میدونم که فاصله این پست و پست قبلی خیلی زیاد شد ٬ آخه میدونید دقیقا زمانیکه میخواستم پست جدیدم رو بنویسم عموی بزرگ بابا یی از دنیا رفت و ما کوله بار سفر رو بستیم و به کرمان رفتیم .

فکر کنم نگفته بودم که من اصالتا کرمانی هستم و تمام فامیلهای بابا ییم هم کرمان زندگی میکنن .

به هر حال عذر من رو بپذیرید که اینبار خیلی تاخیر داشتم

 

***

 

و اینک اخبار این ماه :

۲۱ فروردین از این روز رسما داریم دنبال خونه میگردیم تا بابایی و مامانی بخرن و خونه دار شیم . هنوز که چیزی پسند نکردیم

من در حال نوشتم وبلاگم

۲۲ فروردین من چون مرد بزرگی شدم از این شب به بعد توی تخت خودم ٬ توی اتاقم میخوابم . اصلا هم نمیترسم . شبا از ساعت ۱۲ میخوابم صبح ساعت ۷ بیدار میشم شی شیری میخورم و دوباره میخوابم تا ۱۰-۱۱ . البته اگه نصفه شب بهم شیر بدن توی خواب میخورم و دست رد بهش نمیزنم .

من خندون توی تخت در اولین شب اقامت

        مامانی برا اینکه احیانا اگه بیدار شدم صدام رو زودی بشنوه همون تاکی واکی که خاله نیوشا برام از آمریکا فرستاده بود میذاره بالای سرم . اینجوری حتی صدای نفسهام رو هم میتونه بشنوه .

۲۳ فروردین  به اولین عروسی عمرم رفتم . مامانی اولش میخواست برا اینکه خسته نشم منو نبره ولی مادر جونم از مامانی خواست منو بیاره . منم مثل یه آقای گل روی میز دراز کشیده بودم و رقصیدن خانوما رو نگاه میکردم . و موز و شیرینی میخوردم

من و بابام داریم میریم عروسی

        فقط آخر مجلس یه خرابکاری بزرگ کردم( از نوع ناجورش ) که به یه حموم نیاز داشتم .این قیافه مامانیه در اون لحظه

من بعد یه خرابكاری ناجور

۲۶ فروردین  همونطور که در بالا هم گفتم عموی باباهی از دنیا رفت و ما رفتیم کرمان . این اولین مسافرت من با قطار بودش . مثل همیشه من مثل یه آقای گل اصلا مامانیم رو اذیت نکردم و توی کرمان زبانزد شده بودم .

من و دو تا از هم سنام توی كرمان

      تازه توی قطار هم برای خودم یه بلیط داشتم و روی تخت خودم در طبقه دوم خوابیدم .

من و تختم توی قطار

۱ اردیبهشت  دیگه آقو نمیگم و این برای مامانی و باباهی خیلی عجیبه  به جای آقو از یکسری اصوات کش دار برای صحبت کردن استفاده میکنم و وقتی باباهی و مامانی به من توجه نکنن اینقدر آواز میخونم تا بیان بالای سرم ٬ انوقت براشون یه قش قش خنده سر میدم تا دیگه دلشون نیاد از بالای سرم بلند شن

۴ اردیبهشت  این روز من آب هندونه رو تجربه کردم و خیلی خوشم اومدش .

۵ اردیبهشت از بس که من شیرینم یه جونور ناجنس نتونسته طاقت بیاره و صورت من رو به این روز در آورده

 از بس كه من شیرینم

***

 سه شنبه هفته دیگه من چهار ماهه میشم و این معناش اینه که مامانیم باید بره سرکار . من دیگه توی دل مامانیم نیستم ولی فهمیدم که هروقت مامانیم یاد این قضیه میافته بغضش میگیره . چند روز پیش به من میگفت کاشکی میشد میذاشتمت توی دلم تا با خودم ببرمت سرکار .

من میدونم مامانیم دلش برای من تنگ میشه وقتی بره سرکار ولی چه میشه کرد

قانون مرخصی شش ماه آخرشم تصویب نشد که نشد

ای داد از این زمونه 

حالا نی نی هایی که مامانتون هنو پیشتونه و مرخصیش تموم نشده فدر این روزاتون رو بدونین


نوشته شده در پنج شنبه ۰۶ اردیبهشت ۱۳۸۶ و ساعت 11:04 توسط : رادین درانی