مامانی چند روز پیش داشت موهاش رو سشوار میكرد منم نشسته بودم پشت سرش و نگاش میكردم یهو وقتی مامان رو دیدم انگاری یه چیزی توی سرم جرقه زد بهش گفتم :

واااای مامانی چقدر خوشكل شدی !!!!!!!!!!

مامان انگاری دنیا رو بهش دادم ذوق زده گفت : مرسی عزیزم !!

خوب تقصیر خودش بود نذاشت حرفم رو كامل كنم . در ادامه بهش گفتم : مثل سك شدی !!!

قیافه مامان دیدن داشت

گفت : بی ادب یعنی چی ؟!!

گفتم : نه آخه سگه خوشكله !!! موهاش فرفریه !!! گوشاش اینجوری افتاده رو صورتش !!!!!

حالا تصور كنید مامان اینجور موقعها باید بخنده یا گریه كنه ؟!!!

-----

من : مامان ...

مامان :

من : بابا ....

بابا :

مگه من با دیوار دارم حرف میزنم آخه ؟!!

-----

من : مامان منم مثل بابا میخوام نماز بخونم

مامان : خوب بخون عزیزم برو پهلوی بابا وایسا بخون !

من : آخه من نماز ندارم كه باهاش بخونم ؟!

مامان یه در بطری میده به من میگه برو باهاش نماز بخون !

من : این آخه سوراخه ! من چطوری با این نماز بخونم !

----

من : این خونه رو من دوست ندارم مامان بابا بریم یه خونه دیگه !

مامان : چرا دوست نداریش عزیزم !؟

من : آخه من اینجا نمیتونم بدو كنم !

بابا : خوب الان عیب نداره بدو

مامان : حالا اینجا رو دوست داری ؟

من : آره من اینجا رو خیلی دوست دارم !