خودمونیم خیلی شکمو هستما !!!!

دیروز این مامان بنده خدا رو وادار کردم ۲ تا پیراشکی بخوره . البته یه دونه برا من خریده بود یه دونه برا بابایی !!! منکه نذاشتم یه دونه بابایی به دستش برسه . گفتم میخوام میخوام مامانی هم مجبور شد هردوتاش رو بخوره ....

امروز توی سرویس مامان اینا جونم خیلی گرم بود . منم کلی تشنه ام شده بود به مامان گفتم الا و لله من هویج بستنی میخوااااااام . مامانی هم مجبور شد یه هویج بستنی بزرگ رو بخوره ٬ البته از ترس من یواشکی برای بابایی هم خریده گذاشته تو یخچال که اومد بده بخوره فکل میکنه من نفهمیدم ٬ بین خودمون باشه که من فهمیدم ...

بعدش اومدیم توی راه خونه یه مغازهه هست کلی شلیلهای درشت داره من دیروزی خواستم مامانی گفت صبر کن بابایی که اومد خونه میخره . بابایی هم که اومد خونه چون ماشین نداشت نخریده بود ٬ دیگه امروز مامانی رو وادارش کردم که برام بخره . وقتی خرید دلم طاقت نیاورد که وایسم تا شلیلا خنک شه پریدم دوتاش رو خوردم .وای که چقده مزه داد ...

تازشم بابایی دیروز برام یه بسته چیپس خریده بود همشو خوردم خیلی مزه داد به بابایی هم دادم ...

مامانی برام تریف کرد که قبلا از اینکارا نمیکرده که تهنایی بره برای خودش بستنی بخوره ٬ فقد با بابایی میرفته ولی حالا چون من دلم خواسته تهنایی اینا رو خریده ...

خوب منو دوس داره دیگه ٬ دلش نمیاد من چیزی دلم بخواد و برام نخره که !!!


نوشته شده در چهار شنبه ۱۴ تیر ۱۳۸۵ و ساعت 18:24 توسط : رادین درانی