراه بود و یكی لنگه من رو همراه داشت از ما جدا شد و دورتر و دورتر شد تا جایی كه دیگه نمیتونستم ببینمش . دلم سنگین شد . نفسم سخت بالا میومد .آخه دلم برای دوست جونم تنگیده بود !!! ولی بازم نمیدونستم كه این حس یعنی چی و چرا توی دل كوچیكم اینهمه غم نشست !!!!Smiley

از عمو لك لك پرسیدم : عمو جون این چه حسیه من دارم ؟!چرا اون یكی عمو لك لك اونوری رفت ؟ چرا دوست جون من رو با خودش برد ؟عمو لك لك جواب داد : عزیز من ! دوست جون تو رفت پی سرنوشت رفت كه بعدا همدیگرو پیدا كنید و بازهم با هم باشید برای همیشه !!!راستش بازم نه فهمیدم سرنوشت یعنی چی ؟! نه معنیه این رفتن و برگشتن رو فهمیدم !! بازم بهم گفت بعدا خودت همه چیز رو میفهمی !!!

بالاخره بعد اینكه از بالای كلی خونه رد شدیم عمو لك لك بالای یه خونه نشست . بهم گفت به اینجا میگن پشت بام . ما یه ماهی زود رسیدیم . با هم پشت پنجره اون خونه رفتیم .

توی اون خونه یه خانم و آقای جوونی زندگی میكردن . داشتن با هم حرف میزدن .

 

زن میگفت : امشب وقت دكتر داریم . یادت نره ها !!! ساعت ۷:۳۰

مرد گفت : قراره چیكار كنه؟!

زن با شوق گفت : قراره بهمون بگه بچمون دختره یا پسر .

مرد گفت : از كجا میخواد بفهمه حالا زود نیست؟

زن گفت : صدای قلبش رو گوش میكنه اگه پسر باشه قلبش تندتر میزنه ....

 

نمیدونم منظورشون از این حرفا چی بود ؟! قلب چیه؟ یعنی چی كه اگه تندتر بزنه پسره ؟! Smiley   توی همین فكرا بودم كه عمو لك لك گفت : عزیزم ٬ اینا كه میبینی پدر و مادر تو هستند . اونا منتظر بدنیاآمدن تو هستند .

- من ؟!! بدنیا آمدن یعنی چی ؟ چقدر روی این زمین سئوال زیاده ؟!! خیلی چیزا رو نمیفهمم !!!حتما اینجا زندگی كردن هم سخته !!!مگه اون جایی كه بهش بهشت خدا میگفتن چه ایرادی داشت؟!!Smiley

گفتم : عمو لك لك خوب اینجا همه چی سخته . من خیلی چیزا رو نمیفهمم یعنی چی ؟! مگه بهشت خدا چه ایرادی داشت كه باید میومدیم رو زمین؟ Smiley

لبخندی بهم زد و گفت : آدما باید سختی بكشن . توی سختی آبدیده بشن بعد اگه لیاقتشون بود به همون بهشت خدا برگردند . تو هم سر فرصت خیلی چیزا رو میفهمی ....

بازم خیلیاش رو نفهمیدم !!مثه اینكه باید صبر كنم تا خیلی چیزا رو بفهمم .حالا قراره این یكماه ما روی پشت بوم این خونه باشیم تا وقتش بشه و من وارد این خونه بشم ! برم پیش پدر و مادرم . عمو لك لك داره برای این یه ماه اینجا رو پشت بوم یه لونه میسازه تا آفتاب روزا اذیتم نكنه !!! آخه اینجا آفتاب خیلی شدیده !!! بهم گفته میتونم گاه گاهی از توی دودكش برم توی خونه ی پدرومادرم تا باهاشون بیشتر آشنا بشم ....


نوشته شده در چهار شنبه ۳۱ خرداد ۱۳۸۵ و ساعت 01:57 توسط : رادین درانی