دیشب مامانی و بابایی ساعت 12 هوس املت خوردن كرده بودن هی به من گفتن رادین بیا

املت بخور گفتم نه نمیخورم سیرم .

مامان : چی خوردی؟

من : با صهبا ( دختر عمومه ) شام خوردم !

مامان : برده بودیش رستوران ؟!!( آخه من و صهبا توی آشخونه با هم شام خوردیم !)

من : آره

مامان : غذا چی بهش دادی؟

من : آب و ماست بعدش به هم خوشبختیم هم گفتیم

( پی نوشت از مامان : منظورش به سلامتیه !!!‌)

1 ساعت بعد ....

من : مامان من گشنمه

مامان : میخواستی اون موقع كه بهت گفتم بیای شام بخوری . از غذا خبری نیست !

من : بابا من گشنمه

بابا : همونی كه مامان گفتش !

من : خوب حداقل شیر بهم بدین آخه من گشنمه !!!

مامان : خودت میدونی كه از شیر موقع خواب خبری نیست . شب سرجات سیل میاد .

دیگه اینجا دیدم جایی برای اعتراض نیست . چاره ای نبود شروع كردم به غرغركردن یواشكی

من : امشب من از گشنگی میمیرم حالا كه فردا دیدید من پا نشدم نگید چرا ها !من امشب

میمیرم از گشنگی ....

*****

بابا : رادین چرا دستگیره های فوتبال دستی رو شكستی ؟!!!

من : وایسا فكر كنم !

بابا : نه به من بگو چی شد كه شكست ؟!!

من : میگم وایسا فكر كنم

بابا : نمیخواد فكر كنی دروغش رو بسازی فقط راستش رو بگو ؟!

من : اصلا من تشنمه !!!

****

نمیدونم تازگیا چرا هر وقت كار بدی میكنم یه كلاغه هست كه هم به مامانی میگه هم به

بابایی ! دیگه از دستش ذله شدم .تازه جدیدا گاه گداری وقتی كار بد میكنم وقتی مهدكودكم

میاد و بادكنك هام رو میتركونه ؟!!!