هفته پیش یعنی ۱۹ آبانماه مامانی و باباهی برای من جشن سیسمونی گرفتن

این جشن جشنیه که توش فامیلها رو دعوت میکنن که وسایل نی نی توی راه رو ببینن

و در ضمن اون یه جشن هم میگیرن و هر کس یه کادوی کوچولو برای نی نی توراه میآره .

خلاصه دردسرتون ندم

مامانی و باباهی بنده خدا کلی تدارک دیدن و روز قبلش تمام زیر و بالای خونه رو ریختن

بیرون و تمیز کردن و کلی میوه و شیرینی و سالاد الویه و ... تدارک دیدن ولی از ۵۰ نفر

و اندی مهمون فقط ۲۰ نفر اومدن .

حالا تصور کنید قیافه مامان و بابا چه شکلی شد .

البته حدود ۱۰ نفر از مهمونا بخاطر خاله باباهی که توی بیمارستان بستری شد نیومدن

ولی بقیه .....

 

یه موقع هایی من حس میکردم که مامانی بغض کرده بود ٬ منکه توی دلش بودم فهمیدم

که داشت توی دلش میگفت همینه آدم وقتی خواهر نداره تنها میمونه و خودش باید

مجلسش رو گرم کنه ...

کاشکی من یه خاله داشتم که مامانیم اینقده غصه نمیخورد


نوشته شده در شنبه ۲۷ آبان ۱۳۸۵ و ساعت 08:52 توسط : رادین درانی