من سه ماهه شدم چون دیگه باباهی و مامانی رو میخندونم

من . باباهی و مامانی

وقتی شیر میخورم مست میکنم

من مستم ساقیا باده بده

همچین شصتم رو میخورم که همه گشنشون میشه

شصت من الان سی و نه شده

کافیه مامانی غافل بشه اونوقت منو اونجایی که گذاشته پیدا نمیکنه

من راه میرم

دیگه ترجیح میدم بشینم به جای خوابیدن

میشینم

به جای سیزده بدر میرم دوازده بدر

دوازده بدر و شكوفه ها

***

روز یازدهم سالگرد باباهی بابا پیام بودش دسته جمعی رفتیم بهشت زهرا و باباهی پسرش رو به بابا بزرگ نشون داد میدونم که بابا احمد منو از اون بالای ابرا دیدش .

روز دوازدهم دسته جمعی با خاله و دخترخاله های باباهی و مامان بزرگ و عمو پیمان اینا و مامان و باباهی مامانیم رفتیم یه باغ توی شهریار خیلی خوش گذشت

سیزده بدر امسال رو با مامان و بابا و مامان زری و بابا رضا رفتیم پارک پردیسان ٬ درحالیکه بارون بشدت میبارید و هممون خیس شده بودیم . هرچی باشه بارون رو هم باید تجربه کنم دیگه .

رفتیم دکتر برا چکاب ماهیانه

وزن من توی این ماه ۵.۷۰۰ گرم

و قد من ۵۸ سانتی متر بود .


نوشته شده در یكشنبه ۱۹ فروردین ۱۳۸۶ و ساعت 15:47 توسط : رادین درانی