سلام.

آخ جونمی من الان خیلی خوشحالم . آخه میدونین چیه؟ فردا اولین سالگرد عروسی مامانی و دومادیه باباییه.یهنی پارسال نهم تیر بود که مامان بابا بعد از کلی بزن بکوب بین دوستا و فامیلا اومدن تو این خونه که عمو لک لک منو بالا پشت بومش پیاده کرده و منتظرم که ۶ماه دیگه شیرجه برم بقل مامان بابا.

عمو لک لک میگه وقتی باباییتو خیلی سالا پیش مثل تو یه لک لکی برد رو پشت بوم خونشون اونم عینهو تو از دوست جونش جدا شد و پارسال بالاخره به دوست جونش که همون مامانی بود رسید البته مامانی چند سال دیر تر اومد رو پشت بومشون.

تازشم عمو لک لک خیلی چیزا دیگه بهم گفت. گفت اگه مامان بابا نبودن منم نبودم. پس مامان باباها خیلی خوبن. اونا که همیشه از مامان بابشون با عقش تعریف میکنن. تا حالا چن بار که رفتن خونه مامان باباشون منم گفتم عمو لک لک بردتم پشت پنجره اونجا. اینقده کیف کردم که نگو.

مامان بابای مامانی رو دیدم دایی پژمانو دیدم . مامانیه باباییو دیدم عمه ملیکا رو دیدم عمو پیمان و زن عمو و نی نی شون صهبا رو دیدم . اما هر چی گشتم باباییه بابا پیامو ندیدم.عمو لک لک میگفت فکر کنم برگشته پیش خدا. یه بار که عمو لک لک حالشو داشت میگم منو ببره اون بالا ببینمش و زودی برگردونه.

داشت یادم میرفت .منم میخواستم با این نوشتم دو تا بوس آبدار هدیه کنم به مامان باییم که بدونن منم یادشونم و با خوشحالیلشون ذوق میکنم.

مامانـــــــــــی بابایــــــــــی شالگرد ازدواجتون هوارتا مبارک :*


نوشته شده در پنج شنبه ۰۸ تیر ۱۳۸۵ و ساعت 20:07 توسط : رادین درانی