همونجور که متوجه شدین من بالاخره بدنیا اومدم

دقیقا ساعت ۱۰ روز ۱۰ ماه ۱۰ سال ۱۳۸۵

فقط امیدوارم نمره هام ناپلئونی نشه !!!

وقتی بدینا اومدم همچین داد و بیدادی راه انداختم که این دیناییا بفهمن من ازشون نمیترسم . مامانی صداش از پشت پرده میومد یه آقایی هم دوربین دسش بود و گاهی از من و گاهی از مامانی فیلم میگرفت .

آقای دکتر شکیبا میگفت به مامانی نگران نباش دنیا اومد و مامانی بهش میگفت پس چرا گریه نمیکنه . آقای دکتر گفت وایسا گریه هم میکنه و اون موقع بود که من شروع کردم به داد و بیداد کردن که دینا بدونید که من دینا اومدم . اون آقایی که دوربین دسش بود به مامانی میگفت گریه نکن تو باید بخندی نباید گریه کنی .

بهدش خانوم پرستار عقبایی منو بغل کرد و من همون موقع دوتا دستم رو کردم توی دهنم آخه اینجوری خوب تمرکز میگیرم و من رو برد به مامانی نشون داد و من اون موقع بود که برای بار اول مامانی رو دیدم ...

وزن من : ۲۶۰۰ گرم

قد من : ۴۷ سانتی متر

همه واکسنام رو تا دوماهگی بیمارستان زد .

مدارک مامانی و باباهی و من رو بیمارستان گرفت تا روز شنبه خودشون برام شناسنامه بگیرن !

ما دیروز ساعت ۱۳:۳۰ روز ۱۱ دیماه ۱۳۸۵ با مامانی و باباهی و مامان زری ( مامان مامانی) اومدیم خونه و توی خونه مادرجون( مامان باباهی )  و عمه ملیکا منتظرمون بودن .

برامون اسفند دود کردن ٬ قرآن گرفتن و ببعی سر بریدن ( خودمونیما من دلم برای ببعیه سوخت !)

مادرجون برای نهار خورشت قیمه پخته بود و برای مامانی چون فقط باید مایعات میخورد سوپ و کاچی پخته بود . شب هم بابا رضا و دایی پژمان اومدن خونمون .

دیروز من از بیمارستان تا ساعت ۶ بعدازظهر خوابیدم . دیگه مامانی نگران شده بود برا همین زنگ زد اتاق نوزادان بیمارستان وگفت که باید چیکار کنم ؟!! اونا هم گفتن که لباساش رو سبک کنید و وادارش کنید که بیدار شه چونکه من کوچولو ام و ممکن بودش که از حال برم .

مامانی هم لباسای منو کم کرد عوضش منم تا صبح نذاشتم بخوابه خوب سردم بود و برا همین هر نیم ساعت گریه کردم و نذاشتم مامانی و بابایی و مامان زری بخوابه !!

خلاصه ساعت ۶ صبح بودش که مامان زری فهمید و لباس منو زیادتر کرد و پستونک رو گذاشتن دهنم و من دیگه خوابیدم تا ساعت ۹ .

اینم عکس امروز من

من دو روزمه !!!

راستی مامانی میگه بزودی توی وبلاگش با بابایی برای همه خاله های منتظر نی نی از تجربه -اش مینویسه .

مثل اینکه طولانی شد حالا بازم میام و براتون مینویسم .

فعلا خدافظ


نوشته شده در سه شنبه ۱۲ دی ۱۳۸۵ و ساعت 15:34 توسط : رادین درانی