اینم از هفته سی و هفتم

توی این هفته من حسابی سنگین شدم جوری كه مامانی راه رفتن براش مشكل شده و

سركار رفتن براش اسباب زحمت . ولی خوب مساله اینه كه میخواد تا روز آخر بره سركار تا بتونه

چهار ماه مرخصی زایمان رو تمام و كمال بهم شیر بده تا من قوی بشم

میدونید منكه تو دل مامانی هستم همش میشنوم كه داره به خدا میگه كاش زودتر این قانون

افزایش مرخصی زایمان تصویب بشه تا من رو بتونه تا شش ماهگی شیر بده تا قویتر بشم میشه

شماها هم دعا كنین كه این اتفاق بیافته

خوب دیگه مامانی ناحارت نباش همش بیست روز دیگه مونده تا من بیام اونوقت تو دیگه راحت

میشی (  بین خودمون بمونه دارم گولش میزنم )

***

راستی خاله نیوشا زحمت كشیدن برای من از اون دوردورا ( اون ور دنیا ) هدیه های زیبایی فرستادن

هدیه های خاله نیوشا

***

چند شب پیش عمه ملیكا اومده بود اینجا و وبلاگ منو خونده بود و كلی خوشش اومده بود  

خوب دیگه من برم كه مامانی بتونه بخوابه

شب بخیر


نوشته شده در سه شنبه ۲۱ آذر ۱۳۸۵ و ساعت 00:13 توسط : رادین درانی