میدونین هنو یه هفته نشده که رفتیم دکتر ... میخواستم زودتر بنویسم براتون که چه کارایی یاد گرفتم ولی همش تصقیراین کامپیوتر خاله مریم بودش !!!آخه میدونین این چن روزه همش بابایی مغشول درست کردن کامپیوتر خاله مریم بودش بعدش این جعبه بزرگه هستش که بهش میگن مغز کامپیوتر اون وصل بود به تلویزیون کامپیوتر اونوقتش تازشم این صفحهه که کلید داره باهاش مینویسن هم وصل اون یکی بود بعدش بابایی میگفت دس نزنین کارم خراب میشه !!!

اینجوری شد که من نتونستم زودی به شما خبر بدم که وقتی رفتیم پیش آقای دکتر چی شد و چی نشد ؟!!؟ حالا بگذریم ....

دوشنبه با بابا و مامان رفتیم دکتر ... البته نه اینکه مریض باشیم خدای نکرده ها نه !!! رفتیم تا اینکه آقای دکتر مطمئن بشه که حال من خوبه !!! آقای دکتر اومد توی اتاق معاینه و گوشی رو گذاشت تا صدای قلبم رو بشنوه . منم بگی نگی شیطنتم گل کرده بود همچین که دکتر جای قلبم رو پیدا میکرد یه چرخ میزدم و شروع میکردم به شنا کردن ٬ همین باعث میشد یه چند دقیقه ای دکتر دوباره بگرده تا جای قلبم رو پیدا کنه ...

دکتر به مامانی گفت خوبه همه چیز منظمه !!! برای هفته آینده یه سونوگرافی سه بعدی مینویسم تا همه چیز معلوم بشه بعدش بابایی پرسید یعنی الان شما به ما نمیتونید بگید نی نی خان دختره یا پسر   آقای دکتر خندید و گفت شما چقدر عجله دارین برای اینکه بفهمین جوراب صورتی بخرید یا آبی . بسیار خوب حالا که اصرار دارید بهتون میگم : نی نی شما بیشتر به نظر میاد پسره چون هم قلبش تندتر میزنه هم اینکه خیلی شیطونه !!!حالا خوشحال شدید یا ناراحت ؟

بابایی و مامانی با هم گفتن : برای ما هیچ فرقی نمیکنه . فقط دلمون میخواست که بدونیم . ما هرچی باشه بسیار بسیار دوستش داریم

حالا اینجور که میگن من جورابم آبیه ... اسمم رو حالا نمیگم وقتی قطعی شد بهتون میگم

***

راستی الان چند روزیه که جام تنگ تر شده ولی در عوض همیشه پیش مامان و بابایی هستم . آخه یه روز صبح وقتی بیدار شدم و دور و برم رو نگاه کردم دیگه عمو لک لک رو ندیدم در عوض احساس کردم یه آهنگ قشنگ بالای سرم نواخته میشه . من این آهنگ قشنگ رو خیلی دوست دارم . بهم آرامش میده . تازشم همیشه صدای مامان و بابا رو میشنوم از بیرون این اتاق آبی که دارم . میدونین شنیدم بیرون از اینجا خیلی هوا گرمه !!! دلتون بسوزه من توی یه اتاق پر از آب شنا میکنم و گرمایی حس نمیکنم . تازشم صاحب یه جلد شدم که باعث میشه دیگه دیده بشم . آخه اون موقع ها کسی منو نمیدید .

حالا اگه شد روزیکه رفتیم عکاسی و عکس گرفتیم عکسم رو میذارم اینجا تا شما هم ببینید من چه شلکیم .

من دیگه خسته شدم و خوابم میاد فلا خدافس...


نوشته شده در شنبه ۰۷ مرداد ۱۳۸۵ و ساعت 17:28 توسط : رادین درانی