سلامممممممممممممممم

من اومدم

اینقدر بزرگ و شیطون شدم كه مامان بابا وقت نمیكنن بیان اینجا برام بنویسن

الان 3 سال و 3 ماهمه

هر روز میرم مهد كودك . مثل بعضیها نق نمیزنم

كلی دوست پیدا كردم اونجا

تازه فهمیدم كه مامان همسر بابا پیامه منم بهشون گفتم مادر جون همسرم باشه كه گفتن نمیشه

گفتم پس من بزرگ میشم درس میخونم میرم همسر میگیرم اسمشم میذارم شبمن (همون شبنم)

یه تولد مهد برام گرفتن یكی خونه عزیز . منم گیر دادم كه باید یكی هم خونه مادر جون بگیرن

هر جا باشم یه جمعیتی رو سر كار میذارم . اما نمیدونم چرا همه گازم میگیرن

سعی میكنم بازم بنویسم و عكس بذارم

راستی از وقنتی 40 روزم بود هر سال توی بازاچه خیریه ای كه مامان بابا اینا توش غرفه داشتن شركت

میكردم . خیلی خوب بود . پنگولم میاد هر سال. كلی عروسك میفروشن. اتاق بازی داره و كلی خوردنی

خوشمزه. مامان بابا و خاله ها هم كه آلوچه لواشك خونگی میفروشن هر سال.

چند روز مونده فقط.

بازارچه خیریه پیام امید

من جمعه میام. چون قرار وبلاگیه

 

اینجا نتیجه بازارچه برگزار شده قرار داره . بعد از بازارچه ویرایش شده

شما هم بیاید ببینمتوتن