چند روز پیش با مامان و بابایی رفته بودیم مشهد پیش آقای امام رضا ...

ولی هرچی صبر كردیم امام رضا نیومد به مامانی گفتم پس چرا امام رضا نمیاد اینجا پیش ما تا ببینیمش مامانی گفت : مامان جون امام رضا فوت كرده رفته پیش خدا . نمیتونه بیاد تا تو ببینیش ..

توی حرم همه رو دعا كردم عزیز ، باباجی ، دایی و ....

توی هتل رفتیم استخر اونجا با یاسین آشنا شدم پسر دوست مامانم بودش !

من یاسین به نوبت از لبه استخر میپریدیم بغل بابایی هامون

یه بار من پریدم بغل بابایی یاسین هم فكر كرد باباییش هست اونم پرید ولی غافل از اینكه باباییش دور از ما بودش برا همین من و بابایی شیرجه زدیم و یاسین رو نجات دادیم . خیلی عمیق بودش یك متر و ده عمقش بود آخه !!!

*****

 دیشب توی محله مادرجون داشتن عمو زنجیر باف ( هیات عزاداران حسینی !!!) درست میكردن . منم رفته بودم پشت پنجره چراغاشو نگا میكردم . داشتم دعا میكردم :

(حالت ایستاده روی صندلی دستها به حالت قنوت رو به آسمون )

خداجون خداجون تورو خدا تو رو خدا من بازم زودی هواپیما سوار شم .....

****

عمه : رادین میخوای بزرگ شدی چیكاره بشی ؟!

رادین : مهندس مدرسه !!!!!