نی نی بلاگ tag:http://niniblog.mihanblog.com 2020-07-10T08:22:52+01:00 mihanblog.com یادآوری درباره شمارش معكوس روی صفحه 2011-02-05T12:37:45+01:00 2011-02-05T12:37:45+01:00 tag:http://niniblog.mihanblog.com/post/56 رادین درانی سلام دوستای گل و بلبلم این شمارش معكوس كه روی صفحه وبلاگ من میبینید بخاطر بازارچه پیام امیده !!!! پس حواستون باشه 31 روز همش تا بازارچه مونده !!!! سلام دوستای گل و بلبلم

این شمارش معكوس كه روی صفحه وبلاگ من میبینید

بخاطر بازارچه پیام امیده !!!!

پس حواستون باشه 31 روز همش تا بازارچه مونده !!!!

]]>
مامان من زن میخوام! 2011-01-17T10:20:58+01:00 2011-01-17T10:20:58+01:00 tag:http://niniblog.mihanblog.com/post/55 رادین درانی رادین : مامان بابا تو رو از كجا اورده زنت شده !!!؟!!! مامان و بابا :‌ مامان بعد دقایقی خونسردی خودش رو بدست آورد و گفت : اولا بابا زن من نشده من زن بابات شدم بابا كه زن نیست !دوما بابا منو از پیش باباجی و عزیز پیدا كرده !رادین : خوب من زنم رو از كجا پیدا كنم مامان : عزیزم شما هنوز خیلی كوچولویی بعدا خودت پیداش میكنی !رادین : من نمیدونم خودتون یكیو برام پیدا كنین !مامان و بابا : ****دیشب یه آدم برفی خوشكل توی حیاطمون بود من اولش ازش ترسیدم ولی بعدش كه مامان بهم گفت نترس این دماغش از خیاره و چشماش رادین : مامان بابا تو رو از كجا اورده زنت شده !!!؟!!!

مامان و بابا :‌

مامان بعد دقایقی خونسردی خودش رو بدست آورد و گفت :

اولا بابا زن من نشده من زن بابات شدم بابا كه زن نیست !

دوما بابا منو از پیش باباجی و عزیز پیدا كرده !

رادین : خوب من زنم رو از كجا پیدا كنم

مامان : عزیزم شما هنوز خیلی كوچولویی بعدا خودت پیداش میكنی !

رادین : من نمیدونم خودتون یكیو برام پیدا كنین !

مامان و بابا :

****

دیشب یه آدم برفی خوشكل توی حیاطمون بود من اولش ازش ترسیدم

ولی بعدش كه مامان بهم گفت نترس این دماغش از خیاره و چشماش

از نارنگی دلم میخواست برم جلو و خرابش كنم .

ولی مامان نذاشت گفت نی نی هایی كه اینو ساختن ناراحت میشن !

دم داروخونه وقتی منتظر بودیم مامان داروها رو بگیره با بابایی كمی

برف بازی كردیم ! بابا یه درخت رو تكون داد كلی برف ریختش رو سرم !

****

هفته گذشته بابایی رفته بود كیش ماموریت !


برام از اونجا 100 تا تیله ، طناب برای طناب بازی ، یه دست لباس اسپایدرمن

یه جفت كفش و لباس قهوه ای و یك تفنگ حباب ساز آورد .

]]>
شیرین كلامی های جدید 2010-12-21T08:30:01+01:00 2010-12-21T08:30:01+01:00 tag:http://niniblog.mihanblog.com/post/54 رادین درانی من : امروز توی مهد كودك من ناهار نخوردم !!! بابا : چرا ؟! من : آخه آخه دلم درد میكرد فك كنم یه نی نی كوچولو توشه !!!! بابا : **** من هیجانزده از اتاقم میام بیرون و وقتی با شومینه روشن روبرو میشم میگم :چرا اینجا آتییییییش روشن كردین !!!! **** هر شب اگه ساعت 10 بخوابم یك ستاره كوچولوی قرمز كلاغه برام میاره میچسپونه به دركمدم .تا حالا 5 تا ستاره جمع كردم توی یه هفته !!! ( آخه چند شب زود نخوابیدم كلاغه با دوربینش منو دید برام ستاره نیاورد .) **** دیشب (دیروز صبح) مامانی داشت میرفت سركار اوم من : امروز توی مهد كودك من ناهار نخوردم !!!

بابا : چرا ؟!

من : آخه آخه دلم درد میكرد فك كنم یه نی نی كوچولو توشه !!!!

بابا :

****

من هیجانزده از اتاقم میام بیرون و وقتی با شومینه روشن روبرو میشم میگم :چرا اینجا آتییییییش روشن كردین !!!!

****

هر شب اگه ساعت 10 بخوابم یك ستاره كوچولوی قرمز كلاغه برام میاره میچسپونه به دركمدم .تا حالا 5 تا ستاره جمع كردم توی یه هفته !!! ( آخه چند شب زود نخوابیدم كلاغه با دوربینش منو دید برام ستاره نیاورد .)

****

دیشب (دیروز صبح) مامانی داشت میرفت سركار اومد یه بوسم كرد منم با چشای بسته بهش گفتم خداحافظ مامانی ! یادت باشه شب خواستی بیای خونه برام شیر بخری !

شبش كه میخواستم بخوابم وقت شب بخیر به مامانی گفتم مامان تو چرا شبا میری سر كار ؟!!

****

من : خانم لادن ... همسر آقای پیام درانیه ، خانم عزیزه ... مامان فامیلیه عزیز چیه ؟!!

مامان : ...

من : خب خانم عزیزه ... همسر آقای باباجی ...یه !!!

.

.

.

خانم صهبا درانی همسر منه !!!!

مامان : نه عزیزم صهبا همسر تو نیستش ! از تو بزرگتره

من : خوب من بزرگ كه بشم ازش بزرگتر میشم ! 

 

]]>
رادین در مشهد 2010-12-05T05:12:31+01:00 2010-12-05T05:12:31+01:00 tag:http://niniblog.mihanblog.com/post/53 رادین درانی چند روز پیش با مامان و بابایی رفته بودیم مشهد پیش آقای امام رضا ... ولی هرچی صبر كردیم امام رضا نیومد به مامانی گفتم پس چرا امام رضا نمیاد اینجا پیش ما تا ببینیمش مامانی گفت : مامان جون امام رضا فوت كرده رفته پیش خدا . نمیتونه بیاد تا تو ببینیش .. توی حرم همه رو دعا كردم عزیز ، باباجی ، دایی و .... توی هتل رفتیم استخر اونجا با یاسین آشنا شدم پسر دوست مامانم بودش ! من یاسین به نوبت از لبه استخر میپریدیم بغل بابایی هامون یه بار من پریدم بغل بابایی یاسین هم فكر كرد باباییش هست اونم پرید ولی غ چند روز پیش با مامان و بابایی رفته بودیم مشهد پیش آقای امام رضا ...

ولی هرچی صبر كردیم امام رضا نیومد به مامانی گفتم پس چرا امام رضا نمیاد اینجا پیش ما تا ببینیمش مامانی گفت : مامان جون امام رضا فوت كرده رفته پیش خدا . نمیتونه بیاد تا تو ببینیش ..

توی حرم همه رو دعا كردم عزیز ، باباجی ، دایی و ....

توی هتل رفتیم استخر اونجا با یاسین آشنا شدم پسر دوست مامانم بودش !

من یاسین به نوبت از لبه استخر میپریدیم بغل بابایی هامون

یه بار من پریدم بغل بابایی یاسین هم فكر كرد باباییش هست اونم پرید ولی غافل از اینكه باباییش دور از ما بودش برا همین من و بابایی شیرجه زدیم و یاسین رو نجات دادیم . خیلی عمیق بودش یك متر و ده عمقش بود آخه !!!

*****

 دیشب توی محله مادرجون داشتن عمو زنجیر باف ( هیات عزاداران حسینی !!!) درست میكردن . منم رفته بودم پشت پنجره چراغاشو نگا میكردم . داشتم دعا میكردم :

(حالت ایستاده روی صندلی دستها به حالت قنوت رو به آسمون )

خداجون خداجون تورو خدا تو رو خدا من بازم زودی هواپیما سوار شم .....

****

عمه : رادین میخوای بزرگ شدی چیكاره بشی ؟!

رادین : مهندس مدرسه !!!!!

]]>
گفتمان صمیمانه با مادر و پدر :O 2010-11-13T13:03:44+01:00 2010-11-13T13:03:44+01:00 tag:http://niniblog.mihanblog.com/post/52 رادین درانی دیشب مامانی و بابایی ساعت 12 هوس املت خوردن كرده بودن هی به من گفتن رادین بیا املت بخور گفتم نه نمیخورم سیرم . مامان : چی خوردی؟ من : با صهبا ( دختر عمومه ) شام خوردم ! مامان : برده بودیش رستوران ؟!!( آخه من و صهبا توی آشخونه با هم شام خوردیم !) من : آره مامان : غذا چی بهش دادی؟ من : آب و ماست بعدش به هم خوشبختیم هم گفتیم ( پی نوشت از مامان : منظورش به سلامتیه !!!‌) 1 ساعت بعد .... من : مامان من گشنمه مامان : میخواستی اون موقع كه بهت گفتم بیای شام بخوری . از غذا خبری نیست ! من : دیشب مامانی و بابایی ساعت 12 هوس املت خوردن كرده بودن هی به من گفتن رادین بیا

املت بخور گفتم نه نمیخورم سیرم .

مامان : چی خوردی؟

من : با صهبا ( دختر عمومه ) شام خوردم !

مامان : برده بودیش رستوران ؟!!( آخه من و صهبا توی آشخونه با هم شام خوردیم !)

من : آره

مامان : غذا چی بهش دادی؟

من : آب و ماست بعدش به هم خوشبختیم هم گفتیم

( پی نوشت از مامان : منظورش به سلامتیه !!!‌)

1 ساعت بعد ....

من : مامان من گشنمه

مامان : میخواستی اون موقع كه بهت گفتم بیای شام بخوری . از غذا خبری نیست !

من : بابا من گشنمه

بابا : همونی كه مامان گفتش !

من : خوب حداقل شیر بهم بدین آخه من گشنمه !!!

مامان : خودت میدونی كه از شیر موقع خواب خبری نیست . شب سرجات سیل میاد .

دیگه اینجا دیدم جایی برای اعتراض نیست . چاره ای نبود شروع كردم به غرغركردن یواشكی

من : امشب من از گشنگی میمیرم حالا كه فردا دیدید من پا نشدم نگید چرا ها !من امشب

میمیرم از گشنگی ....

*****

بابا : رادین چرا دستگیره های فوتبال دستی رو شكستی ؟!!!

من : وایسا فكر كنم !

بابا : نه به من بگو چی شد كه شكست ؟!!

من : میگم وایسا فكر كنم

بابا : نمیخواد فكر كنی دروغش رو بسازی فقط راستش رو بگو ؟!

من : اصلا من تشنمه !!!

****

نمیدونم تازگیا چرا هر وقت كار بدی میكنم یه كلاغه هست كه هم به مامانی میگه هم به

بابایی ! دیگه از دستش ذله شدم .تازه جدیدا گاه گداری وقتی كار بد میكنم وقتی مهدكودكم

میاد و بادكنك هام رو میتركونه ؟!!!

]]>
مامان چقدر خوشگل شدی !!! 2010-11-08T07:06:02+01:00 2010-11-08T07:06:02+01:00 tag:http://niniblog.mihanblog.com/post/51 رادین درانی مامانی چند روز پیش داشت موهاش رو سشوار میكرد منم نشسته بودم پشت سرش و نگاش میكردم یهو وقتی مامان رو دیدم انگاری یه چیزی توی سرم جرقه زد بهش گفتم : واااای مامانی چقدر خوشكل شدی !!!!!!!!!! مامان انگاری دنیا رو بهش دادم ذوق زده گفت : مرسی عزیزم !! خوب تقصیر خودش بود نذاشت حرفم رو كامل كنم . در ادامه بهش گفتم : مثل سك شدی !!! قیافه مامان دیدن داشت گفت : بی ادب یعنی چی ؟!! گفتم : نه آخه سگه خوشكله !!! موهاش فرفریه !!! گوشاش اینجوری افتاده رو صورتش !!!!! حالا تصور كنید مامان اینجور موقعها بای مامانی چند روز پیش داشت موهاش رو سشوار میكرد منم نشسته بودم پشت سرش و نگاش میكردم یهو وقتی مامان رو دیدم انگاری یه چیزی توی سرم جرقه زد بهش گفتم :

واااای مامانی چقدر خوشكل شدی !!!!!!!!!!

مامان انگاری دنیا رو بهش دادم ذوق زده گفت : مرسی عزیزم !!

خوب تقصیر خودش بود نذاشت حرفم رو كامل كنم . در ادامه بهش گفتم : مثل سك شدی !!!

قیافه مامان دیدن داشت

گفت : بی ادب یعنی چی ؟!!

گفتم : نه آخه سگه خوشكله !!! موهاش فرفریه !!! گوشاش اینجوری افتاده رو صورتش !!!!!

حالا تصور كنید مامان اینجور موقعها باید بخنده یا گریه كنه ؟!!!

-----

من : مامان ...

مامان :

من : بابا ....

بابا :

مگه من با دیوار دارم حرف میزنم آخه ؟!!

-----

من : مامان منم مثل بابا میخوام نماز بخونم

مامان : خوب بخون عزیزم برو پهلوی بابا وایسا بخون !

من : آخه من نماز ندارم كه باهاش بخونم ؟!

مامان یه در بطری میده به من میگه برو باهاش نماز بخون !

من : این آخه سوراخه ! من چطوری با این نماز بخونم !

----

من : این خونه رو من دوست ندارم مامان بابا بریم یه خونه دیگه !

مامان : چرا دوست نداریش عزیزم !؟

من : آخه من اینجا نمیتونم بدو كنم !

بابا : خوب الان عیب نداره بدو

مامان : حالا اینجا رو دوست داری ؟

من : آره من اینجا رو خیلی دوست دارم !

]]>
بعد یكسال باز اومدم 2010-11-07T06:06:30+01:00 2010-11-07T06:06:30+01:00 tag:http://niniblog.mihanblog.com/post/50 رادین درانی سلام بعد یكسال باز اومدم ... میدونید مامانم خیلی مشغله اش زیاد شده گاه گداری هم كه بیكار میشه یا به نت دسترسی نداره یا حوصله ! حالا بذارید خودم با سواد بشم یه وبلاگی بنویسم همهتون حالشو ببرید .... *** بگذریم دیگه كم كم داره چهارسالم تموم میشه . مامانی میگه انگاری همین دیروز بود كه من دنیا اومدم . دیشب به مامانی گفتم مامان یادته من كوچولو بودم توی دل تو بودم تو رفتی دكتر آقاهه دلت رو برید من دنیا اومدم و مامان لبخند میزد و به این فكر میكرد كه بچه چهار ساله من چقدر قشنگ براش به دنیا اومدن سلام بعد یكسال باز اومدم ...

رادین در آستانه چهار سالگی

میدونید مامانم خیلی مشغله اش زیاد شده گاه گداری هم كه بیكار میشه یا به نت دسترسی نداره یا حوصله !

حالا بذارید خودم با سواد بشم یه وبلاگی بنویسم همهتون حالشو ببرید ....

***

بگذریم

دیگه كم كم داره چهارسالم تموم میشه . مامانی میگه انگاری همین دیروز بود كه من دنیا اومدم . دیشب به مامانی گفتم مامان یادته من كوچولو بودم توی دل تو بودم تو رفتی دكتر آقاهه دلت رو برید من دنیا اومدم و مامان لبخند میزد و به این فكر میكرد كه بچه چهار ساله من چقدر قشنگ براش به دنیا اومدن جا افتاده و براش جالب بود كه اصلا سئوالی هم براش پیش نمیاد .

آخه مامانی بهم گفته كه چون مامانی و بابایی همدیگرو خیلی دوست داشتن تصمیم گرفتند كه بچه دار بشن بهدش رفتن داروخونه قرص بچه خریدن مامانی خورده من رفتم توی دلش بعدش اونجا مامان بهم غذا داده تا بزرگ شدم ....

من فیلمش رو دیدم كه آقا دكتر دل مامانم رو برید و من رو از توش درآورد بیچاره مامانم خیلی دردش اومد تازه دلش خون اومد .دیروز هم با مامان رفته بودیم ماهی بخریم آقاهه داشت ماهی ارو می برید به مامان گفتم این ماهیه چقدر بیچارس گفت چرا گفتم آخه آقاهه داره با چاقو تنش رو میبره مامانی گفتش آخه داره ماهی رو پاك میكنه تا ببریم خونه بخوریم .

تازه یه سر ببعی رو هم دیدم كه رفته بود موهاش رو اصلاح كرده بود و اصلا مو نداشت .

دیشب مامان یه شلوار واسم خرید كه بپوشم و مثل بابا بشم  . بابایی دیشب رفت بیرون كار داشت و مامان خوابش میومد . بهش گفتم مامان بیا خواب بازی كنیم . تو بخواب منم مثل بابا یكم تلویزیون نگاه میكنم بعدش میخوابم ....

دیروز با بچه های مهد كودك جدیدم رفتیم نمایش دایی چپل تو كاخ سعد آباد اینقده خوش گذشت .

مامانی هم اومد با فرزانه جون – مدیره داخلی مهدمونه - كه من بهش گفتم عاشقتم صحبت كرد .فرزانه جون هم بهش گفت رادین توی كلاسشون مبصر شده و اینقدری كه بچه های كلاس به حرف من گوش میكنن به حرف اعظم جون – مربیمونه – گوش نمیكنن . خلاصه كلی واسه خودم لیدر شدم .مامانم صبح كه اومد مهد و دیدش كه بچه ها اینقدر برام ابراز احساسات میكنن كلی ذوق زده شد آخه فكر میكرد من هنوز نتونستم توی مهد جدیدم دوست پیدا كنم .

تازه فرزانه جون بهم آدامس دادش منم گازش زدم بعدش قورتش دادم ولی بعدش شب توی تلویزیون گفتش كه اگه آدم آدامس قورت بده هفت سال طول میكشه تا هضم بشه پس نی نی ها حواستون رو جمع كنین آدامس قورت ندین ...

راستی نگفتم كه مهدم رو عوض كردم ... آخه خونمون عوض شده اومدیم یه خونه بزرگ توی شهرك غرب بعدش مامانی و بابایی مجبور شدن مهدم رو عوض كنن . روزی كه برای خداحافظی رفته بودم مهد پیوند فریبا جون گریه كرد و از مامانی قول گرفت هر وقت رفتیم خونه مادر جون منو ببره كه فریبا جون ببینتم . بعدش رفتم مهد خاطره ها اینجا هم خوبه فقط بدیش اینه كه من تا ساعت 6:15 بعداز ظهر توی مهد هستم تا بابایی از شركت بیاد دنبالم ....

حالا مامانی سعی میكنه زود زود بیاد از كارای من بنویسه !!! امیدوارم به قولش عمل كنه ...

]]>
آخ جون بازم بازارچه خیریه 2010-05-02T12:51:10+01:00 2010-05-02T12:51:10+01:00 tag:http://niniblog.mihanblog.com/post/49 رادین درانی سلامممممممممممممممم من اومدم اینقدر بزرگ و شیطون شدم كه مامان بابا وقت نمیكنن بیان اینجا برام بنویسن الان 3 سال و 3 ماهمه هر روز میرم مهد كودك . مثل بعضیها نق نمیزنم كلی دوست پیدا كردم اونجا تازه فهمیدم كه مامان همسر بابا پیامه منم بهشون گفتم مادر جون همسرم باشه كه گفتن نمیشه گفتم پس من بزرگ میشم درس میخونم میرم همسر میگیرم اسمشم میذارم شبمن (همون شبنم) یه تولد مهد برام گرفتن یكی خونه عزیز . منم گیر دادم كه باید یكی هم خونه مادر جون بگیرن هر جا باشم یه جمعیتی رو سر كار میذارم . اما نمید سلامممممممممممممممم

من اومدم

اینقدر بزرگ و شیطون شدم كه مامان بابا وقت نمیكنن بیان اینجا برام بنویسن

الان 3 سال و 3 ماهمه

هر روز میرم مهد كودك . مثل بعضیها نق نمیزنم

كلی دوست پیدا كردم اونجا

تازه فهمیدم كه مامان همسر بابا پیامه منم بهشون گفتم مادر جون همسرم باشه كه گفتن نمیشه

گفتم پس من بزرگ میشم درس میخونم میرم همسر میگیرم اسمشم میذارم شبمن (همون شبنم)

یه تولد مهد برام گرفتن یكی خونه عزیز . منم گیر دادم كه باید یكی هم خونه مادر جون بگیرن

هر جا باشم یه جمعیتی رو سر كار میذارم . اما نمیدونم چرا همه گازم میگیرن

سعی میكنم بازم بنویسم و عكس بذارم

راستی از وقنتی 40 روزم بود هر سال توی بازاچه خیریه ای كه مامان بابا اینا توش غرفه داشتن شركت

میكردم . خیلی خوب بود . پنگولم میاد هر سال. كلی عروسك میفروشن. اتاق بازی داره و كلی خوردنی

خوشمزه. مامان بابا و خاله ها هم كه آلوچه لواشك خونگی میفروشن هر سال.

چند روز مونده فقط.

بازارچه خیریه پیام امید

من جمعه میام. چون قرار وبلاگیه

 

اینجا نتیجه بازارچه برگزار شده قرار داره . بعد از بازارچه ویرایش شده

شما هم بیاید ببینمتوتن

]]>
من دیگه دوساله شدم 2008-12-30T07:02:33+01:00 2008-12-30T07:02:33+01:00 tag:http://niniblog.mihanblog.com/post/48 رادین درانی سلام من در روز دوسالگیم شدم یه مموی ( پیشی)درست و حسابی میگی نه نیگا كن **** من دیگه واسه خودم كلی بزرگ شدم . قشنگ غذا میخورم و هر زمان كه گرسنه ام بشه از مامان پو ( معمولا به هر نوع غذا) یا توتو ( تخم مرغ اونم از نوع نیمرو اطلاق میشود .) درخواست میكنم . دست رد به سینه شیرخشك نمیزنم و وقتی مامان و بابا سرم گول میمالن و شیر پاستوریزه بهم میدن فوری و بدون فوت وقت تفش میكنم بیرون و دستور میدم كه توی شیرم آب بریزن و شیرخشك . البته خیلی واضح حرف نمیزنم ولی خدا بیامرزه پدر ایما و اشاره رو یه چ سلام من در روز دوسالگیم شدم یه مموی ( پیشی)درست و حسابی میگی نه نیگا كن

رادین ممو میشود

****

من دیگه واسه خودم كلی بزرگ شدم .

قشنگ غذا میخورم و هر زمان كه گرسنه ام بشه از مامان پو ( معمولا به هر نوع غذا) یا توتو ( تخم مرغ اونم از نوع نیمرو اطلاق میشود .) درخواست میكنم .

دست رد به سینه شیرخشك نمیزنم و وقتی مامان و بابا سرم گول میمالن و شیر پاستوریزه بهم میدن فوری و بدون فوت وقت تفش میكنم بیرون و دستور میدم كه توی شیرم آب بریزن و شیرخشك .

البته خیلی واضح حرف نمیزنم ولی خدا بیامرزه پدر ایما و اشاره رو یه چیزایی و میگم اونایی رو كه نمیتونم بگم اشاره میكنم .

شبا دیگه تا ساعت یازده صبح میخوابم گاهی هم توی خواب حرف میزنم .

پریشب كه مامانی اومده بود توی تختم تا من خوابم ببره ستاره های روی سقف رو بهش نشون دادم .

شبا وقتی میخوام بخوابم مثل جوجه مرغا كه میرن لای پر مامانشون منم خودم رو زیر دست و پای مامانم جمع میكنم .

این یكماهه آخر دوسالگی حسابی كیفوور شدم چون مامانم سركار نمیرفت و پیشم خونه میموند .

هات داگ رو با لذت تموم میخورم میگی نه نیگا كن :

رادین و هات داگ

سه روز آخر آذر هم غرفه آلوچه و لواشك داشتیم به سنت هر ساله :

رادین كوچكترین عصو موسسه خیریه پیام امید

اونجا دوتا خانوم كه مامانی و بابایی میگفتن بازیگر سینما و تلویزیون هستند اومدن و با من عكس گرفتن :

رادین و مهراوه شریفی نیا

دیشب هم رفته بودیم سرزمین عجایب اونجا من رو شلك یه ممو گریم كردن  بعدش یه نی نیه منو توی را دید فكر

كردش من واقعا مموام قیافش رو ببینید :

رادین و نی نی متعجب

نكته جالب تولد امسالم این بودش كه من دیگه كاملا بلدم شمعم رو فوت كنم :

رادین و كیك تولد

رادین سوار كار

رادین هدیه خاله نیوشا رو پوشیده

فقط تنها كاری كه باید تاحالا یاد میگرفتم و نگرفتم اینه كه دیگه از پن پرز استفاده نكنم مامانی حسابی شاكیه كه من هنوز جیشم رو نمیگم

عكسای منتخب رو میخوام بذارم ولی متاسفانه سایتی كه معمولا باهاش كار میكنم مرتب error میده فعلا از یه سایت دیگه استفاده كردم . حالا از بین دوست جونا اگه كسی دعوتنامه پرشین گیگ رو داره برای آدرس بابایی بفرسته تا من برای همیشه از این سایت پیزوری راحت شم .

فعلا ( آ آ )

]]>
كوچولوترین غرفه دار دنیا 2008-12-12T21:21:55+01:00 2008-12-12T21:21:55+01:00 tag:http://niniblog.mihanblog.com/post/47 رادین درانی سلام به همه نی نی ها و مامان بابابهاشون.  خوبین؟بازم یه بازارچه خیریه دیگه.بازم یه بگو بخند دیگه.بازم یه بخور بخور دیگه.بازم دیدن دوستان قدیمی و جدید بلاگی.بازم شاد بودن با تمام وجود.بازم یه روز پر خاطره.و بالاخره بارم یه قرار وبلاگی شاد شاد شاد این بار در مراسم شب یلدا.منتظر دیدن همتون توی این قرار و تبلیغ شما برای این قرار بزرگ توی بلاگتون هستیم.اینم آدرس وبلاگ قرار با حصور حداقل 6 بلاگر غرفه دار در غرفه آلوچه و لواشك (حامی بلاگ)http://hami83.persianblog.irو اینم سایت موسسه خیریه پیام ام سلام به همه نی نی ها و مامان بابابهاشون.

 خوبین؟
بازم یه بازارچه خیریه دیگه.
بازم یه بگو بخند دیگه.
بازم یه بخور بخور دیگه.
بازم دیدن دوستان قدیمی و جدید بلاگی.
بازم شاد بودن با تمام وجود.
بازم یه روز پر خاطره.
و بالاخره بارم یه قرار وبلاگی شاد شاد شاد این بار در مراسم شب یلدا.
منتظر دیدن همتون توی این قرار و تبلیغ شما برای این قرار بزرگ توی بلاگتون هستیم.
اینم آدرس وبلاگ قرار با حصور حداقل 6 بلاگر غرفه دار در غرفه آلوچه و لواشك (حامی بلاگ)
http://hami83.persianblog.ir
و اینم سایت موسسه خیریه پیام امید برگزار كننده اصلی لین فستیوال خیریه بزرگ سال :
http://payamomid.com

دوست دارم امسال ذوستای جدیدی رو ببینما آخه منم اونجا غرفه دارم

]]>
اولین باری که من پارک ارم رفتم !! 2008-07-25T05:37:00+01:00 2008-07-25T05:37:00+01:00 tag:http://niniblog.mihanblog.com/post/46 رادین درانی میبینید دفعه قبل چقدر با عجله به روز کردم ٬ باور کنید همش بخاطر کمبود وقته !!!! ****آره گفتمتون که دیگه واسه خودم مردی شدم ! پریروز برای اولین بار رفتم پارک ارم اونجا با دوست جونم "  شکیبا "  ماشین برقی و هلی کوپتر سوار شدم .و تنهایی اسب دوار هم سوار شدم و بدون استثناء از هیچکدوم هم نمیخواستم پیاده شم .تازه ماشین برقی بزرگ هم با بابایی سوار شدم ولی تانوبتمون بشه بیچارشون کردم !!!اینقده گریه كردم و تلاش كردم كه از لای نرده ها برم توی پیست كه همه از خنده روده بر شدن !!!مامانی میگفت مثل & میبینید دفعه قبل چقدر با عجله به روز کردم ٬ باور کنید همش بخاطر کمبود وقته !!!!

 

****

آره گفتمتون که دیگه واسه خودم مردی شدم !

پریروز برای اولین بار رفتم پارک ارم

اونجا با دوست جونم "  شکیبا "  ماشین برقی و هلی کوپتر سوار شدم .

و تنهایی اسب دوار هم سوار شدم

و بدون استثناء از هیچکدوم هم نمیخواستم پیاده شم .

تازه ماشین برقی بزرگ هم با بابایی سوار شدم ولی تا

نوبتمون بشه بیچارشون کردم !!!

اینقده گریه كردم و تلاش كردم كه از لای نرده ها برم توی پیست

كه همه از خنده روده بر شدن !!!

مامانی میگفت مثل " تماشاگر نماها " میخواد از لای میله ها بره تو !!!

شدیدا"  هم دلم میخواست سوار ترن هوایی بشم ولی از بخت بد اونجا نوشته بود :

 

" از سوار نمودن افراد زیر ۱۴ سال معذوریم "

 

بعدش رفتیم قلعه سحرآمیز و اونجا رفتیم " سینمای چهار بعدی " اولش مثل آدم

بزرگا نشستم و تماشا كردم كه یهو دیدم همه آدم گنده ها دارن جیغ میزنن با خودم

گفتم حتما"  چیز ترسناكیه ٬ پس از مامانی خواهش كردم كه بغلم كنه تا سرم رو روی

شونش بذارم .

از بخت بد رفتنمون هم یه دفعه ایی شد و مامانی دوربین همراهش نبود

تا از الگانسی كه توی پارك ارم برام اجاره كرده بود تا سوار شم عكس بگیره .

حالا چند عكس براتون میذارم كه تاحالا ندیده اید :

رادین در سراب نیلوفر - كرمانشاه

 

رادین در غار قوری قلعه

 

رادین در دریاچه زریوار درحال پاروزدن

 

فعلا تا دفعه بعد یاحق !!!

]]>
من بعد از چند ماه اومدم ؟!! 2008-07-09T20:37:00+01:00 2008-07-09T20:37:00+01:00 tag:http://niniblog.mihanblog.com/post/45 رادین درانی سلام میدونم كه خیلی دیر اومدم خوب این مدته مامانیم كلی سرش شلوغ بود برا همین نمیرسید كه رایانه رو روشن كنه !!***خوب براتون بگم كه اولا با همتون قهرم !!!چون هیچكدوم نیومدین سر قراره بازارچه ...***من الان دیگه یك و نیم سالگی رو گذروندم دیگه الان مامانی و بابایی كافیه یه چشم به هم بزنن تا من رو اون دوردورا در حال دویدن ببینندیگه الان راه كه میرم هیچی میدوم دیگه الان غذا همه چی میخورم ( البته اگه میل داشته باشم )دیگه الان به اسباب بازیهام میگم هاپو ٬ پیی (پیشی) دیگه الان صدای حیوونارو در میارم مثل : Smileyسلام

میدونم كه خیلی دیر اومدم

خوب این مدته مامانیم كلی سرش شلوغ بود برا همین نمیرسید كه رایانه رو روشن كنه !!

***

خوب براتون بگم كه اولا با همتون قهرم !!!

چون هیچكدوم نیومدین سر قراره بازارچه ...Smiley

***

من الان دیگه یك و نیم سالگی رو گذروندم

دیگه الان مامانی و بابایی كافیه یه چشم به هم بزنن تا من رو اون دور

دورا در حال دویدن ببیننSmiley

دیگه الان راه كه میرم هیچی میدوم

دیگه الان غذا همه چی میخورم ( البته اگه میل داشته باشم )

دیگه الان به اسباب بازیهام میگم هاپو ٬ پیی (پیشی)

دیگه الان صدای حیوونارو در میارم مثل : بع - ماو - هاپ- گارگار

دیگه الان راحت سوار ماشینم میشم و پا میزنم

دیگه الان زمانیه كه گاهی جیغ دور و بریا از دستم در میاد

دیگه الان زمانیه كه خونه مرتب نمیمونه ٬ كابینت ها ٬ كمدها ٬ یخچال مادرجون و غیره در آنی روی زمین پخش میشه !!!

دیگه تا آهنگ شاد میشنوم نانای میکنم.

دیگه تا صدای اذان و قران میشنوم منم باهاش صدا در میارم.

دیگه الان زمانیه كه من معنیه لج كردن ٬ قهر كردن و داد زدن رو میدونم!

دیگه الان زمانیه كه تاب سوار میشم ٬ از پله های سر سره میرم بالا و سر میخورم ٬الاكلنگ بازی

میكنم و ...

بازم بگم ؟!! تصورتون از من كامل شد !!!Smiley

]]> و اینك بازارچه 2008-02-10T01:32:00+01:00 2008-02-10T01:32:00+01:00 tag:http://niniblog.mihanblog.com/post/44 رادین درانی

یادتونه وعده یه بازارچه رو داده بودم بالاخره زمانش رسید دوستان حامی در بازارچه پیام امید مثل هر سال غرفه دارن  میخواید بدونید چی ؟!؟فقط قول بدین دهانتون آب نیافته !!!  یه چیزه دیگه و اونم اینكه اونجا بساط بچه ها هم براهه !!!اینم عكسای سال گذشته !!!  و یه وعده بهتر و اون اینكه مكان امسال بسیار بهتر از پارساله و اینهم پوستر مراسم ...  مكان: خ ولیعصر . پایین تر از پارك وی . روبروی سوپر استار تالار سپید زمان : ۲۴-۲۵-۲۶ بهمن ماه از ساعت ۱۰ صبح تا ۹ شباما قرار ما جمعه ۲ تا ۵ بعد از ظهره منتظر دیدار تم Smiley

یادتونه وعده یه بازارچه رو داده بودم

بالاخره زمانش رسید

دوستان حامی در بازارچه پیام امید مثل هر سال غرفه دارن

 

من و بابام در بازارچه

میخواید بدونید چی ؟!؟

فقط قول بدین دهانتون آب نیافته !!!

 

غرفه بچه های بلاگر - حامی

 

یه چیزه دیگه و اونم اینكه اونجا بساط بچه ها هم براهه !!!

اینم عكسای سال گذشته !!!

 

بچه ها در بازارچه

 

و یه وعده بهتر و اون اینكه مكان امسال بسیار بهتر از پارساله

و اینهم پوستر مراسم ...

 

پوستر

 

مكان: خ ولیعصر . پایین تر از پارك وی . روبروی سوپر استار تالار سپید

زمان : ۲۴-۲۵-۲۶ بهمن ماه از ساعت ۱۰ صبح تا ۹ شب

اما قرار ما جمعه ۲ تا ۵ بعد از ظهره

 

منتظر دیدار تمام نی نی های بلاگر هستم

آّبروم رونبرید مثل پارسال حتماً بیاید .

 

لوگوی مراسم

]]>
اولین برفی كه من درك كردم 2008-01-08T01:31:00+01:00 2008-01-08T01:31:00+01:00 tag:http://niniblog.mihanblog.com/post/43 رادین درانی سلام اینبار تلافی دفعه پیش رو درآوردم مگه نه !!!!آخه برف اومده كلیمامانی و بابایی برام آدم برفی ساختنآخه من هنو كلی كوچولوام !!!!  میبینید اینجا هم نشستم رو پای آدم برفیم راستش حیاطمون سر بودش مامانی ترسید بخورم زمینبرا همین منو نشوند رو پای آدم برفی !!!این اولین برفیه كه من دركش كردم راستش خیلی سرد بود !!!! این ژست من یعنی دالیاین كار رو تازه یاد گرفتم !!!!تا بهم میگن رادین دالی فورا این كار رو انجام میدم !!!البته دومین عكس رو به حساب بی لباسیم نذارینمامانی چونكه پرو پاچه من سوخته توی شورتم یه سلام

اینبار تلافی دفعه پیش رو درآوردم

مگه نه !!!!

آخه برف اومده

كلی

مامانی و بابایی برام آدم برفی ساختن

آخه من هنو كلی كوچولوام !!!!

 

بهم میاد اینو من ساخته باشم ؟!!!

 

میبینید اینجا هم نشستم رو پای آدم برفیم

راستش حیاطمون سر بودش

مامانی ترسید بخورم زمین

برا همین منو نشوند رو پای آدم برفی !!!

این اولین برفیه كه من دركش كردم

راستش خیلی سرد بود !!!!

 

من نشستم رو پای آدم برفیم

این ژست من یعنی دالی

این كار رو تازه یاد گرفتم !!!!

تا بهم میگن رادین دالی فورا این كار رو انجام میدم !!!

البته دومین عكس رو به حساب بی لباسیم نذارین

مامانی چونكه پرو پاچه من سوخته توی شورتم یه پوشك میذاره

روش شورت پلاستیكی دكمه دار میبنده شاید پروپاچه من خوب شه !!!

 

داااالییییی

 

این عكسم مال زمانیه كه دایی پژمان كلی متن برا كلوپ استقلال نوشته بود

تا اینكه من از راه رسیدم و چون دكمه دیگه ای جز ریست رادستم نبود اونو فشار دادم

فقط به خودم اومدم دیدم مامانی منو برداشت و در رفت . hee hee

البته رفتم بعدش دایی رو سفت بغل كردم و مراتب همدردیم رو باهاش اعلام كردم .

 

من كامی دائیم رو ریست كردم

 

****

كارای جدید و اتفاقات تازه :

۱- چون تازه راه رفتن رو یاد گرفتم از جایی به طرف مقابل میدوم گاهی سوتی میدم

مثل چند روزه پیش كه بطرف در حموم مامانجی اینا دویدم و خودم رو روی در انداختم

فكر میكنید چه اتفاقی افتاد ؟!!! هیچ در حموم باز بود ...

۲- رومیزی مامانجی رو كشیدم چون چای داغ روش بود ریخت و تمام سینه ام سوخت

البته الان كاملا خوب شدم .

۳- كافیه یه نفر ادای گریه رو در بیاره ٬ آنچنان گریه ای راه میندازم كه بیا و ببین ...

مامانی اینا به جای اینكه منودعوا كنن گریه میكنن !!!!

۴- هركی میپرسه دوسم داری باحركت سر بهش میگم آره با حركت ابرو میگم نه ؟!؟ بالاخره

دوسش دارم یا نه ؟!!!

۵- بین غذاها لوبیا پلو ٬ پلو با آب گوشت ٬ پلو با جیگر ٬ پلو و فسنجان و سایر پلوها رو دوس

دارم ...گاهی هم سیب زمینی با تخم مرغ رو با اشتها میخورم

۶- فقط لالایی رضا صادقی رو دوس دارم ٬ هر لالایی كه برام میخونن غیر اون گریه میكنم .

whistling

۷- وقتی باباهی كامپیوتر ببخشید رایانه سرهم میكنه منهم میرم توی كیس كمك !!! نمی

دونم چرا نمیذارم من پیچ گوشتی رو بزنم به مادر برد!!!!! thinking

 

*****

یه خبر !!!! star

هفته آخر بهمن چهارشنبه ٬ پنج شنبه و جمعه

بازارچه پیام امید در تالار سپید

پایین تر از چهار راه پارك وی

در حال انجامه !!!!

اخبار تكمیلی رو از سایت پیام امید بخونین

شاید ماهم باز غرفه داشتیم .

 

فعلا دوس جونا خداحافظ همتون

]]>
من یکساله میشوم 2007-12-30T08:42:00+01:00 2007-12-30T08:42:00+01:00 tag:http://niniblog.mihanblog.com/post/42 رادین درانی سلام به همه دوستای گلم میدونم خیلی خیلی دیر کردم ولی آخه ما اصلا خونه نیستیم یعنی هرشب دیروقت میایم و روزایی هم که خونه ایم اینقدر کار هست که اصلا فرصت نمیشهمنهم جدیداً کلی بزرگ شدم و اصلا نمیذارم مامانیم تکون بخوره فوراً تا مشغول کاری میشه اعتراض میکنم .....بگذریم ***من دیگه الان این کارها رو دیگه یاد گرفتم :- تا صدای موزیک میاد دست میزنم و سرم رو تکون میدم .(نا نای میکنم )- چشمک میزنم (با عشوه گری )- وقتی سر و صدا زیاده منم جیغ میزنم .- وقتی کسی میخواد بره یا ما میخوایم بریم خونمون با طرف مقاب سلام به همه دوستای گلم

میدونم خیلی خیلی دیر کردم

ولی آخه ما اصلا خونه نیستیم

یعنی هرشب دیروقت میایم

و روزایی هم که خونه ایم اینقدر کار هست که اصلا فرصت نمیشه

منهم جدیداً کلی بزرگ شدم

و اصلا نمیذارم مامانیم تکون بخوره فوراً تا مشغول کاری میشه اعتراض میکنم .....

بگذریم thinking

***

من دیگه الان این کارها رو دیگه یاد گرفتم :

- تا صدای موزیک میاد دست میزنم و سرم رو تکون میدم .(نا نای میکنم )

- چشمک میزنم (با عشوه گری )

- وقتی سر و صدا زیاده منم جیغ میزنم .hee hee

- وقتی کسی میخواد بره یا ما میخوایم بریم خونمون با طرف مقابل بای بای میکنم .

- راه میرم .

گاهی هوس دویدن به سرم میزنه مبل رو ول میکنم و بطرف دیوار مقابل می دوم .

- کلماتی مثل آبو (الو) - عم ( عمه ٬ عمو٬ دایی) - بوف ( غذا) - آبببب ( آب) - خخخ( حیوانات)

- دیگه از غذاهای مامانم اینا میخورم چون دندونام شده ۶ تا !!!!

- بی سر و صدا و در نهایت خونسردی همه چیز رو بهم میریزم whistling

 

***

دیشب تفلدم بودش star

رادین و کلاه بوقی

یه تفلد بزرگ که هشتاد نفر اومده بودن به صرف شیرینی و میوه

و رقص

رقص یک پرسپولیسی

 

دلم میخواست همه دوست جونای وبلاگیم رو دعوت کنم ولی جا خیلی کم بودش

همینجوری همه میگفتن مگه عروسیه

اینم کیک تفلدمه

کیک جوجه ای

اینم نورافشانی کیک من

 

مامانیم توی تفلدم از همه تونست تشکر کنه جز یه نفر

که مثل همیشه مارو شرمنده خودش کرده

درسته خاله نیوشای گلم رو میگم Smiley

خاله نیوشا هزارتا تشکر هدیه های زیبات به دستم رسید

دوست دارم خاله گلی

***

من این دوماهه سر دندون درآوردن خیلی بی میل بودم به غذا

برای همین وزن پایان ماه پیشم ۷۰۰/۸

قدم هم : ۷۲

مامانیم خوشحاله چون این ماه دارم بهتر غذا میخورم .

البته برای یکسالگی هنوز نرفتم دکتر

فعلا خداحافظ

]]>