سلام بعد یكسال باز اومدم ...

رادین در آستانه چهار سالگی

میدونید مامانم خیلی مشغله اش زیاد شده گاه گداری هم كه بیكار میشه یا به نت دسترسی نداره یا حوصله !

حالا بذارید خودم با سواد بشم یه وبلاگی بنویسم همهتون حالشو ببرید ....

***

بگذریم

دیگه كم كم داره چهارسالم تموم میشه . مامانی میگه انگاری همین دیروز بود كه من دنیا اومدم . دیشب به مامانی گفتم مامان یادته من كوچولو بودم توی دل تو بودم تو رفتی دكتر آقاهه دلت رو برید من دنیا اومدم و مامان لبخند میزد و به این فكر میكرد كه بچه چهار ساله من چقدر قشنگ براش به دنیا اومدن جا افتاده و براش جالب بود كه اصلا سئوالی هم براش پیش نمیاد .

آخه مامانی بهم گفته كه چون مامانی و بابایی همدیگرو خیلی دوست داشتن تصمیم گرفتند كه بچه دار بشن بهدش رفتن داروخونه قرص بچه خریدن مامانی خورده من رفتم توی دلش بعدش اونجا مامان بهم غذا داده تا بزرگ شدم ....

من فیلمش رو دیدم كه آقا دكتر دل مامانم رو برید و من رو از توش درآورد بیچاره مامانم خیلی دردش اومد تازه دلش خون اومد .دیروز هم با مامان رفته بودیم ماهی بخریم آقاهه داشت ماهی ارو می برید به مامان گفتم این ماهیه چقدر بیچارس گفت چرا گفتم آخه آقاهه داره با چاقو تنش رو میبره مامانی گفتش آخه داره ماهی رو پاك میكنه تا ببریم خونه بخوریم .

تازه یه سر ببعی رو هم دیدم كه رفته بود موهاش رو اصلاح كرده بود و اصلا مو نداشت .

دیشب مامان یه شلوار واسم خرید كه بپوشم و مثل بابا بشم  . بابایی دیشب رفت بیرون كار داشت و مامان خوابش میومد . بهش گفتم مامان بیا خواب بازی كنیم . تو بخواب منم مثل بابا یكم تلویزیون نگاه میكنم بعدش میخوابم ....

دیروز با بچه های مهد كودك جدیدم رفتیم نمایش دایی چپل تو كاخ سعد آباد اینقده خوش گذشت .

مامانی هم اومد با فرزانه جون – مدیره داخلی مهدمونه - كه من بهش گفتم عاشقتم صحبت كرد .فرزانه جون هم بهش گفت رادین توی كلاسشون مبصر شده و اینقدری كه بچه های كلاس به حرف من گوش میكنن به حرف اعظم جون – مربیمونه – گوش نمیكنن . خلاصه كلی واسه خودم لیدر شدم .مامانم صبح كه اومد مهد و دیدش كه بچه ها اینقدر برام ابراز احساسات میكنن كلی ذوق زده شد آخه فكر میكرد من هنوز نتونستم توی مهد جدیدم دوست پیدا كنم .

تازه فرزانه جون بهم آدامس دادش منم گازش زدم بعدش قورتش دادم ولی بعدش شب توی تلویزیون گفتش كه اگه آدم آدامس قورت بده هفت سال طول میكشه تا هضم بشه پس نی نی ها حواستون رو جمع كنین آدامس قورت ندین ...

راستی نگفتم كه مهدم رو عوض كردم ... آخه خونمون عوض شده اومدیم یه خونه بزرگ توی شهرك غرب بعدش مامانی و بابایی مجبور شدن مهدم رو عوض كنن . روزی كه برای خداحافظی رفته بودم مهد پیوند فریبا جون گریه كرد و از مامانی قول گرفت هر وقت رفتیم خونه مادر جون منو ببره كه فریبا جون ببینتم . بعدش رفتم مهد خاطره ها اینجا هم خوبه فقط بدیش اینه كه من تا ساعت 6:15 بعداز ظهر توی مهد هستم تا بابایی از شركت بیاد دنبالم ....

حالا مامانی سعی میكنه زود زود بیاد از كارای من بنویسه !!! امیدوارم به قولش عمل كنه ...