این چن وقته مامان همش تو فکر بود ٬ گاه گداری عصبانی میشد ٬ گاهی بغض میکرد( مثل همون وقتی که دوست جونم رفت و من غصه دار شدم )٬ گاهی هم گریه میکرد . خلاصه اینکه همون جوری بود که شما آدم بزرگا بهش میگین افسرده Smiley

خوب بابایی ٬خاله ها و عموها بهش دلداری میدادند ولی خوب اون لبخند میزد ولی منکه توی وجودش بودم حس میکردم که بازم غصه داره ( مثل همون وقتی که دوست جونم رفت و من غصه دار شدم .) امروز صبح مثل روزای دیگه نبود مامان با عجله حاضر شد و رفت از خونه بیرون . منم از عمو لک لک اجازه گرفتم که همراهش باشم و باهاش رفتم .

بنده خدا هی از این خونه (البته عمو لک لک گفت بهم هرجا سقف داره و شلک خونه اس خونه نیس ساختمون بهش میگن) نه ساختمون درمیومد و میرفت تو یه ساختمون دیگه .

حالا که اومده خونه خیلی حالش بهتره ٬ من اینو حس میکنم که کمتر غصه داره !!!نمیدونم چه اتفاقی افتاده ولی میدونم حالش بهتره .

منکه خیلی خوشحالم و خدای بزرگ رو از این بابت شکر میکنم .Smiley


نوشته شده در دوشنبه ۰۵ تیر ۱۳۸۵ و ساعت 17:48 توسط : رادین درانی